Sunday, August 12, 2018

٢٥ خرداد 

توى اين هشت نه سال آوارگى از اين سر به اون سر دنيا، هميشه همه چيز يه جورى جور شد كه تو اتفاقات مهم، شادى ها و اعتراض هاى خيابونى، اينجا باشم. توى تهران. ٨٨ رو كامل از بالكن خونه ى مشرف به يكى از بلندترين خيابونهاى تهران ديدم. درست روز شادى مردم بعد از انتخابات ٩٢ سر رسيدم. يه هفته قبل از جنبش تخم مرغ و زلزله ى عجيب غريب تهران سر و كله ام پيدا شد. و امشب... با بهترين رفيق دنيا، وسط خيابونهاى شاد تهران. چه خوبه تو روزاى مهم، تو غربت نبودن!


خرداد ٩٧- حقوق برابر براى كار برابر

 خرداد ٩٧- حقوق برابر براى كار برابر

مقاله اى كه درباره ى كاسكو مى نوشتم رو توى قطار  مونترآل تموم كردم. به نظر خودم خوب شد. 

الان براى درس سياست گذارى سازمانى مقاله مى نويسم. موضوع مقاله به اين قرار هست. دولت اونتاريو هياتى متشكل از حقوقدانها و اقتصاددانها و متخصصهاى كار و منابع انسانى رو مامور كرده تا گزارشى تهيه كنند كه قوانين كار امروز اونتاريو چه مشكلاتى دارند و آيا براى محيطهاى كار امروزى مناسب هستن يا نه. اين گزارش در سال ٢٠١٧ تهيه شده، و مقاله ى من بر اساس همين گزارش هست.

از جمله مسائلى كه توى اين گزارش به اونها اشاره شده اين هست كه امروزه خيلى از مشاغل به صورت كار استاندارد دوشنبه تا جمعه از ساعت ٩ تا ٥ نيستن. و عده ى زيادى پاره وقت يا موقت يا قراردادى كار مى كنند. و قوانين كار هيچ حمايتى از اين افراد نمى كنه. مجموعه ى اين مشاغل رو اصطلاحا precarious employment ميگن، يعنى كار آسيب پذير و متزلزل. پيشنهاد اين متخصصها اين هست كه قوانين بايد به شكلى تغيير كنه تا از اين افراد حمايت بشه. يكى از مشخصترين پيشنهاداتشون اين بوده كه قانونى تصويب بشه كه كارمندان پاره وقت، براى كارى كه مشابه كار كارمندهاى تمام وقت هست، دقيقا به اندازه ى كارمندهاى تمام وقت حقوق بگيرند. اين پيشنهاد، از اول آوريل ٢٠١٨ در اونتاريو به قانون تبديل شده.  

من بايد بررسى كنم كه مشكلاتى كه منجر به اين قانون شدن چى بودن، و بازنده ها و برنده ها چه كسانى هستند. مثلا ممكن هست به نظر برسه قانون جديد مطلقا به نفع كارمندان پاره وقت هست، اما واقعيت اين هست كه ممكنه كارفرماها صرفا ساعات كارى پرسنل پاره وقت رو كم كنند، يا تعديل نيرو كنند، يا از بعضى از بندهاى قانون جديد سوء استفاده كنند. به هر حال، منبع مالى بايد از جايى به دست بياد. از طرف ديگه، من بايد تاثير مشخص اين موضوع روى يك صنعت خاص رو بررسى كنم. به اين شكل كه گزارش بدم كه يك مدير منابع انسانى كه در جاى مشخصى، مثلا والمارت، كار مى كنه و با مشكلات مشخصى (مثلا هزينه هاى بالاى پرسنلى) رو به رو هست، چطور بايد براى رعايت اين قانون برنامه ريزى بكنه و بايد چه تغييراتى در سياستهاى سازمانيش ايجاد بكنه. 

مثل بيشتر تكليفهاى ديگه مون، مسائلى براى من جالب هستن كه توجه هيچ كدوم از بچه هاى ديگه ى كلاس رو جلب نمى كنن. براى من همين موضوع كه دولتى اصلا متخصصانى رو جمع بكنه تا چنين گزارشى رو تهيه بكنند و بعد هم گزارش رو در معرض ديد عموم قرار بده جالب هست. چه كارها! نخست وزير اونتاريو در حال حاضر خانم كاتلين وين هست. اين خانم، اولين نخست وزير  ايالتى زن و اولين نخست وزير ايالتى همجنس گرا در كانادا بوده. كاتلين وين رو دوست دارم چون به نظرم اصلاحات خوبى در حوزه كار انجام داده. همين قانون حقوق برابر براى كار برابر در كل كانادا و امريكا بى سابقه هست. كلى از شركتها و هايپرماركتها هستن كه كارهاشون رو با كارمندهاى ارزون پاره وقت انجام ميدن كه هيچ حق و حقوقى بهشون تعلق نمى گيره. حتى كاسكوى عزيزم هم تابستونها دانشجوهاى ارزونقيمت مى گيره تا كارمندهاى اصليش مسافرت برن.

به نظر مى رسه خانم كاتلين وين هيچ محبوبيتى در اونتاريو نداره. شايد اصلى ترين دليلش يك برنامه ى آموزشى جنسى باشه كه خانم در اونتاريو اجبارى كرده. پدر و مادرها عصبانى اند كه از سن ٩ سالگى به بچه ها آموزش داده ميشه كه هم جنس گراها مريض نيستن، خودارضايى گناه نيست، و بچه ها بايد هميشه كاندوم توى جيبشون باشه. من مقدارى از كتابهاشون رو خوندم. به نظرم واقعا روى متن هاشون كار شده. كه مثلا بچه بفهمه منظور از توافق جنسى چى هست، چه نشانه هايى نشون ميده شما موافق با رابطه ى جنسى هستيد. خب با اين همه خبر تجاوز به بچه ها، اين طور درسها خيلى هم بى ربط نيستن. اما فقط فكر كنيد كه چنين مطالبى در مدارس كاتوليك هم بايد آموزش داده بشن. 

هفته ى قبل انتخابات بود. آقاى داگ فورد، نخست وزير ايالتى برنده، رهبر حزب محافظه كار هست. گفته بلافاصله برنامه افزايش پايه حقوق رو منتفى مى كنه. (قرار بود پايه حقوق سال آينده به ساعتى ١٥ دلار برسه.) آقاى داگ فورد همچنين قرار هست فورا برنامه آموزش جنسى رو هم حذف كنه و به جاش آموزش رياضى بذاره. گفته زمانى كه ما بچه بوديم مى نشستيم جدول ضرب حفظ مى كرديم. خيلى هم خوب رياضى ياد مى گرفتيم. اما الان مدرسه همش تفريح و مسخره بازى شده و رياضيات اونتاريويى ها خيلى ضعيف شده. عكس آقاى داگ فورد رو سرچ كردم. قيافه اش بى شباهت به ترامپ نيست!



سه شنبه ٥ ژوئن

من و سونيا داريم يك مقاله درباره ى مجموعه فروشگاههاى كاسكو مى نويسيم و بايد پس فردا سر كلاس ارائه اش كنيم. اول كه سونيا كاسكو رو پيشنهاد داد تقريبا بى تفاوت بودم. شايد حتى كمى قيافه گرفتم كه آخه كاسكو چرا. چرا پيشنهادهاى سونيا هميشه اينطورى ان؟ مى دونستم كه كاسكو فروشگاهيه كه ازش فله اى و ارزون خريد مى كنن. مى دونستم كه بيشتر دوستام مشترى ثابتش هستن، و مى دونستم كه كاسكو به درد من كه يه دونه سيب، يه دونه موز، يه دونه كيوى مى خرم و تا يه هفته برام كافيه نمى خوره.

 اما حالا؟ هر چى بيشتر درباره ى مدل بيزنسى كاسكو و سيستم منابع انسانى شون تحقيق مى كنم احترامم براى اين مجموعه بيشتر ميشه. كاسكو با روشهاى خاصى در هزينه هاش بسيار صرفه جويى مى كنه و از اون طرف حقوق و مزاياى بسيار خوبى به كارمندهاش، حتى به كسانى كه پاره وقت و موقت كار مى كنن ميده. شركتيه كه بخش اعظم هزينه هاش، هزينه هاى نيروى انسانى هست. و از اون طرف پايين ترين ميزان خروج نيروى كار رو داره(كه يكى از معيارهاى موفقيت سيستم هست) و يكى از موفقترين برندهاى دنيا هست. تفاوت حقوق مديران رده بالاى كاسكو با پايينترين رده هاى سازمان هم خيلى پايينتر از جاهايى مثل والمارت هست. ولى همه چيز هم پول نيست، و كاسكو سيستم منابع انسانى خاصى با سياستهاى فوق العاده كارگر-محور يا در واقع انسان محور داره و كلى كارهاى عجيب انجام ميده و به شدت روى نيروهاش سرمايه گذارى مى كنه.  

هميشه همينطوريه. هميشه آخرش مى فهمم كه حق با سونيا بوده.
پنجشنبه ٢٤ مه، شب

امشب اين عكس رو كه پارسال از بهار تهران گرفتم پيدا كردم. ديدم كه زيرش نوشتم "شهرهايى كه دوست مى داريم." متوجه شدم زير عكسى كه امروز از بهار كينگستن گرفتم فقط نوشتم "شهرهاى دنيا."

 چرا عاشق مى شيم؟ شايد حس دوست داشتن، نه از ستايش زيبايى، بلكه از اين احساس نشأت مى گيره كه من با اون احساس مى كنم در خانه ى خودم هستم، با اون احساس مى كنم به خودم نزديكم. و مگر نه اين هست كه در دورى از همديگه، بيشتر مى فهميم كه چقدر همديگه رو دوست داريم؟

در كينگستن طورى بهار شده كه انگار هرگز زمستانى در كار نبوده. با خيابان هايى زيبا، آرام، پر از عطر شكوفه هاى گيلاس. ايتالو كالوينو در كتاب شهرهاى نامرئى مى نويسه: "هر بار كه شهرى را توصيف مى كنم دارم چيزى درباره ى ونيز مى گويم." 
Every time I describe a city, I am saying something about Venice.



پنجشنبه ٢٤ مى

با سونيا ايستاده بوديم اينجا، وسط عطر اين گلبرگهاى قشنگ، كه از استرسش براى درسها گفت و بعد خواست كه برگرديم سر كلاس. انگار نه انگار در چنين جايى ايستاده. اين حياط قشنگ درست پشت ساختمون كلاس ماست. تمام كلاس هاى ما توى يه زيرزمين بزرگ شيك و مدرن تشكيل ميشه كه هزار تا اسكرين و تخته وايتبرد الكترونيكى داره اما دريغ از يك پنجره به اين حياط. فقط اون بالاى ديوار چند تا دريچه هست كه آدم بى ذوقى كركره هاشون رو كشيده و قفل كرده. 

سر كلاسى به نام Managing Professional Relationships هستيم. چگونگى حل كردن مشكلات رفتارى توى سازمان، موقعيتهاى دشوار، و اينطور  چيزها. اين كلاس به سختى درس حقوق نيست، اما داره به تدريج من رو خيلى تغيير ميده. بعدا بيشتر درباره ش مى نويسم.
چهارشنبه ٩ مه

يكى از چيزهايى كه پنجاه سال هم اينجا زندگى بكنم بهش عادت نمى كنم، اين عادت خارجى ها هست كه ميان كنارت مى نشينن و غذا مى خورن و بهت تعارف نمى كنند. انگار هر بار كه اين اتفاق مى افته قلبم به شكل رقت بارى شكسته ميشه. اين عادت قاعدتا شامل همه ى خارجى ها (كانادايى ها حداقل) نميشه. و بعضى ها فرق مى كنند. اما حداقلش اين هست كه اين كار، اينجا عجيب و غير معمول تلقى نميشه. 

هميشه هم به اين سادگى نيست كه سر ميز نشسته باشيد و هركس غذاى خودش رو بخوره. مثلا پيش مياد كه شخص مورد نظر كنارتون بنشينه و از غذاى شما بخوره، ولى بعد از غذاى خودش به شما نده. يا امروز منتظر هم خونه ام بودم كه در بعد از ظهر قشنگى كنار درياچه به من بپيونده. يكدفعه ديدم سر رسيد با بستنى قرمز قشنگى در دستش. آمد نشست كنارم.برام باورنكردنى بود كه هيچ به اين فكر نكرده كه به من زنگ بزنه بپرسه بستنى مى خوام يا نه، يا صبر كنه با هم بريم بخريم. يا اصلا بستنى اش رو توى راه بخوره و بعد بياد. پرسيدم خوشمزه ست؟ گفت آره. رفتم يكى براى خودم خريدم. 

اين عكس هندونه مربوط به جمع دوستهاى ايرانيم هست. اگر قرار به هندونه خوردن باشه و يكى از بچه ها گرسنه باشه، نميره يك ساندويچ براى خودش بخره. ميره چند تا همبرگر ميخره و براى همه درست مى كنه. (از همبرگرها عكس ندارم.) نمى دونم. شايد هم من شانس آوردم كه چنين دوستهايى دارم.


دوشنبه ٧ مه

يكى از درسهايى كه ترم تابستون داريم درباره سياست گذارى سازمانى و شغلى هست (labour policy). اين درس خيلى خيلى زياد مقاله و خوندنى داره و به نظرم يكى از بهترين درسهاييه كه تا به حال توى اين دوره داشتيم. بيشتر بچه هاى دپارتمان از اين درس فرار كردن و توى كلاس حدودا ده نفريم. من و نورمن و الكس و سوزان و توماس و چند نفر ديگه. 

يكى از مقاله هايى كه امروز براى اين كلاس خونديم از شخصى به نام جان آر كامنز بود. خدا مى دونه كه چقدر اين مقاله جالب هست. مقاله درباره ى صنف كفاشان در امريكا هست و تمام تغييرات شغلى كفاش ها از  سالهاى ١٦٠٠ تا ١٩٠٠ ميلادى. از زمانى شروع ميشه كه اگر كسى مى خواسته كفش نو بپوشه مى رفته چرم مى خريده كفاشى اجير مى كرده، توى خونه اش اتاقى رو براى كار و غذا به كفاش ميداده تا طرف كفش رو بدوزه، تا زمانى كه صاحب كارانى به فكر افتادند كه اندازه هاى مشخصى از كفش رو از پيش آماده كنند و در محلى به معرض ديد عموم بگذارند، تا ظهور سرمايه دارى در امريكا، و تا به وجود آمدن كارخانه ها. مقاله در سال  ١٩٠٩ در يك ژورنال دانشگاهى اقتصادى نوشته شده. فكر كنيد! ١٩٠٩!  نويسنده نقد كوچكى هم به كارل ماركس مى كنه كه چند روز پيش ٢٠٠ سالش شد. مقاله ى كوچك و عجيب و فراموش شده اى هست كه  قسمتهاى تاريكى از جهان رو براى شما روشن ميكنه. چطور شد كه به اينجا رسيديم؟ لينك مقاله در بالا هست.

https://archive.org/details/jstor-1886057
سوم مه ٢٠١٨

هيچ وقت فكر نمى كردم بى احساس بودن آدمى بتونه انقدر من رو آزار بده. بى احساس بودن آدمى كه هر روز باهاش در تماس هستم. اين كه با كسى زندگى كنى و در تمام روز دو جمله باهاش حرف بزنى. ديروز كه برگشتم، با خوشحالى به همخونه ام سلام كردم. با سردترين شكل ممكن جوابم رو داد. صبح با صداى وحشتناكى از خواب پريدم. سراسيمه دويدم چون فكر كردم كسى در مى زنه. ديدم هم خونه ام توى آشپزخونه داره با جديت تمام قاشق ماستى رو به لبه ى ليوان مى كوبه. (راستى چطور خارجى ها صبح ها ماست مى خورند؟) بهش گفتم كه فكر كردم كسى در مى زنه. حتى نگفت ببخشيد كه بيدارت كردم. فقط قيافه گرفت. از پونزده آوريل تا به حال داره يك دونه مقاله مى نويسه و اعصاب نداره. اگر ازش بخوايد مقاله اش رو براى شما توضيح بده، فلسفه هم كه خونده باشيد ممكن هست چيزى دستگيرتون نشه. يك چيزهايى مربوط به جغرافياى تحرك محيطى فمينيستى قدرت مهاجرانِ فلان و بيصار. بعضى وقتها هست كه هيچ كار خاصى نمى كنه. اما انگار فقط از صرف حضور بى توجه و بى تفاوتش در اطرافم اذيت ميشم. 

معمولا اينجا از كسى گله و شكايت نمى كنم. اما از ٩٠ نفر عضو اين كانال، فقط سى نفر يادداشت قبلى رو خوندن. بنابراين تقريبا مثل اين هست كه دارم براى مامان يا خاله هام غر مى زنم، و ايرادى نداره. 

چند جمله هم بنويسم كه امروز عصر در كينگستن هوايى به سراغ ما آمد كه بى نظير بود. از در مجتمع آمدم بيرون و رفتم ساختمان شماره ٥ كه كارت رختشويى رو شارژ كنم. كه يك دفعه ديدم همه جا سبز، همه ى چمن ها سبز، و مه غليظى در فضا، و صداى پرنده ها از همه جا مى آمد. چند لحظه فراموش كردم براى چه كارى آمدم. و همين طور نشستم جلوى ساختمان شماره ٥. كينگستن عجيب جاييه.


دوم مه ٢٠١٨

دوم مه ٢٠١٨

تهران مثل شيراز، اصفهان، يا زنجان نيست كه در محل ورود به شهرتابلويى نصب كرده باشند و نوشته باشند به اين شهر خوش آمديد. آدم وقتى شهر وارد ميشه متوجه نميشه كه در داخل شهر هست، و مرز مشخصى بين شهر و خارج شهر نيست. تورنتو هم همين طور هست. درست مثل تهران، مجموعه اى از ساختمان هاى بلند، اتوبان ها، ترافيك سنگين و مه دود در هوا به شما يادآورى مى كنند كه الان در تورنتو هستيد. درست مثل تهران، ممكن هست ده ها دوست و آشنا در شهر داشته باشيد اما سال تا سال اونها رو نبينيد. ممكن هست گذارتون ناگهان به خيابان ها و محله هايى دورافتاده با آدم هايى عجيب و غريب بيفته. و يا وسط پرنورترين خيابون و جلوى گرون ترين پاساژ شهر ببينيد كه كسى روى زمين نشسته، و گدايى مى كنه. 

اگر در شب از تورنتو خارج بشيد تا كيلومترها چراغ هاى روشن ساختمونهاى بلند و تابلوهاى روشن بالاى ساختمونها همراهى تون مى كنند. سونى، بل، پورشه، تويوتا. همه ى برندهاى بزرگ. و بعد فقط اتوبانهاى خالى. و جاده. تورنتو خيلى شبيه به تهران هست، و روح من در هر دو شهر به يك اندازه ناآرام. 

با شريفا به دهات خودمون برمى گرديم. شريفا از اينكه باهاش آمدم تورنتو تا كارهاش رو انجام بده خيلى خوشحاله. و الان كنار من خوابش برده. شريفا تاريكى رو دوست داره. زياد موسيقى گوش مى كنه. و خيلى خوش اخلاقه. امروز وقتى بعد از يك پياده روى خيلى طولانى زير آفتاب بستنى مى خورديم به من گفت "شهرزاد مرسى كه من رو تا اينجا كشوندى. اينجا بهترين قسمت سفرمونه. راستى تو چقدر ليدر خوبى هستى." تا به حال كسى چنين چيزى رو به من نگفته بود. خوب شد اين سفر رو با هم اومديم. ديگه كلاسى با هم نداريم، و اون احتمالا به زودى به وينيپگ برمى گرده. ترم تابستان از فردا شروع ميشه.



هم اتاقى ام يك عينك ارزان قيمت گرد دارد. زياد كتاب مى خواند. از تقويم كاغذى استفاده مى كند. مدارك مالياتى اش را هم با پست مى فرستد.

نيمه شب ٢٣ آوريل- مرگ، بهار، تورنتو

نيمه شب ٢٣ آوريل

حتما خيلى از شما ماجراى حمله ى امروز ماشين استيشن سفيد رنگ به عابرين پياده و كشته شدن چندين نفر در تورنتو رو شنيديد. حتما غمگين شديد و با خودتون فكر كرديد عجب دنيايى شده. ديگه هيچ جا امن نيست. اگر كسى رو در تورنتو مى شناختيد سراسيمه به سوى تلفنتون رفتيد و در تلگرام براش پيغام داديد. بعد كه خيالتون راحت شده به سراغ غم و غصه هاى ديگر خودتون رفتيد، و كانال تلويزيون رو عوض كرديد. 

اما آنچه در اخبار ازش صحبتى نميشه اين هست كه اين مرگ دقيقا در چه روزى و در چه شرايطى اتفاق افتاد. امروز در جنوب اونتاريو از اون روزهايى بود كه در سال فقط يك بار اتفاق مى افتند. يعنى روزى كه شما از خونه بيرون ميايد، درخشش آفتاب رو بر پوستتون احساس مى كنيد، و مى بينيد كه باد ديگه مثل شمشير تيز برنده اى پوست شما رو آزار نميده. بعد از ماهها برف و يخ و زمستان و ديدن عكسهاى شكوفه هاى بهارى تهران، شيراز، كاليفرنيا، ونكوور، و مادريد در اينستاگرام، نفس عميقى مى كشيد. به صداى دلپذير آب شدن يخ ها گوش مى كنيد، و با خودتون ميگيد آه، بالاخره رسيد. بالاخره بهار به اينجا هم رسيد. در اين روز به خصوص از سال، كانادايى ها اختيار از كف ميدهند، و با شلوارك و تى شرت به كوچه و خيابان مى ريزند، بستنى مى خورند، روى چمن ها ولو ميشند، و خستگى و افسردگى ماهها زمستان رو از تنشون به در مى كنند.  

"نگاه كن ويولت! عجب روز زيبايبه. من 
ميرم بيرون قدمى بزنم." 

مرگ ده نفر در اولين روز بهار در تورنتو.
صبح بيست و هشتم فروردين
گل ها، و خوشبختى. امروز در كينگستن بارانى 


به سوى آخرين تكليف درس اقتصادِ كار: چگونه حقوق بدهيم 
پنجشنبه ٢٩ مارس

امروز روز تحويل پروژه درس رفتار سازمانى بود. هر گروه يه پوستر درست كرده بود و مثل ژوژمان هاى هنرى توى سالن كتابخونه گذاشته بوديمشون تا داورها بيان و نظر بدن. همه ى استادهاى دپارتمان و چند تا فارغ التحصيل قديمى اومده بودن. هر گروه يك سازمان يا شركت رو انتخاب كرده بود (مثلا تسلا، اوبر، گوگل) و يه مشكل واقعى تو اون سازمان پيدا كرده بود و درباره اش تحقيق كرده بود و توى پوستر براش راه حل داده بود. همه چيز در يك قاب با طراحى جذاب، تا مبادا مديرها از خواندنش خسته بشن. موضوع ما مشكل bullying توى وزارت اطلاعات كانادا بود.دقيقا نمى دونم اين كلمه رو چطور بايد ترجمه كرد. چيزى توى مايه هاى "قلدرى" ميشه. از اينكه همكارهات براى آبجوى جمعه هاشون دعوتت نكنن شروع ميشه تا اينكه يك عده از  پرسنل بر عليه ات بسيج بشن و آزارت بدن. اين  جلوه هاى گرافيكى بامزه و لباس بچه ها هم همه ايده ى اميليوى بامزه ى تپلى بوده كه از شانسمون تو گروه ما بود. 

دو روزه توى هوا يك مه خيلى خوبى هست. قطرات مه و هواى خنك و تميز و انگار مرطوبِ لب دريا. آدم از خونه كه ميره بيرون احساس خوشبختى مى كنه.  امشب بارون اومد. نه برف، نه يخ. بارون. تعطيلات عيد پاك از فردا شروع ميشه.



سه شنبه ٢٧ مارس

احساس سبكى و شادى. دفاعمون كه تموم شد استاد گفت هر دو طرف سنديكا و كارفرما خيلى خوب بودن. ولى كارفرما يك تِم خيلى قشنگى تو تمام استدلالش داشت بچه ها، متوجه شديد؟ سوزان گفت: اين كه كارمند مياد ساعات مشخصى رو كار مى كنه تا در ازاش حقوق بگيره. استاد گفت بله. از اين تعريفش سرخوش شدم. اون جملات اوليه رو من درست كرده بودم، كه پايه اى ترين وظيفه كارمند اينه كه در ساعات مشخصى در جاى مشخصى حاضر باشه تا در ازاش حقوق بگيره. و اگر اين شكسته بشه كارفرما حق داره معترض بشه. قسمتهاى بعدى رو با سونيا درست كرده بوديم. كه مثلا نگهبان كه بايد در فلان ساعت در فلان جا مى بود تا حواسش به بچه هاى كارمنده باشه از وظايف اصليش كه مراقبت از كل پاركينگ، و نه فقط يك گوشه ى مشخص بود، بازمى موند. كارمند بدبخت! عجيبترين چيزى كه در خصوص اين موضوع وجود داره اينه كه من در محل كار سابقم، بارها و بارها درباره ى رعايت نكردن ساعات ادارى، و اينكه بايد به كارمندها اجازه داد تا فعاليتهاى غير كارى در ساعات ادارى انجام بدن تا ذهنشون پرورش پيدا بكنه يا كار تيمى ياد بگيرند يا غيره، بحثهاى خيلى خيلى طولانى كرده بودم. اينكه تونستم اصلى رو كه اصلا بهش اعتقاد نداشتم به قول استاد به صورت يك "تم زيبا" در كل دفاعمون دربيارم واقعا براى خودم جالب بود.  

گير كردن با اين پرونده بد و سخت در عرض اين چند هفته باعث شد به موضوعى فكر كنم. اين كه در زندگى، ما هميشه درگير مساله عدالت هستيم. من انقدر حقوق مى گيرم و اون يكى انقدر. اون يكى آخر هفته ها ميره پيش خانواده اش، و من خانواده ندارم. اون يكى در بهترين دانشگاه دنيا درس مى خونه، و من محرومم. اون يكى شوهرى داره كه كيسه هاى خريدش رو از فروشگاه براش مياره، و من ندارم. خيلى چيزها هست كه دست ما نيست. اما آخر آخرش، در اين زندگى، آنچه به شما احساس خوبى ميده اين هست كه شما با همه ى آن چيزهاى حقيرى كه بهتون داده شده چه كرديد.

 به نظرم استدلالهاى طرف مقابل هم خيلى خيلى خوب بودن. اميلى خوب و زياد كار كرده بود. خوب نشون دادن كه ما هيچ مدركى نداريم. آخرش من و اميلى به هم لبخند زديم و با هم دست داديم. خوشحال بود كه راحت شده. شب با بچه ها رفتيم بولينگ. موقع برگشتن زير بارونِ سرد قدم زديم.
دوشنبه ٢٦ مارس

دقيقا ١٢ ساعت ديگه جلسه دفاعمون شروع ميشه. بايد در مقابل سنديكا از آقاى جان اشرپنل، مديريت كل فروشگاه گودوليو دفاع كنيم كه مقدار زيادى كارهاى نسنجيده انجام داده و حرفهاى اشتباه زده. اصل پرونده بيست صفحه هست. داستان بلندى از يك ماجراى عاشقانه بين دو كارمند جوان فروشگاه، كه پر از جزيياتى هست كه به سلامت و امنيت محيط كارى و پرسنل و رعايت ساعات ادارى و شوهرى حسود و پرخاشگر و پاركينگ بزرگى در فروشگاه مربوط ميشه. خيلى خيلى آماده هستيم. اما جورى خسته م كه مى خوام گريه كنم. تا حد زيادى هم بستگى به استدلالهاى طرف مقابل داره. به هر حال كار سنديكايى ها راحتتر از ما بوده. ما از زير سنگ استدلال پيدا كرديم. و در حالى كه آقاى اشرپنل يك ريز به اين دو نفر بند كرده كه ارتباط شما اشتباه هست چون هر كدومتون زن و شوهر داريد، ما بايد حواسمون باشه طورى از آقاى اشرپنل دفاع كنيم كه مبادا چنين حرف هاى تبعيض آميزى بزنيم. بالاخره خارج هست ديگه. خيلى خسته ام. خيلى.


٢٤ مارس

عصر شنبه. سونيا آمد اينجا و شش ساعت تمام كار كرديم و دفاعيه نوشتيم. و حالا، تكه اى از همسايه ها، از احمد محمود: 

"شفق مى رود. يكهو غم عالم به دلم مى نشيند. هواى بيرون مى كنم. هواى كوچه ها و پس كوچه ها و خيابانها را. آدم اگر مجبور باشد كه خانه نشين شود و حتى تا دم خانه نرود، خيلى سخت مى گذرد... يكهو هواى ديدن سيه چشم تمام جانم را پر مى كند. مى خواهم خودم را سرگرم كنم. كتاب ندارم. وقتى كه گير افتاده ام آمده اند و تمام كتابها را برده اند... به ديوارهاى اتاق نگاه مى كنم. يكهو وحشت برم مى دارد. آدم چطور مى تواند ماهها و سال ها در زندان سر كند. تو يك چارديوارى و لابد سنگى و دور تا دور پاسبان. اگر فرار نكرده بودم حتما تا حالا چپانده بودنم تو زندان. مادرم چه دردى مى كشيد."
چهارشنبه ٢١ مارس

اتفاقى كه الان افتاد اين بود كه بعد از كلاس من و الكس ايستاده بوديم و حرف مى زديم و من از واترپولوى ديروز كه نرفتم مى پرسيدم كه يكهو اميلى سر رسيد تا از من بپرسه كِى پرونده هامون رو براشون مى فرستيم. براى اون جلسه ى دادگاه آزمايشى، تيم هاى مقابل بايد ٤٨ ساعت زودتر از جلسه، پرونده هايى كه قراره ازشون استفاده كنن رو براى تيم مقابل بفرستن. (خيلى خوش شانس هستم كه اميلى در تيم مقابلم هست. نيستم؟) من گفتم ٤٨ ساعت قبل. با حالتى عصبى پرسيد، يعنى كِى؟ شنبه شب، يكشنبه شب؟ من گفتم تاريخش كى هست، چه ساعتى؟ ٤٨ ساعت قبلش ديگه. اميلى يكهو با حالت خيلى عصبى و پرخاشگر و دستورى اى فرياد زد من نمى دونم كِى هست، يكشنبه شب مى فرستى؟ گفتم باشه. رفت. يك لحظه اشك توى چشم هام جمع شد و احساس كردم الان هست كه بزنم زير گريه. اين روزها همين رو كم دارم كه كسى اينطورى به من پرخاش كنه. به الكس گفتم مياى يه كم راه بريم؟ اومد. گفت تو هيچ ايرادى نداشتى. It was her, not you. گفت ديگه همه ى بچه ها اينو مى دونن كه اميلى آدم سردى هست. نيم ساعتى با هم بوديم و حرف زديم و من رو آروم كرد و بعد رفت. ساعت ٣ بعد از ظهر هست. امروز روز اول بهاره.


جمعه  ١٦ مارس

سر جلسه دادگاه توى كلاس حقوق هستيم. الكس و سوزان طرف كارفرما هستن و لوكاس و راين طرف سندیکای کارگران. از ساعت ٢ تا الان دارن دفاع مى كنن. ميرن توى اتاق، برمى گردن، و دفاعيه مى خونن و پرونده به قاضى (ايوِت) ميدن. همه لباس رسمى پوشيدن. كلاس در سكوت مطلق فرو رفته. طورى كه احساس مى كنم صداى تند تند زدنِ ضربان قلبم رو مى شنوم. ٢٧ مارس نوبت ماست. راههاى فرارى كه به ذهنم مى رسند زياد نيستن. خريدن بليت هواپيما به تهران: همين ٦ ماه كه درس خوندم كافيه. ديگه بسه. و؟ نوشتن در اينجا، نگاه كردن به نيم رخ بامزه ى اميليوى ريلكس تپلى كه رديف جلو نشسته، فكر كردن به اينكه هنوز ١٠ روز وقت داريم، فكر كردن به مهمونى فردا. كاش كسى بود بغلش كنم. بعد از كلاس شريفا رو بغل مى كنم.
پنجشنبه ۱۵ مارس، ۹ صبح

نورمن خیلی بدجور روی یخ های خیابونشون لیز خورده. درد داره و با عصا میاد سر کلاس. دکتر  ازش عکسی نگرفته. فقط با دست آزمایش هایی روش انجام داده و گفته اتفاق مهمی نیفتاده و به تدریج بهتر میشه. پای نورمن موقع حرکت خیلی درد مى كنه،‌ اما وقتی ثابت باشه دردی نداره. روزی چند تا هم قرص ادویل می خوره. اینها رو از کجا می دونم؟ طبعا چون وقتی دیدم اونطور با عصا اومده سر كلاس ازش سوال کردم. واکنش های بقیه ی بچه ها؟ چند نفرى با دیدن نورمن جا خوردن و با تعجب پرسیدن «ئه چی شده؟ … آهان لیز خوردی؟» مطمئنم تعداد زیادی از بچه ها که صمیمیتی با نورمن نداشتن همین رو هم ازش سوال نکرده ن. اگر این اتفاق در شرکت ما در تهران افتاده بود تمام بچه های طبقه و چه بسا طبقات دیگه، و اصلا هر کس آدم رو تو آسانسور یا راهرو می دید واقعا تعجب می کرد و سوال می پرسید. «دکتر رفتی؟ دکتر چی گفت؟ چه کار کرد؟» صحنه ای در خاطرم هست مربوط به همین امسال در وسط خیابون فرمانیه. یکی از همکارها از یکی از طبقات دیگه که خیلی کم می شناختمش توی ماشینش نشسته بود و من قدم زنان از کنارش رد می شدم. پیاده شد. و اگر درست یادم باشه حدود پونزده دقیقه ایستاده برام توضیح داد که چطور از گوشت خام و نوعی روغن همراه با یک ادویه برای دستم (كه بهش آتل بسته بودم) استفاده کنم تا کاملا خوب بشه. آخر هم اون گوشت خام رو روی دستم نگذاشتم.

پى نوشت: تا اين يادداشت رو تموم كردم جُنِيد به سمت ميز ما اومد و از نورمن پرسيد راستى تو حالت چطوره؟

Tuesday, July 31, 2018

پنجشنبه ٢ بامداد، هشت مارچ

امشب بچه هاى آسمان رو ديدم. نمى دونم آيا اين فيلم حقيقتا متاثر كننده هست يا تنها من بوده م كه دو ساعت تمام با ديدنش عين ابر بهار اشك ريختم. سرتاسر فيلم به شكل عجيبى من رو به ياد بچگى هاى  منحوسمون در آغاز دهه هفتاد انداخت. اون ناظم هاى خشمگين و بى منطق. اون نيمكتهاى چوبى زواردر رفته و تنگ، صورت هاى كودكانه ى پنهان شده پشت مقنعه ها. صف ها. مشق نوشتن ها. كوپن ها. و با همه ى اينها، فيلم به شكل ديوانه وارى زيباست. و سرشار از پاك ترين حس هاى انسانى. چقدر لحظه اى كه در اون پسر بچه كفش هاى خواهرش رو گم مى كنه واقعى هست. و اين احساس كه تمام خوبى ها و قشنگى هاى دنيا رو اول براى خواهرش مى خواد. خواهر صبح به مدرسه ميره و برادر بعد از ظهر. خواهر هر روز كفشهاى برادرش رو مى پوشه و بعد مى دوه تا به خونه برسه و كفشها رو به برادرش بده تا به مدرسه بره. سختى اى كه خواهر و برادر مى كشند تا مبادا پدر بفهمه و غصه بخوره كه پول نداره تا براشون كفش بره فقط مال ما بچه هاى دهه شصت هست. مگه نه؟ لحظه اى در فيلم هست كه در اون پدر و پسر كه سوار بر دوچرخه شدن تا براى كار باغبانى به ويلاهاى شمرون برن، به كوچه ى قشنگى مى رسند. پدر به پسر ميگه كه بايد دونه دونه زنگ در خونه ها رو بزنيم. زنگ مى زنند. خانمى پشت آيفون مى پرسه كه كى هستى. پدر از اون سر شهر آمده تا يك كلام بگه "باغبان نمى خوايد؟" اما ناگهان زبانش رو گم مى كنه. هيچ نمى تونه بگه. فرارمى كنند. اين لحظه به نظرم يكى از زيباترين لحظه هاى تاريخ سينماست. چطور، با كدام تصوير، شعر، فلسفه، يا شعار، ميشه بهتر از اين، اين شكاف عميق طبقاتى ميان شمال و جنوب تهران رو نشون داد؟ جالبتر اين هست كه ما در اين لحظه ى غم انگيز به حال خودمون گذاشته نميشيم. پدر و پسر به خانه ى ديگرى مى رسند. زنگ مى زنند. صداى تيز و مطمئن يك زن شمال شهرى ديگه: "تو كى هستى؟" باز پدر زبانش رو گم مى كنه. اين بار پسر بچه ناگهان به حرف مياد: "باغبان نمى خوايد؟ باغچه تون رو سمپاشى مى كنيم و كود مى ديم." لبخندى كه اينجا پدر به پسر مى زنه يك دنياست. فيلم البته مال اون زمانهاست كه هنوز در شميران، باغ هايى در كار بوده. 

يكى از قسمتهاى زيباى ديگه، مسابقه ى دوى مدرسه هست. دوربين ابتدا پسربچه هاى پولدارى رو نشون ميده كه پدرها و مادرهاشون قبل از مسابقه با دوربينهاى گرانقيمت از اونها عكس مى گيرن. هيچ كس با پسربچه اى كه قهرمان داستان هست نيامده. خودش هست و كفشهاى پاره اش. بدبختى و مصيبت پسربچه (هر روز دويدن و گرفتن كفش از خواهر و بعد دويدن به مدرسه) ناگهان به دليل پيروزى اش (يعنى بردن در مسابقه دو) تبديل ميشه. اين ايده ى ساده ى انگيزه ى درونى كه هزار بار در ده ها كتاب و مقاله ى روان شناسى خونديم، چقدر غير كليشه اى و اصيل بيان شده. فيلم پايان خوشى داره. اما پايان خوشى كه مثل فيلمهاى هندى نيست. پسربچه مى خواسته در مسابقه نفر سوم بشه تا كفش ورزشى ببره. اما نفر اول شده. جايزه نفر اول، كفش ورزشى نيست. به شكلى متناقض، پسرك برنده شده اما برنده نشده. با اندوه به خانه بازمى گرده. در كوچه اما پدر رو مى بينيم كه دو جفت كفش پسرانه و دخترانه بر روى دوچرخه داره. آخرين تصوير، تصوير ماهى هاست، كه در حوض به دور پاهاى تاول زده ى پسربچه مى چرخند.
دوشنبه ٥ مارچ، ٩ صبح

عجب صبحى! سر كلاس اقتصاد كار. خواب آلوده، با موهاى ژوليده و ليوان چاى در دست نشسته بودم. شنيدم استاد داره سوال مى كنه " كسى هست كه هنوز كتاب پروژه آخر ترم رو نخريده باشه؟" دستم رو بردم بالا. بعد يكهو متوجه شدم در كل كلاس، فقط من دستم رو بردم بالا. سريع دستم رو آوردم پايين. همزمان نورمن از رديف كنارى صدام زد و گفت من پى دى اف اش رو دارم، اگه خوندن كتاب رو كامپيوتر برات سخت نيست برات مى فرستم. "چه سختى اى داشته باشه؟" خواب آلوده سرم رو تكون دادم. چيزى حدود دو ماه ديگه يا بيشتر بايد يك مقاله در نقد كتابى بنويسيم. مثل هر ايرانى معقولى، من هنوز نه اسم كتاب رو نگاه كردم، نه دنبالش گشتم، نه اصلا برگه ى موضوع رو خوندم. يك دفعه ديدم استاد انگشت اشاره اش رو به جهتى كه من نشستم گرفته: "تو!" پشت سرم رو نگاه كردم، دور و برم رو نگاه كردم. "تو كه لباس قرمز پوشيدى!" گفتم ديگه هيچى، تمام شد. " تو گفتى هنوز كتاب رو نگرفتى؟" "نه استاد." همون لحظه از جاش بلند شد و تا كنار صندليم اومد. يك كتاب نوى قشنگ با جلد نفيس گالينگور داد دستم. "اين مال تو." و ادامه داد " جهت ايجاد انگيزه." و رفت. از رديف پشت سرم صداى چند تا فحش زيرلبى شنيدم. قيافه ى بچه ها و خصوصا نورمن ديدنى بود. عجب صبحى!


اول مارچ ۲۰۱۸

ساعت ۸ صبح. کلاس رفتار سازمانی. خواب آلودگی. هوای بهاری. قدم زدن با سونیا تا کلاس. و آنا که کنار من انگار بیگل با طعم پیاز می خوره. در حینی که استاد از انگیزه های درونی صحبت می کنه و میگه ثابت شده که انگیزه های بیرونی مالی به اندازه ی انگیزه های درونی کارایی ندارند به یاد اولین جلسه ی هیات مدیره ای که پام رو بهش گذاشتم می افتم. سالها قبل بود، و البته بعدها فهمیدم که اون جلسه، جلسه ی خاصی بوده و همیشه همه ی جلسات به اون شکل نیستند. من یک دختر ۲۵ ساله بودم که به تازگی از وسط کلاسهای فلسفه آمده بودم. تمام مدت جلسه نشسته بودم و به این فکر می کردم که خدایا مگر ممکنه چند نفر آدم در جایی بنشینند و تا این اندازه فقط درباره ی عددها و مسایل مالی صحبت کنند؟ در طی ماهها و سالهای بعد نظرم در این باره چندان تغییر نکرد. فرقی نمی کنه گزارشی که تهیه می کنید چقدر رنگ و وارنگ باشه. سهامدار در تمام گزارشهایی که می بینه فقط متوجه یک چیز هست و اون سود هست. سود و اعداد. و بقیه ی مسایل همه فرعی هستند. اصولا تمام ساختار بیزنس و تجارت بر این اصل استوار هست. سازمانها،‌ حتی اگر ادعا کنند، اغلب هدفی جز کسب سود ندارند. جالب ترین نکته این هست که در میان این دپارتمانهایی که همه فقط و فقط در پی کسب سود بالاتر هستند،‌ وظیفه ی عجیبی به واحد منابع انسانی داده میشه.

قبل از اینکه این وظیفه رو توضیح بدم باید بگم که مدتی هست به این نتیجه رسیدم که تقریبا هر مساله ای رو که بخواهید ثابت کنید می تونید براش یک سری تحقیق و عدد و رقم ارائه بدید. دیشب مقاله ای می خوندم که درباره ی این بود که چطور هر چند سال یک بار به محض اینکه دولت پایه حقوق رو افزایش میده سازمان های اقتصادی ای مثل سازمان فریز گزارش هایی بر ضد اون ارائه میدن و فورا اعلام می کنند که چطور این مساله به ضرر مردم خواهد بود و چقدر بیکاری زیاد خواهد شد و غیره. و گزارش داشت توضیح میداد که چطور این ها همه پیش بینی هستند و در بسیاری از موارد در سالهای آینده خلاف نظر این گزارش ها اثبات میشه. همین الان،‌ اونتاریو در شرایطی هست که نرخ بیکاری به شکلی بی سابقه در اون پایین هست، و تولید ناخالص داخلی خیلی بالاست. ‌و باز تمام گزارشات رسمی اقتصادی، بر ضد افزایش حقوق هستند. بر می گردیم به منابع انسانی. در میان دپارتمانها و سهامدارهایی که به دنبال کسب سود هستند، به واحد منابع انسانی وظیفه ی عجیب ارضا کردن آدم ها با معنا و هدف داده میشه. متخصص منابع انسانی کسی هست که آموزش های روان شناسی و مدیریتی می بینه و در این ساختار تربیت میشه تا درست موقعی که سهامدار از پرداخت حقوق و مزایای بالاتر خودداری می کنه جلو بیاد و از انگیزه ها و اهداف درونی برای آدم ها صحبت کنه. در جهانی که روز به روز بیشتر بر پایه ی عدد و رقم و سود می چرخه، متخصص منابع انسانی در حوزه ی رفتار سازمانی، اقتصاد، مذاکره، مدیریت و حقوق آموزش می بینه تا فوت و فن راضی کردن آدم ها با معنا رو یاد بگیره. مساله این نیست که تبدیل شدن به چنین آدمی برای من سخت هست. اتفاقا فکر می کنم خیلی بهتر از خیلی های دیگه از پس چنین کارهایی بربیام. در خدمت سهامداری بودن و تمام دیالوگهای سود و عدد رو به معنا و انگیزه و مفاهیم روان شناختی تبدیل کردن. شاید امروز فقط خسته ام. ای کاش حداقل آنا بیگل با طعم دیگه ای می خورد.
بيست و هشت فوريه

امروز از پله هاى ساختمان دانشگاه كه بالا مى آمدم اين تصوير از غروب رو ديدم. كسى پشت سرم گفت، اينستاگرام؟ برگشتم و ديدم جويى هست و لبخند مى زنه. گفتم آره، و عكس رو بهش نشون دادم. صبح ها تا غروب يا كلاس هستيم يا كار گروهى و درس داريم. عصر به خونه برمى گردم. تاريكى، خاموشى. در تهران همه در خوابند. هيچ كس نيست. هيچ چيز نيست. 
مقاله ى اقتصاد خوب پيش نمى رود. عصبى و خسته ام.


من معمولا در اين كانال متنى كه خودم ننوشته باشم رو نمى گذارم. ولى اين مقاله ى جالبى هست كه در اون اصلاحيه ى در شرف تصويبِ قانون كار ايران نقد شده. ايده ى اصلى نويسنده اين هست كه قانون كار در ايران هميشه زير شاخه اى از حقوق عمومى محسوب شده، به اين معنى كه قانون كار، شيوه ى حمايت دولت از كارگران در مقابل كارفرمايان بوده. در اصلاحيه ى جديد، قانون كار اين ويژگى خودش رو بالكل از دست داده و به زير شاخه ى حقوق خصوصى تنزل داده شده. 

در مقام مقايسه با اينجا، كانادا، بايد بگم كه در اينجا به اون معنا چيزى به نام قانون كار وجود نداره. متن كوتاهى به نام Employment Standards Act هست كه حداقل حقوق كارگران و كارفرمايان در اون درج شده. اما اين مساله اهميتى نداره، چون در بطن قانون اين مساله به رسميت شناخته شده كه با وجود اينكه قرارداد يك مساله ى دو طرفه هست، كارگر هميشه حق چانه زنى كمترى نسبت به كارفرما داره. به همين دليل اتحاديه هاى كارگرى بزرگى وجود دارند كه قانون كاملا از اونها حمايت مى كنه. كار اصلى اين اتحاديه ها چانه زدن در خصوص محتواى قراردادهاى كارى هست. در صورت طى تمام مراحل و عدم رسيدن به توافق، اتحاديه ها حق دارند به صورت كاملا قانونى به كارگران درخواست سرپيچى يا اعتصاب بدهند. از اون طرف كارفرما هم حق داره كارگران رو lockout كنه، يا در واقع در كارگاه رو به روى كارگران ببنده، اتفاقى كه البته كمتر رخ ميده. متن ديگرى به نام labour Relations act هم قوانينى رو براى قراردادهاى جمعى تعريف مى كنه. اتحاديه ها در امريكا تقريبا وجود ندارند و يا خيلى ضعيف هستند، و بيشتر در اروپا يا كانادا رواج دارند. 

هر چه هست، در اين كشورها قانون مراحل و اعتراضات مختلفى رو طى كرده تا به اينجا رسيده كه مذاكره ى يك طرفه به ضرر طرف شكننده تر قرارداد، يعنى كارگر هست. و بنابراين سيستم، نهادهايى رو نظير اتحاديه ها و دادگاههاى كار و غيره تعريف كرده. اين متن رو كه خوندم به اين موضوع فكر كردم كه در عدم حضور هر گونه نهاد "رسمى اى" كه به نفع كارگر عمل كنه، تغيير جنبه ى حمايتگرى قانون چقدر نتايج وخيمى رو مى تونه در پى داشته باشه. 

بچه كه بوديم هميشه مى خونديم كه چطور ظاهر پيشرفتهاى غرب رو براى ما ميارن، در حالى كه ما خودمون اون مراحل رو طى نكرديم و اون زيربناها رو نداريم. همه چيز، تكه تكه و بى هويت براى ما آورده شده. توصيه مى كنم اگر به مسائل مربوط به قانون كار علاقه داريد اين متن رو حتما بخونيد. 

https://pecritique.com/2018/02/24/لایحه-علیه-قانون-فرشاد-اسماعیلی/
یکشنبه ۱۸ فوریه، در قطار

کینگستن شهریست که هر کس به آن وارد می شود در اندیشه ی ترک آن است. دانشجوها منتظرند جمعه عصر برسد تا بار و بندیلشان را ببندند و با قطار یا اتوبوس یا ماشین به یکی از شهرهای اطراف بروند. مسافرهای تورنتو منتظرند سر راه در کینگستن پیاده شوند تا خستگی راه را در کنند، قدمی بزنند، قهوه ای بخرند یا سری به مبال بزنند. کینگستن شهری نیست که کسی در آن ماندگار بشود و هرکس به آن پا می گذارد در اندیشه ی آن است که وقتی کینگستن را ترک کرد به کجا باید برود. از همین رو، ایستگاه اتوبوس و ایستگاه قطار در این شهر اهمیت زیادی دارند. کینگستن حتی آنقدر  زیاد ترک می شود که با آنکه کوچک است فرودگاه هم دارد. از کینگستن می شود با قطار، اتوبوس، هواپیما، اتومبیل، و قایق خارج شد. 

در قطار هستم. مقاله ی درس اخلاق در تجارت را می نویسم، که کسالت آور است. حتی امیلی هم می گوید کسالت آور است. بیرون همه جا تا چشم کار می کند سفید است. سفيد، و جا به جا شاخه هاى خشك خاكسترى. در شرق کانادا زمین مسطح است. درست مثل آبادان. آدم از پنجره که به بیرون و به جاده نگاه می کند احساس می کند تا ته دنیا را می بیند.

امروز لابه لای موهایم پنج تار موی سفید پیدا کردم. پنج تار مو که مطمئنم یک ماه قبل آنجا نبودند. دیگر هیچ چیز هیچ وقت مثل قبل نخواهد شد.


پنجشنبه ۱۶ فوریه
امروز کلاس نداشتیم. خانه ماندم. لباس شستم و قورمه سبزی پختم. احساس می کنم وقتی حرف می زنم کلمات آن طور که باید خارج نمی شوند. خودم صدای خودم را می شنوم و احساس می کنم چیزی که دارم می گویم با آنچه در درونم هست فرق دارد. چطور و با چه کسی می شود یک مکالمه ی واقعی داشت؟ گاهی وقتها احساس می کنم هم خانه ام چنین کسی است. از اینکه در سینک ظرفشویی آشغال می ریزد، سطل زباله ی حمام را پر می کند و هیچ وقت خالی نمی کند عصبانی می شوم. اما چیزی باعث می شود هیچ نگویم. بروم خودم سطل را خالی کنم. آرام آن چند دانه برنج و سبزی را از توی سینک بردارم. به شهرزاد دیوانه و وسواسی درونم پر و بال ندهم. خب، نمی خواهم وقتی می آید عصبانی باشیم. دوست دارم با خنده حرف بزنیم و از چیزهایی که خسته مان می کنند برای هم حرف بزنيم. می فهمم چطوری دوست داشتن یک آدم، می تواند باعث شود اشتباهاتش را ندیده بگیریم. دوست داشتن، یا حتی صرف تمایل به یک زندگی آرام کنار هم. وقتی از خانه حرف می زنم او می فهمد که چه می گویم. او هم از ترکیه می گوید. یک بار از پدرش گفت. آخرین بار ژانویه ی سال گذشته او را دیده است. «بابا در کشتی کار می کند. چیزهای بزرگ حمل می کنند. مثلا از این… چیزهای بزرگ دیگر. دیر به دیر به خانه می آید.» 


امروز نورمن برای من پیغام داد تا از من بپرسد آیا ورزشی به نام «بزکشی» در ایران رواج دارد. گفتم نه. و نگاه کردم دیدم ظاهرا ورزش ملی افغانستان است. لاشه ی مرده ی بز را روی اسب می گذارند و با هم مسابقه می دهند. لاشه را از قبل ۲۴ ساعت می گذارند تا سفت شود. چرا باید فکر کند ما ممکن است در ایران چنین ورزشی داشته باشیم؟ نمی شود بپرسد اسکی می کنید،‌ تنیس بازی می کنید یا نه؟ تازگی ها گاهی چیزهایی می گوید که عصبانی ام می کنند. یک بار به او گفتم در ایران مردها در را باز می کنند و اجازه می دهند اول خانم ها وارد بشوند. مثل اینجا نیست که خودشان اول بروند تو و خانم ها پشت سرشان بیایند. اول تعجب کرد و بعد تا مدت زیادی خندید. گفت باورم نمی شود داری می گویی مردهای ایرانی بهتر از مردهای کانادایی با خانم ها رفتار می کنند. بعد تا مدتی برای مسخره بازی می دوید جلو تا همه ی درها را برای من باز کند. الان که دارم اینها را می نویسم دیگر از حرفی که زدم مطمئن نیستم. جلو می روند و در را باز می کنند، یا عقب می ایستند تا ما برویم و خودمان در را باز کنیم؟ این بحثها را با همه ی همکلاسی هایم ندارم. الکس یک بار داشت می گفت تو ممکن است خودت فکر کنی عجیب و غریب هستی. اما واقعیت این است که اینجا همه عجیب و غریب هستند  و برای کسی مهم نیست. تفاوتها معنی ندارند و گم می شوند. به هر حال تمام این همکلاسها تا چند روز تعطیل می شود گم و گور می شوند و من می مانم و خودم. در فارسی می گوییم من تنها هستم. در انگلیسی می گویند من با خودم هستم. (I am by myself.) به نظرم قشنگتر است.
جمعه ٩ فوريه ٢٠١٨

اين جهان پر از آدم ها، گروه ها و سازمانهايى هست كه تمايلى به پذيرفتن ما ندارند. كه ما جايى در كنارشون، در بينشون، نداريم. على رغم اين موضوع، حق داريم وجود داشته باشيم و زندگى كنيم. كار كنيم و كار كنيم و منتظر بمونيم، و اميد داشته باشيم. در آخرين ماههاى ٢٩ سالگى هستم. و تحمل اين واقعيت روز به روز برام راحت تر ميشه.

يك آهنگ گوش خراش خارجى گوش مى دادم كه هم خونه ام رسيد: اين موزيكهاى پارتى اى چيه گوش ميدى؟ صداش رو كم كن. نشستيم حرف زديم. گفتم دوستهاى ايرانيم اين آخر هفته رفتن تورنتو كنسرت ابى. گفت ابى كيه؟ فورا يوتيوب رو باز كرد: عجب، چقدر خوبه! الان حدودا نيم ساعتى هست داريم ابى و محسن نامجو گوش مى كنيم! 

امروز يكى از مديرهاى ارشد منابع انسانى شركت نستله كانادا اومد تا برامون صحبت كنه. خدا مى دونه كه چقدر آدم جالبى بود و چقدر قشنگ و واقعى حرف زد. اگر اينجا بنويسم لطفى نداره. بايد خودتون مى بوديد و مى ديديد. اما وقتى رفت الكس حرفى زد كه من رو به فكر فرو برد. ظاهرا زمانى مدير عامل قبلى شركت نستله گفته كه دسترسى به آب، يكى از حقوق بنيادى انسانى نيست. و سر اين ماجرا سر و صداها شده. نستله يكى از بزرگترين شركت هاى توليدكننده ى آب در دنيا هست، و تنها شركتى هست كه با پرداخت پول خيلى كم سالانه اى، در ايالتهاى مختلف كانادا حق دسترسى نامحدود خصوصى به آب داره: سود خالص. 

اين هفته سر كلاس حقوق با مفهوم جالبى به نام estoppel آشنا شديم. به زبان خيلى ساده، يعنى اگر توافق نوشتارى اى بين دو نفر در جريان بوده، مثلا رييسى ساعتى ٦ دلار به كارگرش ميداده در حالى كه در قرارداد ساعتى ٥ دلار ذكر شده بوده، و اون وقت براى سالهاى متوالى بر خلاف اون توافق عمل مى شده، رييس نمى تونه ناگهان بعد از مثلا ٢٠ سال بياد و بگه من تا الان داشتم زياد ميدادم و از حالا مى خوام بر طبق قرارداد كمتر بدم. يا اگر اين كار رو بكنه قانون مى تونه جلوش رو بگيره. چرا؟ چون در عمل ٢٠ سال اين رو پذيرفته بوده. خيلى شرط و شروط و زير و بم داره. اما ساده اش همين هست. من و نورمن هر دو معتقد بوديم اين خيلى مفهوم جالبى هست. بعضى وقتها سر كلاس حقوق چيزهايى مى خونيم كه واقعا من رو خوشحال مى كنن. باورم نميشه در جهانى زندگى مى كنم كه چنين چيزهايى توش وجود داره.


 فوریه، ده صبح، دانشگاه
 تا به حال به این موضوع فکر کردید که پاورپوینت، که خیلی در سالهای اخیر همه جا مرسوم شده،‌ خیلی روش مناسبی برای جذب مخاطب چه در کلاس و چه در جلسه ها نیست؟ کجا رفتن اون استادهایی که توی کلاس قدم می زدند و بهمون نگاه می کردند و ما بهشون نگاه می کردیم و گوش می دادیم؟ به این فکر می کنم که برقرار شدن اون تماس چشمی چقدر مهم بود. سر کلاس حقوق، استاد که زیاد از کامپیوتر و اینترنت سر در نمیاره و سنش کمی بالاتر از بقیه استادها هست، همیشه روی میز ردیف اول میشینه و راست توی چشم های ما نگاه می کنه و باهامون حرف می زنه. این در حالی هست که پاورپوینت باعث میشه نگاه همه به یک صفحه ی کامپیوتری دوخته بشه. پاورپوینت بچه ها رو تنبل می کنه و باعث میشه بیشتر توی فیس بوک بچرخن، یا مثل آنا که جلوی من نشسته سایت لباس فروشی زارا رو زیر و رو کنن. 

سر کلاس رفتار سازمانی هستیم. امروز تولد امیلیو هست. تا اومد توی کلاس همه ی بچه ها و استاد با صدای بلند براش تولدت مبارک خوندن. برای هر کسی این کار رو نمی کنن. به قول الکس، امیلیو friendlyترین کسی هست که بیشتر ماها تا به حال تو زندگیمون دیدیم. امیلیو کاپیتان تیم فوتبال آمریکایی دانشگاه هم هست.
۵ فوریه ۲۰۱۸
در ایالت اونتاریوی کانادا اتفاق مهمی افتاده به اسم لایحه ۱۴۸. موضوع این لایحه اصلاح قوانین کار هست،‌ تقریبا تماما به نفع کارگران/کارمندان. از جمله مواد این لایحه قوانین عادلانه تر برای کارمندان پاره وقت و موقت، قوانین بهتر برای گرفتن مرخصی، و از همه مهمتر افزایش حقوق پایه هست. یادم هست اون زمان که ما مونترآل بودیم پایه حقوق حدودا ۱۰ دلار بود. بعد از این همه سال در ۲۰۱۷ که برگشتم پایه حقوق یازده دلار و بیست و پنج سنت بود. از اول ژانویه، پایه حقوق ۱۴ دلار شده و ژانویه سال آینده قرار هست به ۱۵ دلار برسه. این اصلاحات و افزایش ها، همه از برکت دولت جاستین ترودو هست. (ضمنا به اینها، قانونی شدن ماری جوآنا در کانادا تا یکی دو ماه آینده رو هم اضافه کنید که از شعارهای مهم تبلیغاتی ترودو بوده.) در ابتدا افزایش پایه حقوق، من رو صرفا خوشحال کرد. اما این تا قبل از اون بود که به آرایشگاهم زنگ بزنم. چنان قیمتها رو بالا برده که دیدم همون چند کاری رو هم که تا الان در آرایشگاه انجام میدادم از این به بعد باید خودم در خونه انجام بدم. همه چیز یا گرانتر شده و یا به تدریج در حال گرانتر شدن هست. از اون طرف در هفته های اخیر، بعضی از فعالین کار و اتحادیه ها جلوی خیلی از شعبه های تیم هورتونز (یک کافی شاپ زنجیره ای در کانادا) تظاهرات و اعتراض کردند. دلیلش چی بوده؟ اینکه مدیران تیم هورتونز بعد از افزایش حقوق قانونی، از بسیاری از  حقوق، مزایا و مرخصی های کارکنانشون کم کرده ان، و حتی از کارکنانشون برای یونیفورمها و لباسهای کارشون پول گرفته ان. توجه کنید که بر خلاف استارباکس، ‌کارکنان تیم هورتونز (که قهوه ها و دوناتهای ارزون می فروشه) اغلب جزو اقشار مهاجر و رنگین پوست هستند. در اینجا برای این دسته شغل ها از اصطلاح زیبای precarious استفاده میشه. یعنی شکننده. کارکنان تیم هورتونز راهی برای مطرح کردن خواسته هاشون ندارند چون بر خلاف خیلی از صنایع و مشاغل در کانادا، عضو اتحادیه ها نیستند و قرارداد جمعی ندارند. یعنی کسی نیست تا براشون مذاکره کنه. بنابراین در هفته های اخیر، این مساله در رسانه ها مطرح شده که آیا کارگران ساده ای نظیر کارکنان تیم هوتونز هم باید به عضویت اتحادیه ها دربیان و اصطلاحا unionize بشوند یا نه. همه ی اینها رو گفتم تا بگم که امروز استاد درس اقتصاد کار، موضوع مقاله ی دوممون رو داد: اثر و عواقب افزایش حقوق طبق لایحه ۱۴۸، تاثیرش بر کاهش فقر و به طور خاص کارمندان فروشگاهها (retail workers)، و برنده ها و بازنده های این ماجرا. فقط شرح موضوع مقاله دو صفحه هست.برای خوندن و تحقیق کردن درباره ی این موضوع خیلی خیلی هیجان دارم. از اینکه دارم رشته ای رو می خونم که انقدر به اتفاقات روز مرتبط هست خوشحالم. دیگه یک دانشجوی فلسفه نیستم که میان آسمان و ابرها و مثل افلاطون زندگی کنه. انگار توی قلب دنیا هستم، و می خوام ازش سر در بیارم.  

استاد اقتصاد این دفعه دوباره گروهها رو عوض کرده. لیست هم گروهی های جدید رو که داد دیدم قیافه ی امیلی بدجوری توی هم رفته. ازش پرسیدم که چی شده. بامزه ترین اتفاق ممکن افتاده: امیلی و نورمن در یک گروه افتادن. امیلی آدمی هست که حساسیت شدیدی روی رفرنس دادن داره. حتی در قسمت نتیجه هم اجازه نمیده آدم نظری از خودش اضافه کنه. و نورمن؟ نورمن حتی اگر بخواد داستانی رو برای شما شرح بده، داستان رو همراه با نظر ات خودش شرح میده. طوری که شما آخر متوجه نخواهید شد چه اتفاقی افتاده، مگر آنکه ازش سوال کنید. حتی وقتی نورمن سر کلاس حرف هم می زنه امیلی قیافه می گیره. خلاصه خیلی گروه بامزه ای خواهند داشت. امیلی به من گفت هر وقت جونم به لبم رسید میام برای تو غر می زنم. خندیدیم.

امروز از راهروی دپارتمان رد می شدم که سامانتا رو دیدم. من و سامانتا این دفعه هم با هم توی یک گروه هستیم. سامانتا تقریبا به اندازه ی مامان باهوش هست. (در زندگیم کمتر پیش آمده کسانی رو ببینم که به اندازه ی مامانم باهوش باشن.) سامانتا تا من رو دید گفت که شهرزاد، چقدر خوشحالم که این دفعه هم با هم توی یک گروه هستیم! خدا می دونه که شنیدن این جمله، که کاملا از ته قلب ادا شد، چقدر من رو خوشحال کرد. با خودم گفتم بالاخره یک نفر پیدا شد که از اینکه من باهاش هم گروهی هستم خوشحال باشه. این اتفاق، احتمالا بهترین اتفاق امروز می شد اگر واترپولو نرفته بودم. الکس مسوول فعالیتهای ورزشی دپارتمان هست. ورزش های این ترم دپارتمان، والیبال، فوتبال و واترپولو هستن. البته واترپولو روی تیوب. نه واترپولوی واقعی. چند وقت بود الکس به من می گفت که شهرزاد این واترپولو خیلی خوبه. نمیای؟ دلیل اصلی اصرارش این بود که تیم، یک دختر کم داشت. (طبق قوانین دانشگاه، هر تیم باید حداقل تعداد مشخصی دختر داشته باشه، و این همیشه برای مسوولهای ورزش مساله ایجاد می کنه.) من اهل هیچ ورزش تیمی ای نیستم. اما چیزی که به استخر و آب مربوط بشه نمی تونه بد باشه. می تونه؟ امروز بالاخره رفتم. فکرش رو هم نمی کردم اینقدر خوب باشه! به قدری هیجان داشت و خوب بود که نفهمیدم چطور گذشت. اولش حتی نمی تونستم روی تیوب سوار بشم. اما تا آخر بازی دو تا گل هم زدم. از آب که بیرون اومدیم برنن بهم گفت آفرین شهرزاد، چه گل خوبی زدی! الکس ما رو رسوند خونه. ماشین بزرگی داره. هوا ده درجه زیر صفر بود.
۱ ژانویه، چهار بعد از ظهر، کتابخانه

امروز کلاس unions and collective bargaining داشتیم. مشکلی که با این کلاس دارم این هست که استادش  بر این تصور هست که ما چیزهایی که داره درس میده رو از قبل بلدیم. امروز می خواست فرایند عضویت در اتحادیه ها رو توضیح بده که گفت البته می دونم در کلاس حقوق اینها رو خوندید پس زیاد توضیح نمیدم! در عرض پنج شش روز آینده باید برای این کلاس يك مقاله بنویسیم. استاد سناریوی مشخصی درباره ی مشکلی که در محیط کار به وجود میاد بهمون داده. شرکت از واحد منابع انسانی میخواد که گزارشی بنویسه که چه پیشنهادی برای حل مشکل داره. ترکیبی از مسایل حقوقی و اتحادیه ای هست. توانایی انجام این همه کار پشت سر هم رو ندارم. واقعا ندارم.

دارم چند تا آهنگ قدیمی ایرانی گوش می کنم. جهانی وجود داره، اون طرف اقیانوس ها، اتوبان ها، كوهها، که در اون آدم ها زبان من رو می فهمن. من شوخی هاشون رو می فهمم، دغدغه هاشون رو حس می کنم. جایی که در اون لازم نیست برای جا شدن بین آدم ها اینقدر تلاش کنم. بعضی از اون آدم ها همین جا هم هستن. سر راه کتابخونه یکی از بچه های ایرانی دانشگاه رو دیدم. خدا می دونه که چقدر خوشحال شدم. برف می آمد و هوا روشن بود. چند دقیقه ای ایستادیم و حرف زدیم.


يكشنبه ٢٨ ژانويه

اين هفته نورمن خيلى در درس حقوق به من كمك كرد. درباره ى بعضى از سوالها و مفاهيم با هم حرف زديم تا من بهتر متوجه بشم. و حتى وقتى خسته و كلافه به خونه برگشتم، نورمن شماره قسمت مربوط به سوالهاى باقيمونده و كلمه هاى كليديش رو بدون اينكه ازش بخوام برام فرستاد تا بتونم جوابها رو پيدا كنم. سر كلاس، استاد بلوز قرمز قشنگى پوشيده بود. كلاس كه تمام شد من و الكس نفس راحتى كشيديم و رفتيم توى هواى سرد ايستاديم و قهوه و شيرينى خورديم و حرف زديم. 

دارم براى درس رفتار سازمانى مقاله اى مى نويسم. موضوعش اين هست كه فرض كنيد در واحد منابع انسانى شركتى كار مى كنيد كه پرسنل بخش اداريش تاخير و غيبت زيادى دارن. پيشنهادى از طرف يكى از مديرهاى اجرايى شده كه اگر ساعات كارى رو انعطاف پذير/شناور كنند يا تغيير بدهند مشكل حل ميشه. شما بايد بگرديد مقاله هاى آكادميك معتبر پيدا كنيد و بر اساس اونها گزارشى براى مدير منابع انسانى بنويسيد و استدلال كنيد كه اين حرف درست هست يا غلط. آنچه تا به حال متوجه شدم اين هست كه پيدا كردن مقاله براى اين موضوع، هيچ كار راحتى نيست. 

اين روزها براى درس Labour Economics هم مقاله اى مى نويسيم. سن بازنشستگى در ميان پرستارهاى كانادا بالا رفته و تعداد پرستارهاى مسن در بيمارستان ها زياد شده. مى نويسيم كه چه عواملى اين مساله رو ايجاد كردن، و اثر اين جريان بر محيطهاى كار، قراردادهاى جمعى، بيمه ها و بسته هاى بازنشستگى چى هست. من با الكس، سامانتا و جويى هستم. بهترين گروهيه كه تا به حال داشتم. سامانتا دخترى فوق العاده باهوش، و هم زمان خوب و خوش برخورد هست كه كار كردن باهاش لذت بخشه. گاهى با بچه ها نشستيم و حرف مى زنيم كه يكهو الكس ميگه، من واقعا براى تحقيق كردن درباره ى اين موضوع هيجان زده ام. به چشم هاش نگاه مى كنى و مى بينى  واقعا داره جدى صحبت مى كنه. مثبت انديشى عجيبى در الكس هست كه هيچ ربطى به توصيه هاى تكرارى مجلات زرد روانشناسى نداره. بر خلاف بيشتر بچه ها، نيامده تا مدركى بگيره و با نمرات عالى فارغ التحصيل بشه. بلكه واقعا آمده تا ياد بگيره، و حجم كار و نمره و هيچ چيز اون قدرها اذيتش نمى كنه. 

در تهران برف سنگينى آمده. بعد از سالها. ويديوهايى رو از مردمى كه خوشحال توى خيابون ها مى رقصيدند ديدم. تمام امروز قلبم توى تهران بود، وسط خيابون عريض فرمانيه، بين همكارهاى سابقم و دوستهام و توى راه هر روزه ام به خونه. اينها رو امروز براى نورمن نوشتم. و در جواب جمله اى نوشت كه ترجمه اش اين ميشه كه تو، شهرى رو كه من فقط از طريق اخبار تلويزيون و با ايده هاى افراطى حاكمانش مى شناختم تبديل به يك سوژه ى ملموس انسانى كردى. كاملا مى تونم درك كنم چطور دلت براى اونجا تنگ شده.

دانشگاه در بعد از ظهر بارانى
جمعه ١٩ ژانويه
بگذاريد توضيح ندم. شب سختى بود. و تمام سختى مربوط به كلاس حقوق امروز بود. سر كلاس كنار سارا نشستم. تو كلاسمون دو تا سارا داريم. عاشق اين هستم كه سارا هميشه خودش رو اينطورى معرفى مى كنه: "من اون يكى سارا هستم." ساراى اولى معروفتر، بلوندتر، پرحرفتره. به سارا گفتم باورم نميشه براى يك كلاس انقدر استرس كشيدم. نوبت من كه شد خوب جواب دادم. به يك پرونده ارجاع دادم و پرونده رو خوب توضيح دادم. حتما دستهام مى لرزيدند. بخير گذشت.

ظهر توى سالن عمومى دپارتمان سخت مشغول خوندن بودم كه شريفا آمد از من بپرسه به نظرت اسمم رو براى لاتارى بدم؟ لاتارى قرار بود ساعت ٣ برگزار بشه و شريفا بدجور مردد بود. گفتم من كه نميدم. با برنامه هام هماهنگ نيست. قرار بود دپارتمان، درسى رو با هماهنگى دانشگاه تورنتو برگزار كنه. يك هفته در تورنتو. يك هفته در اروپا. با بداخلاقى به شريفا گفتم چه مى دونم. هر كار خواستى بكن. ساعت ٦ عصر بود كه فيس بوكم رو چك كردم و ويديوى لاتارى رو ديدم.  ديدم اسم شريفا درآمده. بهش زنگ زدم. چقدر خنديديم. بعد با بچه ها رفتيم بيرون. 

نيمه شب بود كه كليد توى قفل چرخيد. همخونه ام آمد. دوست پسرش رو برده فرودگاه، و برگشته. از تورنتو تا اينجا آمده. با اتوبوس. در اين جاده ى سرد، تاريك، يكنواخت. بهش گفتم حالت خوبه؟ بغلش كردم. زد زير گريه. آخ از اين دنيا.
چهارشنبه ١٧ ژانويه
داشتم براى درس "رفتار سازمانى" مقاله اى مى خوندم درباره ى evidence-based Management، يا مديريت مبتنى بر شواهد و مدارك، يا مديريت مستند. اين موضوعى هست كه اينجا خيلى درباره اش صحبت ميشه. معنيش به زبان خيلى ساده اين هست كه تصميم هاى مديريتى نبايد بر اساس عقيده يا احساس يا چيزهايى نظير اين گرفته بشن، بلكه بايد پشتشون دليل و مدرك و عدد و رقم باشه. به نظر موضوع واضح و ساده اى مى رسه، اما در واقع زياد هم ساده نيست. دلايل و مدارك و شواهد در علوم مختلف معناهاى متفاوتى دارن. مثلا در فلسفه استدلال قوى و در علوم طبيعى نتايج آزمايش ممكنه بتونن صحت چيزى رو نشون بدن. در مديريت اما وقتى از evidence صحبت ميشه معمولا منظور تحقيقات آمارى و روانشناسى اى هست كه در اونها از گروه مشخصى از آدم ها يا سازمانها نظرسنجى شده و يا بر روى اونها آزمايشهاى ديگه اى انجام شده و اين آزمايشها نشون دادن كه نتيجه فلان رفتار، فلان پيامد هست. مثلا در مقاله اشاره شده كه "ثابت شده" كه اختلاف زياد بين حقوق مديران و پرسنل، همكارى و كار تيمى رو در سازمان ضعيف مى كنه. در مواردى كه تحقيق و آزمايشى از پيش وجود نداره، توصيه اين هست كه تصميم مديريتى بر روى بخش كوچكى از سازمان پياده بشه و نتايج ارزيابى بشن، و بعد به تمام سازمان تعميم داده بشه. ممكنه به نظر برسه Evidence-based Management "قدرت" مديران رو كاهش ميده، چون مديران به جاى ارجاع به عقيده و نظر خودشون به عنوان يك فرد، بايد دائما به دنبال دليل و مدرك و مستندات باشند. اما چنين متدى در دراز مدت عملكرد سازمان رو افزايش ميده.  

آخر هفته براى تولد رايان و سارا با بچه ها بيرون بوديم كه رايان يهو آبجوش رو محكم زد روى ميز و گفت بعد از گرفتن اين مدرك، من يا كار پيدا مى كنم يا گوشه ى خيابون مى خوابم. امكان نداره دوباره برگردم درس بخونم. تازه هفته ى دوم ترم هست و به بچه ها انقدر فشار آمده. با رايان موافقم. با اين مدرك انقدر كار ميشه انجام داد كه لزومى به رفتن به دانشكده حقوق يا دكترا خوندن نيست. امشب زير دوش به اين فكر كردم كه من بعد از گرفتن اين مدرك چه كار خواهم كرد. بايد برم دنبال كار. و بعدش شايد شوهر كنم، يا شروع كنم يك رمان بنويسم. تصوير ميزى در بالكن آپارتمانى در محله ى خوش آب و هوايى در تهران، و كاغذهايى كه باد اونها رو پخش و پلا مى كنه، مثل هامون مهرجويى. اما در تصوير، من مثل هامون در خانه تنها نيستم. يا شايد آپارتمانى در تورنتو، با پنجره هايى يخ زده. 
   
كتاب همسايه هاى احمد محمود صحنه اى داره كه خيلى دوستش دارم. قهرمان داستان پسر نوجوانى در آغاز دهه بيست شمسى هست كه خانواده ى فقيرى داره و در جنوب ايران زندگى مى كنه. پدرش آهنگر بوده، اما پس از شروع توليدات انبوه و واردات جنسهاى خارجى بيكار ميشه. پدر حالا از روى ناچارى براى كار به دوبى رفته. در اين صحنه ى به خصوص، پسر كنار پيرمرد همسايه نشسته و حرف مى زنه. پيرمرد گوش مى كنه. بعد كت كهنه اش رو محكم دورش مى پيچه و سيگارى دود مى كنه و ميگه "تف به اين روزگار. زمستون سررسيده و اوسا حداد تو ولايت غربته. تف!" و باز پكى به سيگارش ميزنه و چند لحظه مى گذره و دوباره ميگه "تف به اين روزگار." خيلى خوبه اين قسمتش.
جمعه ١٢ ژانويه 

ترم جديد شروع مى شود. باز هم در جستجوى چيزهايى هستم كه به آن ها نمى رسم. در ميانه ى راه چيزهاى ديگرى را پيدا مى كنم كه به من كمك مى كنند ادامه بدهم. چند روز قبل منتظر دوستم بودم. دير كرد و گفتم بروم اطراف قدمى بزنم. تا درياچه رفتم و ديدم يخ زده است. ديدم درياچه با آن همه عظمتش زير قطعات سرد يخ مدفون شده است. ما ديگر چه مى توانيم بگوييم. 

اين ترم ٦ تا درس دارم. دو تايشان تا قبل از تعطيلات فوريه تمام مى شوند. درس حقوق را ترم قبل آ گرفتم. اما اين ترم دشوارى آن به مرحله ى متفاوتى رسيده است. هر كلاس يك جلسه ى دادگاه كار است. پيش از هر جلسه بايد مقدار زيادى در كتابخانه ى دانشكده حقوق تحقيق كنيم تا بتوانيم در كلاس استدلالهاى درست بياوريم. هيچ منبع درسى اى، هيچ كتابى، هيچ جزوه اى. هيچ. نمى دانستم با خواندن اين رشته قرار است وكيل بشوم. ظاهرا قرار است اينطور بشود و چاره اى ندارم. به نورمن گفتم به نظرم كلاس حقوق اين ترم خيلى ترسناك است. طورى نگاهم كرد كه انگار از سياره ى ديگرى آمده ام. اما سونيا موافق بود كه ترسناك است. با اين حال مشكلات هر كس مال خودش است. همه ى ما در مواجهه با مشكلاتمان تنهاييم. و اگر زياد از آن ها حرف بزنيم يعنى غر زده ايم. 
امروز شهر هواى مه گرفته ى قشنگى داشت. سر كلاس يكى از استادها گفت بهترين يا بدترين تجربه ى محيط كارتان را بگوييد. گفتن ندارد كه جالبترين تجربه مال نورمن بود. ١٨ سالش كه بوده در كار تعمير سقف بوده و همه ى همكارهايش معتاد بوده اند. او تنها "بچه ننه" ى گروه بوده و بقيه اذيتش مى كرده اند. فكر اينكه نورمن با آن همه خالكوبى و عضله، بچه ننه بوده است عجيب است. اوج داستان به لحظه اى برمى گردد كه از سقف آويزان بوده و يكى از معتادها از بالا يا پايين او را مى گيرد. خدا مى داند كدام يكى. و بعد چه مى شود. از كلمات سختى استفاده كرد كه نفهميدم. به هر حال همه خنديدند. 

دوست پسر هم خانه ام از تركيه آمده تا او را ببيند. اگر مى خواهيد بدانيد پسرى كه اين همه راه در بدترين فصل سال براى ديدن دوست دخترش به كشور دور دستى مى آيد چگونه موجودى است بايد بگويم كه قد نسبتا بلند و صورت جذابى دارد. بسيار آرام، خوش اخلاق و خوش خواب است. و انگليسى را خيلى به زحمت صحبت مى كند. با هم فيلم مى بينند. با هم ظرف مى شويند. با هم به خريد مى روند. حتى وقتى بسته اى مى رسد با هم به اداره ى پست مى روند. هم خانه ام خوشحال و آرام شده است. شبها كه دير مى كنم برايم مى نويسد كه كجايى، نگرانت شده ام. دوست پسرش شبها آشغال ها را بيرون مى گذارد، خانه را تميزتر نگه مى دارد، و همه جا را پر از بطرى آبجو و ويسكى كرده است. راضى ام كه با ما زندگى كند.



دوستت دارم تهران. زيبا، خشمگين، و متفاوت بمان.
يكشنبه سوم دى

ده روز هست كه آمده ام، و كمتر از دو هفته از سفر باقيست. در كانادا تعطيلات كريسمس تازه شروع شده ست. مردم از پشت چراغ هاى قشنگ كاج هاى كريسمسشان برف را نگاه مى كنند كه پشت پنجره نرم نرم مى بارد، و در دماى منفى بيست درجه جلوى ساختمان شهردارى اسكيت مى كنند. در تهران مردم به زلزله فكر مى كنند، در خيابان ماسك مى زنند، و شبها كنار هم انار و خرمالوى رسيده مى خورند و حافظ مى خوانند. 

وقتى مى آمدم هنوز يك پاكت شير در يخچال داشتم كه تاريخش نگذشته بود. ژاكت پشمى ام هنوز همان طور روى دسته ى تخت خواب بزرگم هست. سفره ى قرمز بزرگى كه براى مهمانى اى خريده بودم هنوز همان طور مچاله توى كيسه ى رخت چرك هاست. در اتاقم بايد هنوز باز باشد. هم اتاقى ام هميشه در اتاقش را مى بندد. من باز مى گذارم نور به راهرو بيايد. همه چيز بايد هنوز همان طور نيمه كاره، ناگهان رها شده در آنجا باقى مانده باشد. من اينجا كلى لوازم خريده ام. براى "آشپزخانه ى خودم"، "اتاق خواب خودم"، "خانه ى خودم"، اما با همه ى اينها هر لحظه مى توانم در اينجا بمانم. در هر لحظه مى توانم همه چيز را در آن سوى آبهاى سرد فراموش كنم و همين جا، در آدم ها، داستان ها، كارها و برنامه ها غرق شوم. درس و دانشگاه و "آينده" مى گويند كه آنجاست، اما وجودم در همين جا هم همان اندازه هدفى را دنبال مى كند كه در آنجا. در يك لحظه مى توانم فراموش كنم. انگار هرگز اتاقى نبوده است، درختهاى قرمز افرا نبوده اند، نيمكتى كنار درياچه در هواى گرم آگست نبوده است، دوچرخه اى نبوده است. از اين فكرها مى ترسم. نمى دانم آن "خارج" اى كه مى گفتند اگر به آنجا بروى ديگر بعدش يك لحظه هم نمى توانى اينجا بمانى كجاست، و چرا من و خواهرم هيچ وقت آن را پيدا نمى كنيم. شايد تقصير از پدر و مادرمان باشد كه از بچگى دائم كنار گوش ما نخواندند كه "اين مملكت كه جاى زندگى نيست" و به جايش با ما دايى جان ناپلئون ديدند و به مش قاسم خنديدند و ما را كنار سى و سه پل بردند. يا تقصير شوهر خاله ام كه از آبادان و اصفهان دهه بيست و سى، از ايران آن روزها، برايمان قصه ها گفت. يا خاله ام، كه با سبزى هاى باغچه ى تميز و منظم خودش برايمان قورمه سبزى پخت.

خواستم بليتم را يك هفته عقب بيندازم. بليت ششصد دلارى شده است هزار و ششصد دلار. كلاسها از دو روز بعد از رسيدنم شروع مى شوند. همان هفته ى اول يك سمينار داريم. پنج تا كلاس. پشت به پشت. هيچ راه ندارد. 

خورشيد پشت كوههاى بلند جاده هاى اصفهان گم مى شود. سوسوى چراغ خانه هاى شهر از دور پيداست. جاده تاريك مى شود.


سه شنبه ۲۹ آذر - تهران
نویسنده ها آدم های ساده لوحی هستند که فکر می کنند می توانند با کلماتشان، جهانی را که دوستش دارند به جهان ایده آل هاشان نزدیک کنند. من در تمام عمرم چیزی بیش از یک چنین نویسنده ای نبوده ام. لوشن، وقتی با هم خداحافظی می کردیم، گفت خوشحالم که هیچ فرق نکرده ای. هنوز هم همان دختر احساساتی هستی، با یک عالم داستان های رمانتیک، و ایده هایی بزرگ در سرت. دوست دارم اینجا از بعضی از این ایده های بزرگ بنویسم.

وقتی چمدانم را می بستم می دانستم که باید کتاب حقوقم را هم بین لباسها و کیفهایم جا بدهم، چون دلم برایش تنگ می شود. و همین طور هم شد. امشب جملات مشخصی از قاضی پرونده ی والاس به صورتی مبهم در ذهنم است. قبل از اینکه بگویم پرونده ی والاس درباره ی چه بود باید بگویم که ما چندین جلسه در کلاس درباره ی پایان قراردادهای کاری (قطع همکاری و اخراج) صحبت کردیم. در کامن لا (نظام رویه قضایی) مثل هر سیستم دیگری اصل بر این است که هر قراردادی می تواند توسط طرفین فسخ شود. کارفرما و کارگر هر دو حق دارند نخواهند قراردادشان ادامه پیدا کند، و هیچ قانونی نمی تواند کارفرمایی را مجبور به نگاه داشتن نیروی کار خود کند. این اولین نکته است. اما پس از آن بلافاصله مساله ی اطلاع دادن از پیش، یا notice of termination مطرح می شود. این مخصوص قراردادهای دایمی است. لازم به ذکر است که در سیستم کنونی، حتی قرارداد کوتاه مدتی که به طور پیوسته بارها و بارها تمدید شده است، قرارداد دایمی تلقی می شود. اگر کارفرما نتواند ثابت کند که دلیل موجهی برای اخراج کارمند داشته (دلیلی که به طور قطع، همکاری را کاملا و مطلقا غیرممکن می کرده) باید یا از چند ماه قبل به کارمند اطلاع بدهد که چه زمان همکاری آنها قطع خواهد شد، و یا حقوق معادل آن را به کارمند پرداخت کند. کمترین میزان «نوتیس» چهار ماه و بیشترین میزان آن ۲۴ ماه است. این یعنی معادل ۴ ماه الی ۲۴ ماه آخرین حقوق پرداختی. فلسفه ی «نوتیس» این است که اگر کارفرمایی به هر دلیلی نخواهد با کسی کار کند، کارمند نگون بخت باید فرصت داشته باشد به دنبال کار جدیدی بگردد. و اگر این فرصت به او داده نشود، باید معادل ریالی آن به او پرداخت شود. حداکثر این زمان ۲۴ ماه است چون چنین پنداشته می شود که هر فرد سالم و عاقل و بالغی می تواند در ظرف ۲۴ ماه کار جدیدی برای خود دست و پا کند. اما تعیین مدت زمان نوتیس به چندین عامل بستگی دارد. مثلا کارمندی که سالهای زیادی در شرکتی بوده یا سنش زیادتر است نوتیس بیشتری می گیرد چون چنین تصور می شود که چنین فردی برای یافتن کار جدید با دشواری بیشتری مواجه خواهد بود. چیزی شبیه به همین را در سیستم پرداخت سنوات موقع تسویه در ایران داریم. با این تفاوت که در ایران در موارد بسیاری با کارمندان بلافاصله پس از اخراج تسویه نمی شود، و تسویه به آینده ی نامعلومی موکول می شود. همچین حداقل قانونی سنوات تسویه ممکن است برای برخی کارمندان که مدت کمی در کارگاهی مشغول به کار بوده اند کمتر از استحقاق آن ها بشود. علاوه بر آن، در تسویه، تعیین میزان نهایی مبلغ، به نیت خیر کارفرما واگذار می شود و قانون مشخصی برای تعیین آن وجود ندارد. به عبارتی کارمندان دعا می کنند که نیت خیر کارفرما شامل حالشان بشود و بیش از آن، کاری از آنان ساخته نیست. 

والاس پرونده ای مربوط به سال ۱۹۹۷ در ایالت منیتوبای کانادا است که سرنوشت نهایی آن در دادگاه عالی کانادا تعیین می شود. داستان از اینجا شروع می شود که والاس، پس از آنکه بیش از بیست سال در شرکتی کار می کرده و سنی از او گذشته بوده پیشنهاد شغلی جدیدی از شرکتی دریافت می کند. والاس می گوید که در این سن و سال، یافتن کار جدید برای او سخت است. و تنها بدین شرط کار جدید را می پذیرد که بتواند تا زمان بازنشستگی در شرکت جدید بماند. کارفرما بی چون و چرا می پذیرد و قراردادی با او امضا می کند. والاس چند سالی در شرکت جدید کار می کند و هر سال مهندس نمونه می شود. تا آنکه ناگهان و بی هیچ مقدمه ای به او می گویند از روز بعد سر کار نیاید. والاس شکایت می کند و پرونده ی او طی مراحلی به دادگاه عالی کانادا می رسد.

پرونده ی والاس به دلیل مسایل مختلفی در سیستم کامن لا اهمیت دارد. اما آنچه به طور خاص در ذهن من مانده است این است که در این پرونده برای اولین بار به مساله ی نحوه ی اتمام یک قرارداد کاری به صورت مشخص اشاره می شود. قاضی دادگاه عالی کانادا در چند پاراگراف فوق العاده زیبا ابتدا این مساله را توضیح می دهد که انسان بخش عمده ای از زندگی اش را صرف کار خود می کند. و کار و شغل هر فرد، بخش مهمی از هویت او است. سپس می نویسد که پس به دلیل ارتباطی که کار، با هویت و عزت نفس افراد دارد، «نحوه» ی اتمام یک قرارداد کاری بسیار اهمیت دارد. در متن حکم دادگاه عالی کانادا اشاره می شود که اگر قراردادی به شکلی تمام شود که سوء نیت کارفرما را نشان دهد، یعنی مثلا قرارداد به صورت ناگهانی و بدون اظهار دلیل موجه پایان یابد، کارفرما باید جریمه های مضاعفی بپردازد، و مثلا طول مدت نوتیس بالاتر از ۲۴ ماه برود. کارفرما برای آنکه ثابت کند سوء نیت نداشته همچنین باید نشان بدهد که از پیش از اخراج، نارضایتی خود را بارها به کارمند نشان داده و سعی در اصلاح او داشته است، و اخراج یک فرایند ناگهانی نبوده است. 

پرونده ی والاس از آن متن های قشنگی است که عجیب به دل آدم می نشیند. متن حکم دقیقا توضیح می دهد که چطور هر کارفرمایی اراده دارد اختیار کند که می خواهد با کسی کار کند یا نه، و سپس اینکه علی رغم این اختیار، مهم است که یک رابطه چطور تمام می شود، و چطور قانون از این «حق خوب تمام کردن» پشتیبانی می کند.


سه شنبه ٢٨ آذر- تهران
خرمالوهاى بزرگ رسيده. خورشت قيمه بادمجان. صداى پدر كه برايم شعر مى خواند. صبح آفتابى زمستان. تهران.

هيچ چيز در دنيا سختتر و پيچيده تر از روابط انسانى نيست. پشت هر آدم، پشت هر ماسك و حفاظ و ديوار، يك قصه است. يك دنياست. بايد آدم ها را براى خاطر قصه هايشان دوست داشت. چهار ماه از خواندن درس منابع انسانى مى گذرد. چيزهايى هست كه در كتابها به آدم ياد نمى دهند. چيزهايى هست كه فقط مى شود با درد كشيدن، با ذره ذره آب شدن، از آدم ها ياد گرفت. در اين چهار ماه به شهرى رفتم كه در آن كسى را نمى شناختم. شهرى كه در آن براى ادامه دادن بايد با قشر وسيعى از آدم ها، با فرهنگها، جهانها و قصه هاى مختلف كنار مى آمدم. به اين فكر مى كنم كه اگر دائما با اميلى اختلاف داشتم، آخر كنار هم نشستيم، مقاله را تمام كرديم، نمره آ گرفتيم، و كريسمس را به هم تبريك گفتيم. 

ساعت هفت صبح است. مدتى است بيدارم. قرص خوابى كه بابا ديشب به من داد را نخورده ام. به اين فكر مى كنم كه راهى كه انتخاب كرده ام به همين آدم ها، رابطه ها و قصه هايشان ختم مى شود. به اين فكر مى كنم كه چطور مى شود به آدم ها نزديك شد، آن ها را شناخت، و كارى كرد گم نشوند، و در فاصله ها و جاهاى مناسب كاشته و سبز شوند. به اينكه اگر آدم خلاق و بااستعدادى با اطاعت از دستورات مساله دارد، بايد او را در جايى گذاشت كه بتواند خودش سياست گذارى كند. به اينكه بايد به آدم ها راه را نشان داد، و اگر سر خوردند دستشان را گرفت، و به آن ها گفت كه كسى اينجا هست كه شما را مى بيند. از قرون وسطا قرن ها مى گذرد. از زمانى كه اگر رعيت ها دور هم جمع مى شدند و تكه نانى مى خوردند، مامورين فئودال ها با شلاق پراكنده شان مى كردند تا به سر كارشان بروند. در جهان امروز، جهانى كه شخصيت و عزت نفس فردى آدم ها در آن اهميت دارد، كنترل شكل متفاوتى به خود گرفته است. اين ميراث عظيميست كه قرن ها طول كشيده تا به آن برسيم. روحيه تيمى چيزى نيست كه بشود با يك قرص (سخنرانى) به آدم ها خوراند. اين چيزها را بايد در محيط، با تقويت روابط ميان آدم ها، ايجاد كرد. بايد بشود ميان شكوفايى استعدادهاى فردى (آنچه كارمند مى خواهد) و دستيابى به سود بيشتر در سازمان (آنچه سهامدار مى خواهد) تعادل برقرار كرد. نيروى كار افسرده اى كه جلوى مانيتور نان و پنيرش را مى بلعد و نبايد حتى يكى از دقايق و لحظاتش را هدر دهد، دقايقى كه سرمايه گذار پول داده و از او خريده، به كار سازمان هم نمى آيد. بايد تكرار و افسردگى را از محيط كار زدود، با آدم ها حرف زد، قصه هايشان را شناخت، و اعتماد به سازمان را در آن ها برانگيخت. بايد آدم ها را دوست داشت.


یک تصویر

مكان: هويزه، شهری در ۷۰ کیلومتری اهواز  تصوير: مردی كه خود را از چاه نفت حلق آويز كرده است. پايين تر روى زمين، يك جفت كفش كهنه. چند نف...