Monday, September 17, 2018

١٦ سپتامبر، يكشنبه شب- مونترآل


١٦ سپتامبر، يكشنبه شب- مونترآل 

خانه ى الكساندرين دور است و در شرقى ترين نقطه ى مونترآل قرار دارد. بايد از ساختمان قديمى پالايشگاه، كارخانه ى شل، كارخانه ى سيمان لافارژ، ريل هاى راه آهن، و يك عالم اتوبان گذشت تا به آن رسيد. الكساندرين پوست سفيد و چشم هاى سبز دارد. قد كوتاه و فرز است. صبح ها ساعت پنج صبح، آن موقع كه هنوز هوا تاريك است و آدم صداى قطار را از دور دست مى شنود بيدار مى شود. تمام خانه را به هم مى ريزد، ظرفها را از ماشين در مى آورد، همه چيز را مرتب مى كند. بعد با ربدوشامبر بلندش مى نشيند بيرون و همان طور كه آرام آرام قهوه اش را مى نوشد برگه هاى شاگردهايش را تصحيح مى كند. الكساندرين معلم بچه هاى استثنايى است. 

دوست پسر الكساندرين قدبلند و مثل آرتيست ها خوش تيپ است. فقط وقتى حرف مى زند كه لازم باشد. بقيه ى مواقع در استوديوى زير زمينى شان تمرين موسيقى مى كند، يا توى حياط آبجو درست مى كند، يا لباس كارش را مى پوشد و مى رود بيرون. دانيل در قصابى سوپر ماركت كار مى كند. يك بار كه ديدم غذا درست مى كند پرسيدم كه آيا آشپزى را دوست دارد؟ گفت آشپزى براى "او" را دوست دارم. او، يعنى الكساندرين. الكساندرين حامله است. شش هفته اش است. 



١٦ روز است كه اينجا هستم. اتاق من در طبقه ى بالا قرار دارد. ديوارهايش آبى ست، آبى تيره. نزديك خانه يك سوپرماركت، چند غذاخورى، يك بانك و يك آرايشگاه هست. يك كوچه هم هست كه تهش را كه بگيرى ميرسى به رودخانه. مثل آن كوچه هاى ايستگاه نه آبادان. اما رودخانه سنت لارنس مثل بهمنشير نيست. دلگير است. هميشه كمى دلگير است. با آن كشتى هاى انگار شكسته و رها شده بر سطح آب. 



در اين شرقى ترين نقطه ى مونترآل، در كوچه، خيابان، پارك، سوپرماركت، استخر و آرايشگاه همه فقط و فقط به يك زبان صحبت مى كنند: فرانسه. اهل محل همه يكدست به فرانسه ى كبكى حرف مى زنند. اين براى ما كه بيشتر در محله هاى انگليسى زبان شهر زندگى كرده بوديم و به دانشگاه انگليسى زبان شهر رفته بوديم عجيب، اما دلپذير است. حتى در كلاس منابع انسانى هم اگر تصادفا جمله اى به انگليسى از دهان آدم دربيايد همه تعجب مى كنند. بعد آدم فورا مجبور مى شود فرانسه اش را بگويد. 

از وقتى به مونترآل آمده ام اتفاق عجيبى افتاده است. تلفنم هر روز زنگ مى خورد. آن هم در ساعتهاى دير وقت عصر كه هيچ كس در تهران بيدار نيست. مژگان است. همكلاسى دوران دبيرستان، كه اينجا همديگر را پيدا كرده ايم. مژگان زنگ مى زند تا بپرسد چه كار مى كنم و حالم چطور است و آيا مى آيم بيرون چرخى بزنيم. و بعد از فكرها و حس ها و نظراتش برايم مى گويد. براى اولين بار در كانادا احساس مى كنم كه تنها نيستم. احساس عجيبى است. امروز به اين فكر مى كردم كه بعد از آن همه سالهاى عمر كه به ياد گرفتن زبانهاى مختلف گذشت، شايد من بتوانم به راحتى مكالمه ى مفصلى به انگليسى داشته باشم، يا ساعتها به فرانسه براى كسى درد دل كنم. اما همه ى اينها به اين معنى نيست كه من مى خواهم اين كارها را انجام بدهم. چقدر من اينجا در همه ى اين سالها كسى را كم داشتم كه به زبان مادرى ام با او حرف بزنم. چقدر كم داشتم كسى را كه گذشته ى مشتركى با او داشته باشم و توى ماشين با هم ترانه هاى قديمى شهره و پوران را گوش كنيم. چقدر مونترآل خوب است.

Sunday, September 9, 2018

چامسکی

You keep plugging away – that’s the way social change takes place. That’s the way every social change in history has taken place: by a lot of people, who nobody ever heard of, doing work.

– Noam Chomsky

مصمم به تلاش خود ادامه دادن- تغيير اجتماعى اين گونه است كه روى مى دهد. اين گونه است كه تمام تغييرات اجتماعى در طول تاريخ به واقعيت پيوسته اند: با تعداد زيادى از آدم ها، آدم هايى كه هيچ كس هيچ كجا اسمى از آن ها نشنيده، كه با هم تلاش كرده اند. 

-نوآم چامسكى

(عكس از اعتصاب كاركنان اتوبوس خط ١٧٥ مونترآل،  نقل قول از صفحه ى سنديكاى كاركنان پست و تلگراف كانادا، ترجمه از من)

Sunday, August 26, 2018

شنبه ۲۵ اوت-‌ راب، آفتاب، و درهای بسته

شنبه ٢٥ اوت

هر روز صبح، راس همان ساعت، رفتن به همان خيابان، رفتن به همان ساختمان، نشستن پشت همان ميز، ديدن همان آدم ها. هفته ها، ماهها و سالهاى سال پس از يكديگر. آيا بيشتر ما از چنين شكلى از زندگى، و افسردگى و كسالت همراه با اون، گريزان نيستيم؟

راب يك فروشنده ى دوره گرد هست. براى يك شركت بازاريابى كار مى كنه و كارش اين هست كه از صبح در خيابان هاى كينگستن، و گاها شهرهاى اطراف، راه بيفته، در خانه ها رو بزنه، و بسته هاى اينترنت بفروشه. راب حقوق ثابت نداره و تمام درآمدش از راه كميسيون هست. راب يك آدم بسيار اجتماعى هست كه از كارش راضى هست و به نظر مى رسه كه در اون خيلى هم خوب باشه. 

لحظه اى به اين تصوير فكر كنيد. صبح به صبح سوار ماشين ميشيد و به شهرى ميريد كه تا به حال هرگز به اون سفر نكرديد، به خيابانى كه تا به حال هرگز در اون نبوديد، تا در خانه ى كسى رو بزنيد كه هرگز صاحب اون رو نديديد، تا با واكنشى مواجه بشيد كه از قبل به هيچ شكلى نمى تونيد اون رو پيش بينى كنيد. آيا كارى در دنيا هست كه بيش از اين استرس آور باشه؟  

اما پس از زدن در چه اتفاقى مى افته؟ راب با واكنش هاى مختلفى مواجه ميشه. در خانه اى با گل كارى هاى قشنگ، خانم مهربانى با دلسوزى از اون مى پرسه كه شرايط قرارداد چى هست. در محله ى فقير نشين ترى، مرد ميان سالى كه در حياط پشتى نشسته اون رو به يك ليوان آبجو مهمان مى كنه. در يكى از آن خانه هاى بالاى تپه، مرد مسن بداخلاقى با صداى بلند شروع به فحش دادن مى كنه و در رو محكم توى صورتش مى بنده. 

امروز همان طور كه راب داشت درباره ى اين واكنش ها صحبت مى كرد ازش پرسيدم، يعنى يك نفر اينطور فحش رو مى كشه بهت و در رو محكم مى بنده و تو همونجا نمى زنى زير گريه؟
- نه. چون مى دونم دو قدم كه اون طرف تر برم همسايه بغليش با روى خوش از من مى پرسه كه آيا توى اين گرما آب لازم ندارم كه برام بياره؟ 

توانايى بلند شدن و رفتن و در ديگرى رو زدن، وقتى درى با سردى تمام بر روى شما بسته شده. و داشتن اين اطمينان، در جهان آدم هاى سرد و بى تفاوت اطرافمون، كه بالاخره درى در جايى باز خواهد شد، و كسى از چيزى كه ما داريم استقبال خواهد كرد. چه كسى مى تونه روى چيزى كه راب بدين گونه با قدم زدن هاى طولانى در زير نور آفتاب ياد مى گيره قيمت بگذاره؟


Thursday, August 23, 2018

شنبه ۲۱ اوت، موزه هنرهای معاصر مونترآل

سه شنبه ٢١ اوت، موزه هنرهاى معاصر مونترآل-

بچه ها، يا حداقل اغلب بچه هاى امروزى، شاهزاده هاى سرزمين پدر و مادرشون هستند. هر پدر و هر مادرى قشنگترين پسربچه، موفرفرى ترين دختر كوچولو، و باهوش ترين بچه ى دنيا رو داره. بزرگ شدن، يعنى بيرون آمدن از محيط خانه و عالم كودكى، يعنى همون فرايند ترسناكى كه ما در طى اون ناگهان متوجه ميشيم كه هيچ نيستيم جز يكى از بى شمار آدم ديگر. شايد يكى از دلايل ترسناك بودن روزهاى اول مدرسه براى بيشتر بچه ها همين هست. از خونه اى كه در اون براى خودمون كسى بوديم و قلمرو اى داشتيم به فضاى بزرگى وارد ميشيم كه در اون ده ها هفت ساله ى ديگه، با مانتويى، مقنعه اى، روسرى اى، درست عين ما در رفت و آمدند. 

چه متوجه باشيم و چه نه، اين وحشت يكى از بى شمار انسان ديگر بودن تا تمام عمر با ما باقى مى مونه. ورزش مى كنيم، مدرك مى گيريم، كار مى كنيم، ماشين مى خريم، مهاجرت مى كنيم، تا بتونيم با اون بى شمار انسان ديگه رقابت كنيم. گاه نه حتى براى بهترين بودن، براى صرفا براى زندگى كردن و زنده ماندن در جهانى كه در اون دائما با همون معيارها اندازه گيرى ميشيم. آنچه در نهايت اتفاق مى افته اين هست، اما، كه هميشه كسانى هستند كه كارمندهاى بهترى، زن هاى بهترى، دوست دخترهاى زيباترى، دوستهاى وفادارترى، و رفقاى بانشاط ترى نسبت به ما هستند. اينجاست كه بين اون همه آدم گم ميشيم. دچار اضطراب ميشيم. و عصر ارتباطات و رسانه هاى جمعى هم تمام اينها رو چند برابر مى كنه. 

چند روز پيش جايى، نمى دونم كجا، خوندم كه بايد هر از چند گاهى برگرديم و به تصوير چشمهامون در دوران كودكى نگاه كنيم. كسانى كه سالهاى نخست زندگى رو با ما گذروندند چيزى رو درباره ى ما مى دونستند كه شايد هيچ كدام از آدمهايى كه بعدا به زندگى ما وارد شدند نفهميدند.  اين نگاه به چشم هاى دوران كودكى ممكن هست به صورتى ساده انگارانه صرفا مهربان بودن با خود تلقى بشه. اما در واقع يعنى لحظه اى درنگ، و به ياد آوردن همان چيزى، هر چند كوچك و خام، كه خاص من هست. چيزى كه باعث ميشه من، من باشم، حتى اگر در بين بى شمار آدمى باشم كه مثل من، يا بهتر از من، مى پوشند، مى خورند، حرف مى زنند. يعنى كار دشوار پيدا كردن خطوط مبهم "من" در بين دنيايى از آدم ها و كلمات.


Sunday, August 12, 2018

تصویرهای پراکنده از ماه اوت

تصويرهاى پراكنده از ماه اوت

سنگ هاى بزرگ كنار درياچه. موج ها. مرغابى ها كه به نزديكى صخره ها مى آيند. دورتر، قايق هاى تفريحى، كانادايى هاى سالم، سر حال، زيبا با آبجوهاشان.

پاهايش را روى سنگها جا به جا مى كند. كوشش مى كند به خاطر بياورد. "خيلى شعر قشنگى بود." به موبايلش ور مى رود.دستهايى ظريف با يك انگشتر زنانه ى قديمى. مى خواند: "گر آخرين فريب تو اى زندگى نبود/اينك هزار بار رها كرده بودمت." و اشك مى ريزد. "ببخشيد. خيلى معذرت مى خواهم. نمى توانم جلوى خودم را بگيرم. خيلى براى پرويز ناراحت ام. تو كه نمى دانى. من و مژگان هميشه با هم بوديم. از زمان دانشجويى. موهايش را مى شست و رويشان دست مى كشيد و اگر صدا نمى داد مى گفت هنوز تميز نشده. دائم به من آب نبات تعارف مى كرد و خودش نمى خورد. مى گفتم من كه اين آب نبات هاى آمريكايى را دوست ندارم. او هم جواب مى داد كه من چون خودم چاق هستم دوست دارم همه را چاق كنم. و مى زد زير خنده. چقدر جايش خالى است." مى گويد و اشك مى ريزد. دستم را دورش حلقه مى كنم و سرش را روى شانه ام مى گذارم. نمى داند كه اين فوران زيباى احساسات انسانى اش چقدر من را آرام كرده است. نمى داند چقدر خوشحالم كه اينجاست. كنار من، و درياچه، و قايق ها. 

...

سوتلانا با موهاى صاف طلايى و چشمهاى خاكسترى اش تمام آخر هفته هايم را پر مى كند. شهرزاد، امروز برويم ساحل، شهرزاد برو خانه يك دوش بگير مى آيم دنبالت برويم برقصيم. شهرزاد امروز ناهار مى رويم خانه ى آن دوستم. پل از سواحل اقيانوس، سباستين كه اهل پاريس است، زن جوان ظريفى با بلوز قشنگ سفيد كه در دانشگاه كار مى كند، وارنا كه حقوق مى خواند، ريچل كه از تورنتو مى آيد، وقتى با سوتلانا هستم دنيا بزرگ و پر از آدم هاى جديد است. سوتلانا مى داند چطور خوش بگذراند. به من مى گويد كه زياد شنا مى كنم. به قسمت كم عمق مى رود. پايش را دراز مى كند روى سنگها، آبجويش را در ظرف آبش مى ريزد، و با زن سياه پوست زيبايى مشغول حرف زدن مى شود. 

... 

چمن. حوله هاى خيس. كرم ضد آفتاب. جاناتان روى صندلى پارچه اى اش جا به جا مى شود. همان طور كه به جايى آن دورها نگاه مى كند عينك آفتابى اش را در مى آورد و عينك نمره اش را با جديت به چشم مى گذارد. مى گويد مى خواهم دخترهاى خوشگل را بهتر ببينم. من و ريچل به او مى خنديم. 

...

صداى تالاپ تالاپ شيرجه زدن بچه ها، مردها، و زن هايى با موها و چشم هاى روشن. صداى موسيقى از جايى در ساحل. صداهاى يك بعد از ظهر خوش تابستان در آن جاهايى از دنيا كه از ما خيلى دور است. آب خنك و آرام. آبى تيره ى درياچه، و بالاتر، سفيدى ابرها. مگر مى شود در دنيا جايى به اين قشنگى باشد، جايى انقدر مثل نقاشى؟ و آخ كه تو اينجا هم هستى. چشم هاى تو اينجا هم هستند. و هيچ جا من را تنها نمى گذارند. يا همه جا من را تنها مى گذارند. "مرگ در درياچه ى اونتاريو." اين مى شود اسم يك رمان باشد. رمانى قشنگ درباره ى مُردن. زير اين آسمان آبى، بين جيغ و فريادهاى شاد بچه ها. همين طور كه آدم از ساحل دور مى شود و به آرامش آبى آب پناه مى برد.

...

چمن. حوله هاى خيس. صداى خشخش پاكت چيپس. رو به خورشيد مى نشينيم. مى پرسم چند سالش است و از كى به كينگستن آمده. لاغر است، عينك مى زند، و انگار هيچ چيز در دنيا برايش اهميتى ندارد. مى گويد بيست و نه سالش است. و ده سال است كه اينجاست. مى گويم كه آدم اگر دلش بگيرد و در اين شهر نباشد كه بيايد لب آب بنشيند بايد خيلى سخت باشد. لبخند مى زند. من مى گويم كه سى سالم است. و مى گويد به تو مى آيد بيست و چند ساله باشى. مى گويم اما من دلم مى خواست سن ام بيشتر بود، مثلا شصت يا هفتاد. مى زند زير خنده، و همان جا كنارم مى ماند. درباره ى مديتيشن حرف مى زنيم و به پشتم روغن مى مالد. سوتلانا با موهاى طلايى خيس اش مى آيد. مى نشيند روى صندلى. صداى آهنگ راك اند رول را تا آخر بلند مى كند. 

...

"اصلا مگر مى شود آدم كوچك بشود؟"
"چرا نمى شود؟ چند اينچ قدش آب رفته."
"به خدا راست مى گويى؟ باور نمى كنم."
در چوبى توالت را باز مى كنم و مى آيم بيرون. دو زن مسن، يكى با انبوه موهاى سفيد فرفرى و لباس صورتى، و ديگرى با موهاى كوتاه ايستاده اند و دستهايشان را خشك مى كنند. 
يازده شب است و در يك بار راك اند رول هستيم. آمده ايم تا برقصيم. سوتلانا آرايش كرده و از هميشه قشنگ تر شده است. 

...

دير وقت است. از كنار پاركينگ ميدان شهردارى رد مى شوم. يك دفعه موجى از شادى مثل باد خنكى در تابستان انگار از كنار موهايم رد مى شود. همين پاركينگ بود كه هفته ى قبل از آن آمديم بيرون. عمو با واكر اش از همين كنار رد شد، و تمام راه را با ما پياده آمد و هيچ ناله نكرد. من و زن عمو چقدر حرف زديم و خنديديم. چهل و هشت ساعت آمدند و رفتند. و انگار عين يك ماشين كه به آن بنزين مى زنند پر شدم. خانواده، اين منبع مطمئن و قطعى عشق. وقتى خسته هستيم از آن همه تلاش براى درك شدن، پذيرفته شدن، دوست داشته شدن، در جايى كه از خانه دور است. 

...

صداى جيرجيرك ها. خيابان هاى خالى، تاريك، امن. صداهاى سكوت يك باغ در شب. صداى چرخيدن كليد در قفل. آرامش رختخواب. هميشه پيش از آنكه چيزى بنويسم به خواب رفته ام.


دوشنبه ۳۰ ژوییه

دوشنبه ٣٠ ژوئيه

بعضى روزها هيچ دوست ندارم چيزى بنويسم. و فقط ميل به خواندن دارم. تكه اى از رمان "فريدون سه پسر داشت" نوشته ى عباس معروفى رو اينجا مى گذارم. در اين قسمت، برادرى كه به تنهايى در آسايشگاهى در آلمان زندگى مى كنه، لاى كتابى، عكسى رو پيدا مى كنه كه برادر بزرگش سالها قبل گرفته. برادرى كه ديگه نيست: 

"شايد همه چيز با عكس آغاز شد.

تو در عكس نيستى. پدر وسط نشسته، دستى به شانه مامان و دست ديگر به شانه ى انسى، و ما سه برادر يك پله پايين تر نشسته ايم. يكى مان كم است. تو هميشه كم بودى، و گاه اصلا نبودى. مثل حالا كه نيستى. زير خروارها خاك در زمان گمشده جوانى ما خفته اى. جايى در خاطره هاى من پشت سه پايه ى دوربين ايستاده بودى و از دريچه دوربين نگاه مى كردى، با يك چشم بسته منتظر شكار. 

گفتى: 'گويند كه زاغ سيصد سال بزيد و گاه سال عمرش از اين نيز درگذرد. عقاب را سال عمر، سى بيش نباشد.'
پدر گفت: 'ادبيات بلغور نكن. بينداز.'

انداختى. تقريبا همه عكسهايى كه تو انداختى و بعدها از بين رفت همين جورها بود. شايد در يكى دو تا از عكس ها، ما سه برادر دست در گردن همديگر انداخته ايم و انسى جلو ما نشسته، با پيراهن حاملگى آبى رنگ؛ يا مامان و انسى جاى ما نشسته اند و ما برادرها رفته ايم كنار پدر؛ و يا مامان و انسى وسط نشسته اند، من و سعيد اين طرف، اسد و پدر آن طرف. 

اما تو در عكس نيستى. هميشه سال هاى جوانى تو در زندگى همه ى ما خالى است. هميشه يك جاى دل تنگ است، غمى گوشه ى خنده ات كمين كرده مثل ابر سياه دارد از يك سوى آسمان پيش مى آيد كه ويرانت كند. نم اشكى گوشه چشم مى ماند براى روز مبادا، يا مى ماند كه هميشه باشد. 

تو خواسته بودى كه ما بگوييم "چاي" و انسى گفته بود "هلو" تا به رسم ديرينه عكسهاى يادگارى لبش غنچه شود، اما يادم نيست چرا همه زده ايم زير خنده. و آفتاب تند آن جمعه ى پاييزى سال ٥٧ در باغ ميگون چشم مان را زده است، با ابروهاى در هم كشيده ولى خندان به دوربين نگاه مى كنيم تا رابطه هاى عاطفى در آن عكس، آن هم تنها عكسى كه براى من باقى مانده، به رسم يادگار خشك شود. مثل جنازه ى موميايى شده بماند براى عبرت، يا بماند براى ثبت در تاريخ. مثل پروانه اى رنگى بر سينه ى ديوار بچسبد، و به طور اتفاقى لاى كتاب سيذارتا-به حرمت ياد تو- سالها شهر به شهر بگردد و بماند براى روزگار غريبى من كه به دادم برسد، و حسرت آن آفتاب و آن خانه و آن آدم ها مرا از سردرگمى دردناك به در آورد كه هواى تو به سرم بزند، شايد به اين آرزو برسم كه بتوانم به سراغت بيايم و سينه بر سنگ قبرت بمالم و صدا بزنم: ايرج!"

شنبه ٢٢ ژوئيه

شنبه ٢٢ ژوئيه

اولين بار بيست و يك سالم بود كه يكى از رمان هاى عباس معروفى رو خوندم. روزهاى آخر ماه آگست بود و توى هواپيما بوديم و به كانادا برمى گشتيم. يادم هست كه به جاى فيلم ديدن، تمام مدت پرواز طولانى دوم "سمفونى مردگان" رو خوندم. همونجا توى پرواز تمومش كردم. اما احساس كردم كه نمى تونم اين همه غم رو تاب بيارم. كتاب رو، با اينكه كسى به من داده بود كه خيلى دوستش داشتم، چند سال بعد به كتابخونه ى دانشگاه مك گيل اهدا كردم. بين يك عالم كتاب ديگه كه با خواهرم به دانشگاه داديم. تا چند سال به سراغ عباس معروفى نرفتم. 

بهار امسال سى سال ام تمام شد. اين بار توى پرواز برگشت "تماما مخصوص" رو مى خوندم. هنوز تمام نشده، اما هر چقدر كه جلو ميرم نه خسته ميشم، نه دلزده، و نه كسل. كلمه به كلمه ى كتاب به شكل غريبى به روح و جانم مى نشينه. بعضى از جملات رو ميشه بارها و بارها خوند. به شكل عجيبى هيچ جا كم نيست، هيچ جا زياد نيست. كتاب، اُفسِت هست و ظاهرا در آلمان چاپ شده. تصاويرى در كتاب هستند كه اونقدر قشنگند كه آدم دلش مى خواد اشك بريزه. مثل تصوير آخرين غروب ايران از مرز پاكستان. داستان، از زبان روزنامه نگارى نقل ميشه كه در زمان انقلاب از مرز پاكستان فرار مى كنه. عشق گمشده اى در ايران، غربت، سرما، برلين. آدمى پريشان و درگير روياها و خاطرات گذشته. آدمى كه در زندگيش "هيچ چيز" نشده و عمرش رو با شغلى طاقت فرسا به باد ميده. روزى بعد از روزهاى ديگه. و با همه ى اينها چيزى در كتاب هست كه به سادگى، در مكالمات روزمره، در كارها، و در تكرارهاى زندگى مون پيداش نمى كنيم. كافى هست در لابه لاى ليست ها، كارها، سلام چطورى و چه كار مى كنى ها، و كليپ هاى تلگرامى، كتاب رو باز كنيم تا ببينيم چيزى اونجا هست كه به اين راحتى در هر جايى پيدا نميشه. اما دقيقا چه چيزى؟ تجربه ى عميقى از زندگى يك آدم، پنهان در لا به لاى كلمات و جملات، آدمى كه در زندگى "هيچ چيز" نشده. شايد.


سه شنبه ١٩ تير، هفته تامین اجتماعی مبارک

سه شنبه ١٩ تير

ساعت ٢ بعد از ظهر. سالن شلوغى در بيمارستانى كثيف در خيابانى در شمال تهران. ميز يك منشى در اتاقى كوچك، انباشته از فرم هاى چندين صفحه اى با آرم تامين اجتماعى. فرم هاى نتايج آزمايش خون به رنگ آبى. فرم هاى نتايج چشم پزشكى به رنگ صورتى. قريب به پنجاه زن و مرد پير و جوان، ايستاده يا نشسته يا جمع شده دور ميز منشى. صفى در رو به روى ميز.

"به من گفتن ساعت يك و نيم اينجا باش. الان دو و نيمه هنوز دكترشون هم نيومده." مرد جوانى عينكى اين را مى گويد كه شكمى برآمده دارد. "اگه اينجا نايستيم پس چطورى بفهميم كى نوبتمون شده؟ به شما شماره دادن آقا؟" با پريشانى به سمت ميز منشى نگاه مى كند. پيرمردى با لباسى چركمرده كنارش به او جواب مى دهد.

 "اصلا شروع كردن به شماره خوندن؟ شما شنيدين اسم كسى رو بخونن؟" زن جوانى كه يكسره سياه پوشيده اين را مى پرسد و بعد مستاصل با تلفنش حرف مى زند.  

"ببينم، چطور اين مدت كه با دوست هات ميرى بيرون ديگه نميگى بيا بريم بيرون با هم؟" پسر بيست و چند ساله اى با كلاه لبه دار و تى شرت قرمز موبايل به دست با عجله از اين سو به آن سوى سالن، به طرف حياط پشتى مى رود.

مرد بلند قدى از ميان انبوه جمعيت بيرون مى آيد. "با دوازده سال سابقه، يك هفته دير پرداخت كردم و الان يك ماهه دارم دوندگى مى كنم. تازه آخرش كه چى؟ به هيچ درد نمى خوره. دفترچه هاشون رو هيچ دكتر درست حسابى اى قبول نمى كنه."

"بيمه ى ايران آقا. الان بيمه ايران خوبه. خوب هم وام ميدن." جوانى اين را مى گويد كه به ديوار تكيه داده است. چند جاى ديوار لكه هاى سياه است. تركى عميق لكه ها را به هم وصل مى كند.  

مردى با پيراهنى آبى كه آن را روى شلوارش انداخته لبخند بر لب از اتاق دكتر بيرون مى آيد. "دو ديقه ست معاينه ش. زود نوبتتون ميشه." بعد با حوصله از سيستم جديد پرداخت آنلاين مى گويد. "اين اپليكيشن رو مى گيريد رو گوشى تون. ديگه لازم نيست بلند بشيد تا اونجا بريد." چندين نفر دور او جمع مى شوند. يكى از آن ها چيزى تعريف مى كند. بقيه مى خندند. 

"اصلا مى دونى چيه شهرزاد، ولش كن. خدافظ." پسر جوان با تى شرت قرمز از حياط پشتى بيرون مى آيد. با عصبانيت موبايلش را در جيب پشت شلوارش مى گذارد. از سالن مى رود.  

كنار در مطب، دخترى با مانتوى زرد و سبز منتظر نشسته است. "اوا! شماره منم سى و دو ئه!" پسرى كه تى شرت سبز دارد نگاهى به شماره اش مى كند. لبخند مى زند. "بله ظاهرا دو تا شماره سى و دو هست!" مى خندد.

جايى در صف چند نفر بلند بلند حرف مى زنند. خانمى با روپوش سياه و صدايى تيز مى آيد. "همه تون بيرون وايسيد. صداتون مى كنيم." جمعيت را از ميز منشى دور مى كند.

دو مرد با لباس فرم كرم رنگ با  پوسترى در دست مى آيند. از ميان جمعيت راه باز مى كنند. پوستر را روى جايگاهى نصب مى كنند. روى آن نوشته است: هفته تأمين اجتماعى گرامى باد.


رودخانه

و آيا آن راز را از رودخانه آموخته اى كه چيزى به نام زمان وجود ندارد؟ كه رودخانه به آنى در همه جا هست، در سرچشمه و در مصب اش، در آبشار، در گذرگاه، و در  مسيرش، در اقيانوس ها و بر كوه ها، و همه جا، و تنها امروز براى آن وجود دارد، و نه گذشته و نه آينده بر آن سايه نيفكنده اند.  

(سيذارتا، هرمان هسه، ش. قانونى)

كارون، خرمشهر، فروردين ٩٦

یکشنبه سوم تیر، تهران

يكشنبه سوم تير ٩٧
آمدن به تهران خستگى سفر دارد، بى خواب شدن دارد، خرج دارد. اما غم انگيزترين چيز، هيچ يك از اينها نيست.  بلكه سوالى ست كه از همان روز و ساعات اوليه، با آن مواجه مى شويد: "تا كِى مى مانى؟" و شما كه روزها و هفته ها در انتظار ديدار و در آغوش كشيدن همين آدم ها بوده ايد ناگهان خشكتان مى زند. و غم عالم به دلتان مى آيد. و اگر بگوييد دو هفته بعد، يا دو ماه بعد، هيچ فرق نمى كند. شما از همان آغاز، موجودى هستيد كه در حال رفتن است. موجودى كه، بالاخره يك روز مى رسد كه كوله بارش را مى بندد و در ازدحام ورودى فرودگاه امام گم مى شود. و همين است كه هويتش را تعيين مى كند. 

بابا از همين حالا دارد مى شمارد كه چند روز ديگر در كنارش هستم. و دوستى همين چند دقيقه قبل به من گفت "تو كه اينجا نيستى." راست مى گويد، من كه اينجا نيستم. اما، پس من كجا هستم؟


به خانه مى آييد و مى بينيد بابا گل ياس روى ميز تحريرتان گذاشته: تهران
هر آنچه سخت و استوار است دود مى شود و به هوا مى رود، يا هر آنچه ما فكر مى كنيم سخت و استوار است دود مى شود و به هوا مى رود.
با اين همه از من نپرسيد كه اين آلبوم چگونه به دست من رسيده يا كه صاحب آن كيست؟ يك چهره! يك نام! چه فرق مى كند؟ او هم يكى است از خيل بى شمار مردم اين شهر؛ گياهان خودرويى كه در سايه ريشه مى كنند و جز اين داستانى ندارند. ~ اكبر رادى، پلكان

- تهران، عصر رخوت آلود اولين پنجشنبه ى آزادى، پس از ارسال آخرين مقاله



٢٥ خرداد 

توى اين هشت نه سال آوارگى از اين سر به اون سر دنيا، هميشه همه چيز يه جورى جور شد كه تو اتفاقات مهم، شادى ها و اعتراض هاى خيابونى، اينجا باشم. توى تهران. ٨٨ رو كامل از بالكن خونه ى مشرف به يكى از بلندترين خيابونهاى تهران ديدم. درست روز شادى مردم بعد از انتخابات ٩٢ سر رسيدم. يه هفته قبل از جنبش تخم مرغ و زلزله ى عجيب غريب تهران سر و كله ام پيدا شد. و امشب... با بهترين رفيق دنيا، وسط خيابونهاى شاد تهران. چه خوبه تو روزاى مهم، تو غربت نبودن!


خرداد ٩٧- حقوق برابر براى كار برابر

 خرداد ٩٧- حقوق برابر براى كار برابر

مقاله اى كه درباره ى كاسكو مى نوشتم رو توى قطار  مونترآل تموم كردم. به نظر خودم خوب شد. 

الان براى درس سياست گذارى سازمانى مقاله مى نويسم. موضوع مقاله به اين قرار هست. دولت اونتاريو هياتى متشكل از حقوقدانها و اقتصاددانها و متخصصهاى كار و منابع انسانى رو مامور كرده تا گزارشى تهيه كنند كه قوانين كار امروز اونتاريو چه مشكلاتى دارند و آيا براى محيطهاى كار امروزى مناسب هستن يا نه. اين گزارش در سال ٢٠١٧ تهيه شده، و مقاله ى من بر اساس همين گزارش هست.

از جمله مسائلى كه توى اين گزارش به اونها اشاره شده اين هست كه امروزه خيلى از مشاغل به صورت كار استاندارد دوشنبه تا جمعه از ساعت ٩ تا ٥ نيستن. و عده ى زيادى پاره وقت يا موقت يا قراردادى كار مى كنند. و قوانين كار هيچ حمايتى از اين افراد نمى كنه. مجموعه ى اين مشاغل رو اصطلاحا precarious employment ميگن، يعنى كار آسيب پذير و متزلزل. پيشنهاد اين متخصصها اين هست كه قوانين بايد به شكلى تغيير كنه تا از اين افراد حمايت بشه. يكى از مشخصترين پيشنهاداتشون اين بوده كه قانونى تصويب بشه كه كارمندان پاره وقت، براى كارى كه مشابه كار كارمندهاى تمام وقت هست، دقيقا به اندازه ى كارمندهاى تمام وقت حقوق بگيرند. اين پيشنهاد، از اول آوريل ٢٠١٨ در اونتاريو به قانون تبديل شده.  

من بايد بررسى كنم كه مشكلاتى كه منجر به اين قانون شدن چى بودن، و بازنده ها و برنده ها چه كسانى هستند. مثلا ممكن هست به نظر برسه قانون جديد مطلقا به نفع كارمندان پاره وقت هست، اما واقعيت اين هست كه ممكنه كارفرماها صرفا ساعات كارى پرسنل پاره وقت رو كم كنند، يا تعديل نيرو كنند، يا از بعضى از بندهاى قانون جديد سوء استفاده كنند. به هر حال، منبع مالى بايد از جايى به دست بياد. از طرف ديگه، من بايد تاثير مشخص اين موضوع روى يك صنعت خاص رو بررسى كنم. به اين شكل كه گزارش بدم كه يك مدير منابع انسانى كه در جاى مشخصى، مثلا والمارت، كار مى كنه و با مشكلات مشخصى (مثلا هزينه هاى بالاى پرسنلى) رو به رو هست، چطور بايد براى رعايت اين قانون برنامه ريزى بكنه و بايد چه تغييراتى در سياستهاى سازمانيش ايجاد بكنه. 

مثل بيشتر تكليفهاى ديگه مون، مسائلى براى من جالب هستن كه توجه هيچ كدوم از بچه هاى ديگه ى كلاس رو جلب نمى كنن. براى من همين موضوع كه دولتى اصلا متخصصانى رو جمع بكنه تا چنين گزارشى رو تهيه بكنند و بعد هم گزارش رو در معرض ديد عموم قرار بده جالب هست. چه كارها! نخست وزير اونتاريو در حال حاضر خانم كاتلين وين هست. اين خانم، اولين نخست وزير  ايالتى زن و اولين نخست وزير ايالتى همجنس گرا در كانادا بوده. كاتلين وين رو دوست دارم چون به نظرم اصلاحات خوبى در حوزه كار انجام داده. همين قانون حقوق برابر براى كار برابر در كل كانادا و امريكا بى سابقه هست. كلى از شركتها و هايپرماركتها هستن كه كارهاشون رو با كارمندهاى ارزون پاره وقت انجام ميدن كه هيچ حق و حقوقى بهشون تعلق نمى گيره. حتى كاسكوى عزيزم هم تابستونها دانشجوهاى ارزونقيمت مى گيره تا كارمندهاى اصليش مسافرت برن.

به نظر مى رسه خانم كاتلين وين هيچ محبوبيتى در اونتاريو نداره. شايد اصلى ترين دليلش يك برنامه ى آموزشى جنسى باشه كه خانم در اونتاريو اجبارى كرده. پدر و مادرها عصبانى اند كه از سن ٩ سالگى به بچه ها آموزش داده ميشه كه هم جنس گراها مريض نيستن، خودارضايى گناه نيست، و بچه ها بايد هميشه كاندوم توى جيبشون باشه. من مقدارى از كتابهاشون رو خوندم. به نظرم واقعا روى متن هاشون كار شده. كه مثلا بچه بفهمه منظور از توافق جنسى چى هست، چه نشانه هايى نشون ميده شما موافق با رابطه ى جنسى هستيد. خب با اين همه خبر تجاوز به بچه ها، اين طور درسها خيلى هم بى ربط نيستن. اما فقط فكر كنيد كه چنين مطالبى در مدارس كاتوليك هم بايد آموزش داده بشن. 

هفته ى قبل انتخابات بود. آقاى داگ فورد، نخست وزير ايالتى برنده، رهبر حزب محافظه كار هست. گفته بلافاصله برنامه افزايش پايه حقوق رو منتفى مى كنه. (قرار بود پايه حقوق سال آينده به ساعتى ١٥ دلار برسه.) آقاى داگ فورد همچنين قرار هست فورا برنامه آموزش جنسى رو هم حذف كنه و به جاش آموزش رياضى بذاره. گفته زمانى كه ما بچه بوديم مى نشستيم جدول ضرب حفظ مى كرديم. خيلى هم خوب رياضى ياد مى گرفتيم. اما الان مدرسه همش تفريح و مسخره بازى شده و رياضيات اونتاريويى ها خيلى ضعيف شده. عكس آقاى داگ فورد رو سرچ كردم. قيافه اش بى شباهت به ترامپ نيست!



سه شنبه ٥ ژوئن

من و سونيا داريم يك مقاله درباره ى مجموعه فروشگاههاى كاسكو مى نويسيم و بايد پس فردا سر كلاس ارائه اش كنيم. اول كه سونيا كاسكو رو پيشنهاد داد تقريبا بى تفاوت بودم. شايد حتى كمى قيافه گرفتم كه آخه كاسكو چرا. چرا پيشنهادهاى سونيا هميشه اينطورى ان؟ مى دونستم كه كاسكو فروشگاهيه كه ازش فله اى و ارزون خريد مى كنن. مى دونستم كه بيشتر دوستام مشترى ثابتش هستن، و مى دونستم كه كاسكو به درد من كه يه دونه سيب، يه دونه موز، يه دونه كيوى مى خرم و تا يه هفته برام كافيه نمى خوره.

 اما حالا؟ هر چى بيشتر درباره ى مدل بيزنسى كاسكو و سيستم منابع انسانى شون تحقيق مى كنم احترامم براى اين مجموعه بيشتر ميشه. كاسكو با روشهاى خاصى در هزينه هاش بسيار صرفه جويى مى كنه و از اون طرف حقوق و مزاياى بسيار خوبى به كارمندهاش، حتى به كسانى كه پاره وقت و موقت كار مى كنن ميده. شركتيه كه بخش اعظم هزينه هاش، هزينه هاى نيروى انسانى هست. و از اون طرف پايين ترين ميزان خروج نيروى كار رو داره(كه يكى از معيارهاى موفقيت سيستم هست) و يكى از موفقترين برندهاى دنيا هست. تفاوت حقوق مديران رده بالاى كاسكو با پايينترين رده هاى سازمان هم خيلى پايينتر از جاهايى مثل والمارت هست. ولى همه چيز هم پول نيست، و كاسكو سيستم منابع انسانى خاصى با سياستهاى فوق العاده كارگر-محور يا در واقع انسان محور داره و كلى كارهاى عجيب انجام ميده و به شدت روى نيروهاش سرمايه گذارى مى كنه.  

هميشه همينطوريه. هميشه آخرش مى فهمم كه حق با سونيا بوده.
پنجشنبه ٢٤ مه، شب

امشب اين عكس رو كه پارسال از بهار تهران گرفتم پيدا كردم. ديدم كه زيرش نوشتم "شهرهايى كه دوست مى داريم." متوجه شدم زير عكسى كه امروز از بهار كينگستن گرفتم فقط نوشتم "شهرهاى دنيا."

 چرا عاشق مى شيم؟ شايد حس دوست داشتن، نه از ستايش زيبايى، بلكه از اين احساس نشأت مى گيره كه من با اون احساس مى كنم در خانه ى خودم هستم، با اون احساس مى كنم به خودم نزديكم. و مگر نه اين هست كه در دورى از همديگه، بيشتر مى فهميم كه چقدر همديگه رو دوست داريم؟

در كينگستن طورى بهار شده كه انگار هرگز زمستانى در كار نبوده. با خيابان هايى زيبا، آرام، پر از عطر شكوفه هاى گيلاس. ايتالو كالوينو در كتاب شهرهاى نامرئى مى نويسه: "هر بار كه شهرى را توصيف مى كنم دارم چيزى درباره ى ونيز مى گويم." 
Every time I describe a city, I am saying something about Venice.



پنجشنبه ٢٤ مى

با سونيا ايستاده بوديم اينجا، وسط عطر اين گلبرگهاى قشنگ، كه از استرسش براى درسها گفت و بعد خواست كه برگرديم سر كلاس. انگار نه انگار در چنين جايى ايستاده. اين حياط قشنگ درست پشت ساختمون كلاس ماست. تمام كلاس هاى ما توى يه زيرزمين بزرگ شيك و مدرن تشكيل ميشه كه هزار تا اسكرين و تخته وايتبرد الكترونيكى داره اما دريغ از يك پنجره به اين حياط. فقط اون بالاى ديوار چند تا دريچه هست كه آدم بى ذوقى كركره هاشون رو كشيده و قفل كرده. 

سر كلاسى به نام Managing Professional Relationships هستيم. چگونگى حل كردن مشكلات رفتارى توى سازمان، موقعيتهاى دشوار، و اينطور  چيزها. اين كلاس به سختى درس حقوق نيست، اما داره به تدريج من رو خيلى تغيير ميده. بعدا بيشتر درباره ش مى نويسم.
چهارشنبه ٩ مه

يكى از چيزهايى كه پنجاه سال هم اينجا زندگى بكنم بهش عادت نمى كنم، اين عادت خارجى ها هست كه ميان كنارت مى نشينن و غذا مى خورن و بهت تعارف نمى كنند. انگار هر بار كه اين اتفاق مى افته قلبم به شكل رقت بارى شكسته ميشه. اين عادت قاعدتا شامل همه ى خارجى ها (كانادايى ها حداقل) نميشه. و بعضى ها فرق مى كنند. اما حداقلش اين هست كه اين كار، اينجا عجيب و غير معمول تلقى نميشه. 

هميشه هم به اين سادگى نيست كه سر ميز نشسته باشيد و هركس غذاى خودش رو بخوره. مثلا پيش مياد كه شخص مورد نظر كنارتون بنشينه و از غذاى شما بخوره، ولى بعد از غذاى خودش به شما نده. يا امروز منتظر هم خونه ام بودم كه در بعد از ظهر قشنگى كنار درياچه به من بپيونده. يكدفعه ديدم سر رسيد با بستنى قرمز قشنگى در دستش. آمد نشست كنارم.برام باورنكردنى بود كه هيچ به اين فكر نكرده كه به من زنگ بزنه بپرسه بستنى مى خوام يا نه، يا صبر كنه با هم بريم بخريم. يا اصلا بستنى اش رو توى راه بخوره و بعد بياد. پرسيدم خوشمزه ست؟ گفت آره. رفتم يكى براى خودم خريدم. 

اين عكس هندونه مربوط به جمع دوستهاى ايرانيم هست. اگر قرار به هندونه خوردن باشه و يكى از بچه ها گرسنه باشه، نميره يك ساندويچ براى خودش بخره. ميره چند تا همبرگر ميخره و براى همه درست مى كنه. (از همبرگرها عكس ندارم.) نمى دونم. شايد هم من شانس آوردم كه چنين دوستهايى دارم.


دوشنبه ٧ مه

يكى از درسهايى كه ترم تابستون داريم درباره سياست گذارى سازمانى و شغلى هست (labour policy). اين درس خيلى خيلى زياد مقاله و خوندنى داره و به نظرم يكى از بهترين درسهاييه كه تا به حال توى اين دوره داشتيم. بيشتر بچه هاى دپارتمان از اين درس فرار كردن و توى كلاس حدودا ده نفريم. من و نورمن و الكس و سوزان و توماس و چند نفر ديگه. 

يكى از مقاله هايى كه امروز براى اين كلاس خونديم از شخصى به نام جان آر كامنز بود. خدا مى دونه كه چقدر اين مقاله جالب هست. مقاله درباره ى صنف كفاشان در امريكا هست و تمام تغييرات شغلى كفاش ها از  سالهاى ١٦٠٠ تا ١٩٠٠ ميلادى. از زمانى شروع ميشه كه اگر كسى مى خواسته كفش نو بپوشه مى رفته چرم مى خريده كفاشى اجير مى كرده، توى خونه اش اتاقى رو براى كار و غذا به كفاش ميداده تا طرف كفش رو بدوزه، تا زمانى كه صاحب كارانى به فكر افتادند كه اندازه هاى مشخصى از كفش رو از پيش آماده كنند و در محلى به معرض ديد عموم بگذارند، تا ظهور سرمايه دارى در امريكا، و تا به وجود آمدن كارخانه ها. مقاله در سال  ١٩٠٩ در يك ژورنال دانشگاهى اقتصادى نوشته شده. فكر كنيد! ١٩٠٩!  نويسنده نقد كوچكى هم به كارل ماركس مى كنه كه چند روز پيش ٢٠٠ سالش شد. مقاله ى كوچك و عجيب و فراموش شده اى هست كه  قسمتهاى تاريكى از جهان رو براى شما روشن ميكنه. چطور شد كه به اينجا رسيديم؟ لينك مقاله در بالا هست.

https://archive.org/details/jstor-1886057
سوم مه ٢٠١٨

هيچ وقت فكر نمى كردم بى احساس بودن آدمى بتونه انقدر من رو آزار بده. بى احساس بودن آدمى كه هر روز باهاش در تماس هستم. اين كه با كسى زندگى كنى و در تمام روز دو جمله باهاش حرف بزنى. ديروز كه برگشتم، با خوشحالى به همخونه ام سلام كردم. با سردترين شكل ممكن جوابم رو داد. صبح با صداى وحشتناكى از خواب پريدم. سراسيمه دويدم چون فكر كردم كسى در مى زنه. ديدم هم خونه ام توى آشپزخونه داره با جديت تمام قاشق ماستى رو به لبه ى ليوان مى كوبه. (راستى چطور خارجى ها صبح ها ماست مى خورند؟) بهش گفتم كه فكر كردم كسى در مى زنه. حتى نگفت ببخشيد كه بيدارت كردم. فقط قيافه گرفت. از پونزده آوريل تا به حال داره يك دونه مقاله مى نويسه و اعصاب نداره. اگر ازش بخوايد مقاله اش رو براى شما توضيح بده، فلسفه هم كه خونده باشيد ممكن هست چيزى دستگيرتون نشه. يك چيزهايى مربوط به جغرافياى تحرك محيطى فمينيستى قدرت مهاجرانِ فلان و بيصار. بعضى وقتها هست كه هيچ كار خاصى نمى كنه. اما انگار فقط از صرف حضور بى توجه و بى تفاوتش در اطرافم اذيت ميشم. 

معمولا اينجا از كسى گله و شكايت نمى كنم. اما از ٩٠ نفر عضو اين كانال، فقط سى نفر يادداشت قبلى رو خوندن. بنابراين تقريبا مثل اين هست كه دارم براى مامان يا خاله هام غر مى زنم، و ايرادى نداره. 

چند جمله هم بنويسم كه امروز عصر در كينگستن هوايى به سراغ ما آمد كه بى نظير بود. از در مجتمع آمدم بيرون و رفتم ساختمان شماره ٥ كه كارت رختشويى رو شارژ كنم. كه يك دفعه ديدم همه جا سبز، همه ى چمن ها سبز، و مه غليظى در فضا، و صداى پرنده ها از همه جا مى آمد. چند لحظه فراموش كردم براى چه كارى آمدم. و همين طور نشستم جلوى ساختمان شماره ٥. كينگستن عجيب جاييه.


دوم مه ٢٠١٨

دوم مه ٢٠١٨

تهران مثل شيراز، اصفهان، يا زنجان نيست كه در محل ورود به شهرتابلويى نصب كرده باشند و نوشته باشند به اين شهر خوش آمديد. آدم وقتى شهر وارد ميشه متوجه نميشه كه در داخل شهر هست، و مرز مشخصى بين شهر و خارج شهر نيست. تورنتو هم همين طور هست. درست مثل تهران، مجموعه اى از ساختمان هاى بلند، اتوبان ها، ترافيك سنگين و مه دود در هوا به شما يادآورى مى كنند كه الان در تورنتو هستيد. درست مثل تهران، ممكن هست ده ها دوست و آشنا در شهر داشته باشيد اما سال تا سال اونها رو نبينيد. ممكن هست گذارتون ناگهان به خيابان ها و محله هايى دورافتاده با آدم هايى عجيب و غريب بيفته. و يا وسط پرنورترين خيابون و جلوى گرون ترين پاساژ شهر ببينيد كه كسى روى زمين نشسته، و گدايى مى كنه. 

اگر در شب از تورنتو خارج بشيد تا كيلومترها چراغ هاى روشن ساختمونهاى بلند و تابلوهاى روشن بالاى ساختمونها همراهى تون مى كنند. سونى، بل، پورشه، تويوتا. همه ى برندهاى بزرگ. و بعد فقط اتوبانهاى خالى. و جاده. تورنتو خيلى شبيه به تهران هست، و روح من در هر دو شهر به يك اندازه ناآرام. 

با شريفا به دهات خودمون برمى گرديم. شريفا از اينكه باهاش آمدم تورنتو تا كارهاش رو انجام بده خيلى خوشحاله. و الان كنار من خوابش برده. شريفا تاريكى رو دوست داره. زياد موسيقى گوش مى كنه. و خيلى خوش اخلاقه. امروز وقتى بعد از يك پياده روى خيلى طولانى زير آفتاب بستنى مى خورديم به من گفت "شهرزاد مرسى كه من رو تا اينجا كشوندى. اينجا بهترين قسمت سفرمونه. راستى تو چقدر ليدر خوبى هستى." تا به حال كسى چنين چيزى رو به من نگفته بود. خوب شد اين سفر رو با هم اومديم. ديگه كلاسى با هم نداريم، و اون احتمالا به زودى به وينيپگ برمى گرده. ترم تابستان از فردا شروع ميشه.



هم اتاقى ام يك عينك ارزان قيمت گرد دارد. زياد كتاب مى خواند. از تقويم كاغذى استفاده مى كند. مدارك مالياتى اش را هم با پست مى فرستد.

نيمه شب ٢٣ آوريل- مرگ، بهار، تورنتو

نيمه شب ٢٣ آوريل

حتما خيلى از شما ماجراى حمله ى امروز ماشين استيشن سفيد رنگ به عابرين پياده و كشته شدن چندين نفر در تورنتو رو شنيديد. حتما غمگين شديد و با خودتون فكر كرديد عجب دنيايى شده. ديگه هيچ جا امن نيست. اگر كسى رو در تورنتو مى شناختيد سراسيمه به سوى تلفنتون رفتيد و در تلگرام براش پيغام داديد. بعد كه خيالتون راحت شده به سراغ غم و غصه هاى ديگر خودتون رفتيد، و كانال تلويزيون رو عوض كرديد. 

اما آنچه در اخبار ازش صحبتى نميشه اين هست كه اين مرگ دقيقا در چه روزى و در چه شرايطى اتفاق افتاد. امروز در جنوب اونتاريو از اون روزهايى بود كه در سال فقط يك بار اتفاق مى افتند. يعنى روزى كه شما از خونه بيرون ميايد، درخشش آفتاب رو بر پوستتون احساس مى كنيد، و مى بينيد كه باد ديگه مثل شمشير تيز برنده اى پوست شما رو آزار نميده. بعد از ماهها برف و يخ و زمستان و ديدن عكسهاى شكوفه هاى بهارى تهران، شيراز، كاليفرنيا، ونكوور، و مادريد در اينستاگرام، نفس عميقى مى كشيد. به صداى دلپذير آب شدن يخ ها گوش مى كنيد، و با خودتون ميگيد آه، بالاخره رسيد. بالاخره بهار به اينجا هم رسيد. در اين روز به خصوص از سال، كانادايى ها اختيار از كف ميدهند، و با شلوارك و تى شرت به كوچه و خيابان مى ريزند، بستنى مى خورند، روى چمن ها ولو ميشند، و خستگى و افسردگى ماهها زمستان رو از تنشون به در مى كنند.  

"نگاه كن ويولت! عجب روز زيبايبه. من 
ميرم بيرون قدمى بزنم." 

مرگ ده نفر در اولين روز بهار در تورنتو.
صبح بيست و هشتم فروردين
گل ها، و خوشبختى. امروز در كينگستن بارانى 


به سوى آخرين تكليف درس اقتصادِ كار: چگونه حقوق بدهيم 
پنجشنبه ٢٩ مارس

امروز روز تحويل پروژه درس رفتار سازمانى بود. هر گروه يه پوستر درست كرده بود و مثل ژوژمان هاى هنرى توى سالن كتابخونه گذاشته بوديمشون تا داورها بيان و نظر بدن. همه ى استادهاى دپارتمان و چند تا فارغ التحصيل قديمى اومده بودن. هر گروه يك سازمان يا شركت رو انتخاب كرده بود (مثلا تسلا، اوبر، گوگل) و يه مشكل واقعى تو اون سازمان پيدا كرده بود و درباره اش تحقيق كرده بود و توى پوستر براش راه حل داده بود. همه چيز در يك قاب با طراحى جذاب، تا مبادا مديرها از خواندنش خسته بشن. موضوع ما مشكل bullying توى وزارت اطلاعات كانادا بود.دقيقا نمى دونم اين كلمه رو چطور بايد ترجمه كرد. چيزى توى مايه هاى "قلدرى" ميشه. از اينكه همكارهات براى آبجوى جمعه هاشون دعوتت نكنن شروع ميشه تا اينكه يك عده از  پرسنل بر عليه ات بسيج بشن و آزارت بدن. اين  جلوه هاى گرافيكى بامزه و لباس بچه ها هم همه ايده ى اميليوى بامزه ى تپلى بوده كه از شانسمون تو گروه ما بود. 

دو روزه توى هوا يك مه خيلى خوبى هست. قطرات مه و هواى خنك و تميز و انگار مرطوبِ لب دريا. آدم از خونه كه ميره بيرون احساس خوشبختى مى كنه.  امشب بارون اومد. نه برف، نه يخ. بارون. تعطيلات عيد پاك از فردا شروع ميشه.



سه شنبه ٢٧ مارس

احساس سبكى و شادى. دفاعمون كه تموم شد استاد گفت هر دو طرف سنديكا و كارفرما خيلى خوب بودن. ولى كارفرما يك تِم خيلى قشنگى تو تمام استدلالش داشت بچه ها، متوجه شديد؟ سوزان گفت: اين كه كارمند مياد ساعات مشخصى رو كار مى كنه تا در ازاش حقوق بگيره. استاد گفت بله. از اين تعريفش سرخوش شدم. اون جملات اوليه رو من درست كرده بودم، كه پايه اى ترين وظيفه كارمند اينه كه در ساعات مشخصى در جاى مشخصى حاضر باشه تا در ازاش حقوق بگيره. و اگر اين شكسته بشه كارفرما حق داره معترض بشه. قسمتهاى بعدى رو با سونيا درست كرده بوديم. كه مثلا نگهبان كه بايد در فلان ساعت در فلان جا مى بود تا حواسش به بچه هاى كارمنده باشه از وظايف اصليش كه مراقبت از كل پاركينگ، و نه فقط يك گوشه ى مشخص بود، بازمى موند. كارمند بدبخت! عجيبترين چيزى كه در خصوص اين موضوع وجود داره اينه كه من در محل كار سابقم، بارها و بارها درباره ى رعايت نكردن ساعات ادارى، و اينكه بايد به كارمندها اجازه داد تا فعاليتهاى غير كارى در ساعات ادارى انجام بدن تا ذهنشون پرورش پيدا بكنه يا كار تيمى ياد بگيرند يا غيره، بحثهاى خيلى خيلى طولانى كرده بودم. اينكه تونستم اصلى رو كه اصلا بهش اعتقاد نداشتم به قول استاد به صورت يك "تم زيبا" در كل دفاعمون دربيارم واقعا براى خودم جالب بود.  

گير كردن با اين پرونده بد و سخت در عرض اين چند هفته باعث شد به موضوعى فكر كنم. اين كه در زندگى، ما هميشه درگير مساله عدالت هستيم. من انقدر حقوق مى گيرم و اون يكى انقدر. اون يكى آخر هفته ها ميره پيش خانواده اش، و من خانواده ندارم. اون يكى در بهترين دانشگاه دنيا درس مى خونه، و من محرومم. اون يكى شوهرى داره كه كيسه هاى خريدش رو از فروشگاه براش مياره، و من ندارم. خيلى چيزها هست كه دست ما نيست. اما آخر آخرش، در اين زندگى، آنچه به شما احساس خوبى ميده اين هست كه شما با همه ى آن چيزهاى حقيرى كه بهتون داده شده چه كرديد.

 به نظرم استدلالهاى طرف مقابل هم خيلى خيلى خوب بودن. اميلى خوب و زياد كار كرده بود. خوب نشون دادن كه ما هيچ مدركى نداريم. آخرش من و اميلى به هم لبخند زديم و با هم دست داديم. خوشحال بود كه راحت شده. شب با بچه ها رفتيم بولينگ. موقع برگشتن زير بارونِ سرد قدم زديم.
دوشنبه ٢٦ مارس

دقيقا ١٢ ساعت ديگه جلسه دفاعمون شروع ميشه. بايد در مقابل سنديكا از آقاى جان اشرپنل، مديريت كل فروشگاه گودوليو دفاع كنيم كه مقدار زيادى كارهاى نسنجيده انجام داده و حرفهاى اشتباه زده. اصل پرونده بيست صفحه هست. داستان بلندى از يك ماجراى عاشقانه بين دو كارمند جوان فروشگاه، كه پر از جزيياتى هست كه به سلامت و امنيت محيط كارى و پرسنل و رعايت ساعات ادارى و شوهرى حسود و پرخاشگر و پاركينگ بزرگى در فروشگاه مربوط ميشه. خيلى خيلى آماده هستيم. اما جورى خسته م كه مى خوام گريه كنم. تا حد زيادى هم بستگى به استدلالهاى طرف مقابل داره. به هر حال كار سنديكايى ها راحتتر از ما بوده. ما از زير سنگ استدلال پيدا كرديم. و در حالى كه آقاى اشرپنل يك ريز به اين دو نفر بند كرده كه ارتباط شما اشتباه هست چون هر كدومتون زن و شوهر داريد، ما بايد حواسمون باشه طورى از آقاى اشرپنل دفاع كنيم كه مبادا چنين حرف هاى تبعيض آميزى بزنيم. بالاخره خارج هست ديگه. خيلى خسته ام. خيلى.


٢٤ مارس

عصر شنبه. سونيا آمد اينجا و شش ساعت تمام كار كرديم و دفاعيه نوشتيم. و حالا، تكه اى از همسايه ها، از احمد محمود: 

"شفق مى رود. يكهو غم عالم به دلم مى نشيند. هواى بيرون مى كنم. هواى كوچه ها و پس كوچه ها و خيابانها را. آدم اگر مجبور باشد كه خانه نشين شود و حتى تا دم خانه نرود، خيلى سخت مى گذرد... يكهو هواى ديدن سيه چشم تمام جانم را پر مى كند. مى خواهم خودم را سرگرم كنم. كتاب ندارم. وقتى كه گير افتاده ام آمده اند و تمام كتابها را برده اند... به ديوارهاى اتاق نگاه مى كنم. يكهو وحشت برم مى دارد. آدم چطور مى تواند ماهها و سال ها در زندان سر كند. تو يك چارديوارى و لابد سنگى و دور تا دور پاسبان. اگر فرار نكرده بودم حتما تا حالا چپانده بودنم تو زندان. مادرم چه دردى مى كشيد."
چهارشنبه ٢١ مارس

اتفاقى كه الان افتاد اين بود كه بعد از كلاس من و الكس ايستاده بوديم و حرف مى زديم و من از واترپولوى ديروز كه نرفتم مى پرسيدم كه يكهو اميلى سر رسيد تا از من بپرسه كِى پرونده هامون رو براشون مى فرستيم. براى اون جلسه ى دادگاه آزمايشى، تيم هاى مقابل بايد ٤٨ ساعت زودتر از جلسه، پرونده هايى كه قراره ازشون استفاده كنن رو براى تيم مقابل بفرستن. (خيلى خوش شانس هستم كه اميلى در تيم مقابلم هست. نيستم؟) من گفتم ٤٨ ساعت قبل. با حالتى عصبى پرسيد، يعنى كِى؟ شنبه شب، يكشنبه شب؟ من گفتم تاريخش كى هست، چه ساعتى؟ ٤٨ ساعت قبلش ديگه. اميلى يكهو با حالت خيلى عصبى و پرخاشگر و دستورى اى فرياد زد من نمى دونم كِى هست، يكشنبه شب مى فرستى؟ گفتم باشه. رفت. يك لحظه اشك توى چشم هام جمع شد و احساس كردم الان هست كه بزنم زير گريه. اين روزها همين رو كم دارم كه كسى اينطورى به من پرخاش كنه. به الكس گفتم مياى يه كم راه بريم؟ اومد. گفت تو هيچ ايرادى نداشتى. It was her, not you. گفت ديگه همه ى بچه ها اينو مى دونن كه اميلى آدم سردى هست. نيم ساعتى با هم بوديم و حرف زديم و من رو آروم كرد و بعد رفت. ساعت ٣ بعد از ظهر هست. امروز روز اول بهاره.


جمعه  ١٦ مارس

سر جلسه دادگاه توى كلاس حقوق هستيم. الكس و سوزان طرف كارفرما هستن و لوكاس و راين طرف سندیکای کارگران. از ساعت ٢ تا الان دارن دفاع مى كنن. ميرن توى اتاق، برمى گردن، و دفاعيه مى خونن و پرونده به قاضى (ايوِت) ميدن. همه لباس رسمى پوشيدن. كلاس در سكوت مطلق فرو رفته. طورى كه احساس مى كنم صداى تند تند زدنِ ضربان قلبم رو مى شنوم. ٢٧ مارس نوبت ماست. راههاى فرارى كه به ذهنم مى رسند زياد نيستن. خريدن بليت هواپيما به تهران: همين ٦ ماه كه درس خوندم كافيه. ديگه بسه. و؟ نوشتن در اينجا، نگاه كردن به نيم رخ بامزه ى اميليوى ريلكس تپلى كه رديف جلو نشسته، فكر كردن به اينكه هنوز ١٠ روز وقت داريم، فكر كردن به مهمونى فردا. كاش كسى بود بغلش كنم. بعد از كلاس شريفا رو بغل مى كنم.
پنجشنبه ۱۵ مارس، ۹ صبح

نورمن خیلی بدجور روی یخ های خیابونشون لیز خورده. درد داره و با عصا میاد سر کلاس. دکتر  ازش عکسی نگرفته. فقط با دست آزمایش هایی روش انجام داده و گفته اتفاق مهمی نیفتاده و به تدریج بهتر میشه. پای نورمن موقع حرکت خیلی درد مى كنه،‌ اما وقتی ثابت باشه دردی نداره. روزی چند تا هم قرص ادویل می خوره. اینها رو از کجا می دونم؟ طبعا چون وقتی دیدم اونطور با عصا اومده سر كلاس ازش سوال کردم. واکنش های بقیه ی بچه ها؟ چند نفرى با دیدن نورمن جا خوردن و با تعجب پرسیدن «ئه چی شده؟ … آهان لیز خوردی؟» مطمئنم تعداد زیادی از بچه ها که صمیمیتی با نورمن نداشتن همین رو هم ازش سوال نکرده ن. اگر این اتفاق در شرکت ما در تهران افتاده بود تمام بچه های طبقه و چه بسا طبقات دیگه، و اصلا هر کس آدم رو تو آسانسور یا راهرو می دید واقعا تعجب می کرد و سوال می پرسید. «دکتر رفتی؟ دکتر چی گفت؟ چه کار کرد؟» صحنه ای در خاطرم هست مربوط به همین امسال در وسط خیابون فرمانیه. یکی از همکارها از یکی از طبقات دیگه که خیلی کم می شناختمش توی ماشینش نشسته بود و من قدم زنان از کنارش رد می شدم. پیاده شد. و اگر درست یادم باشه حدود پونزده دقیقه ایستاده برام توضیح داد که چطور از گوشت خام و نوعی روغن همراه با یک ادویه برای دستم (كه بهش آتل بسته بودم) استفاده کنم تا کاملا خوب بشه. آخر هم اون گوشت خام رو روی دستم نگذاشتم.

پى نوشت: تا اين يادداشت رو تموم كردم جُنِيد به سمت ميز ما اومد و از نورمن پرسيد راستى تو حالت چطوره؟

Tuesday, July 31, 2018

پنجشنبه ٢ بامداد، هشت مارچ

امشب بچه هاى آسمان رو ديدم. نمى دونم آيا اين فيلم حقيقتا متاثر كننده هست يا تنها من بوده م كه دو ساعت تمام با ديدنش عين ابر بهار اشك ريختم. سرتاسر فيلم به شكل عجيبى من رو به ياد بچگى هاى  منحوسمون در آغاز دهه هفتاد انداخت. اون ناظم هاى خشمگين و بى منطق. اون نيمكتهاى چوبى زواردر رفته و تنگ، صورت هاى كودكانه ى پنهان شده پشت مقنعه ها. صف ها. مشق نوشتن ها. كوپن ها. و با همه ى اينها، فيلم به شكل ديوانه وارى زيباست. و سرشار از پاك ترين حس هاى انسانى. چقدر لحظه اى كه در اون پسر بچه كفش هاى خواهرش رو گم مى كنه واقعى هست. و اين احساس كه تمام خوبى ها و قشنگى هاى دنيا رو اول براى خواهرش مى خواد. خواهر صبح به مدرسه ميره و برادر بعد از ظهر. خواهر هر روز كفشهاى برادرش رو مى پوشه و بعد مى دوه تا به خونه برسه و كفشها رو به برادرش بده تا به مدرسه بره. سختى اى كه خواهر و برادر مى كشند تا مبادا پدر بفهمه و غصه بخوره كه پول نداره تا براشون كفش بره فقط مال ما بچه هاى دهه شصت هست. مگه نه؟ لحظه اى در فيلم هست كه در اون پدر و پسر كه سوار بر دوچرخه شدن تا براى كار باغبانى به ويلاهاى شمرون برن، به كوچه ى قشنگى مى رسند. پدر به پسر ميگه كه بايد دونه دونه زنگ در خونه ها رو بزنيم. زنگ مى زنند. خانمى پشت آيفون مى پرسه كه كى هستى. پدر از اون سر شهر آمده تا يك كلام بگه "باغبان نمى خوايد؟" اما ناگهان زبانش رو گم مى كنه. هيچ نمى تونه بگه. فرارمى كنند. اين لحظه به نظرم يكى از زيباترين لحظه هاى تاريخ سينماست. چطور، با كدام تصوير، شعر، فلسفه، يا شعار، ميشه بهتر از اين، اين شكاف عميق طبقاتى ميان شمال و جنوب تهران رو نشون داد؟ جالبتر اين هست كه ما در اين لحظه ى غم انگيز به حال خودمون گذاشته نميشيم. پدر و پسر به خانه ى ديگرى مى رسند. زنگ مى زنند. صداى تيز و مطمئن يك زن شمال شهرى ديگه: "تو كى هستى؟" باز پدر زبانش رو گم مى كنه. اين بار پسر بچه ناگهان به حرف مياد: "باغبان نمى خوايد؟ باغچه تون رو سمپاشى مى كنيم و كود مى ديم." لبخندى كه اينجا پدر به پسر مى زنه يك دنياست. فيلم البته مال اون زمانهاست كه هنوز در شميران، باغ هايى در كار بوده. 

يكى از قسمتهاى زيباى ديگه، مسابقه ى دوى مدرسه هست. دوربين ابتدا پسربچه هاى پولدارى رو نشون ميده كه پدرها و مادرهاشون قبل از مسابقه با دوربينهاى گرانقيمت از اونها عكس مى گيرن. هيچ كس با پسربچه اى كه قهرمان داستان هست نيامده. خودش هست و كفشهاى پاره اش. بدبختى و مصيبت پسربچه (هر روز دويدن و گرفتن كفش از خواهر و بعد دويدن به مدرسه) ناگهان به دليل پيروزى اش (يعنى بردن در مسابقه دو) تبديل ميشه. اين ايده ى ساده ى انگيزه ى درونى كه هزار بار در ده ها كتاب و مقاله ى روان شناسى خونديم، چقدر غير كليشه اى و اصيل بيان شده. فيلم پايان خوشى داره. اما پايان خوشى كه مثل فيلمهاى هندى نيست. پسربچه مى خواسته در مسابقه نفر سوم بشه تا كفش ورزشى ببره. اما نفر اول شده. جايزه نفر اول، كفش ورزشى نيست. به شكلى متناقض، پسرك برنده شده اما برنده نشده. با اندوه به خانه بازمى گرده. در كوچه اما پدر رو مى بينيم كه دو جفت كفش پسرانه و دخترانه بر روى دوچرخه داره. آخرين تصوير، تصوير ماهى هاست، كه در حوض به دور پاهاى تاول زده ى پسربچه مى چرخند.
دوشنبه ٥ مارچ، ٩ صبح

عجب صبحى! سر كلاس اقتصاد كار. خواب آلوده، با موهاى ژوليده و ليوان چاى در دست نشسته بودم. شنيدم استاد داره سوال مى كنه " كسى هست كه هنوز كتاب پروژه آخر ترم رو نخريده باشه؟" دستم رو بردم بالا. بعد يكهو متوجه شدم در كل كلاس، فقط من دستم رو بردم بالا. سريع دستم رو آوردم پايين. همزمان نورمن از رديف كنارى صدام زد و گفت من پى دى اف اش رو دارم، اگه خوندن كتاب رو كامپيوتر برات سخت نيست برات مى فرستم. "چه سختى اى داشته باشه؟" خواب آلوده سرم رو تكون دادم. چيزى حدود دو ماه ديگه يا بيشتر بايد يك مقاله در نقد كتابى بنويسيم. مثل هر ايرانى معقولى، من هنوز نه اسم كتاب رو نگاه كردم، نه دنبالش گشتم، نه اصلا برگه ى موضوع رو خوندم. يك دفعه ديدم استاد انگشت اشاره اش رو به جهتى كه من نشستم گرفته: "تو!" پشت سرم رو نگاه كردم، دور و برم رو نگاه كردم. "تو كه لباس قرمز پوشيدى!" گفتم ديگه هيچى، تمام شد. " تو گفتى هنوز كتاب رو نگرفتى؟" "نه استاد." همون لحظه از جاش بلند شد و تا كنار صندليم اومد. يك كتاب نوى قشنگ با جلد نفيس گالينگور داد دستم. "اين مال تو." و ادامه داد " جهت ايجاد انگيزه." و رفت. از رديف پشت سرم صداى چند تا فحش زيرلبى شنيدم. قيافه ى بچه ها و خصوصا نورمن ديدنى بود. عجب صبحى!


اول مارچ ۲۰۱۸

ساعت ۸ صبح. کلاس رفتار سازمانی. خواب آلودگی. هوای بهاری. قدم زدن با سونیا تا کلاس. و آنا که کنار من انگار بیگل با طعم پیاز می خوره. در حینی که استاد از انگیزه های درونی صحبت می کنه و میگه ثابت شده که انگیزه های بیرونی مالی به اندازه ی انگیزه های درونی کارایی ندارند به یاد اولین جلسه ی هیات مدیره ای که پام رو بهش گذاشتم می افتم. سالها قبل بود، و البته بعدها فهمیدم که اون جلسه، جلسه ی خاصی بوده و همیشه همه ی جلسات به اون شکل نیستند. من یک دختر ۲۵ ساله بودم که به تازگی از وسط کلاسهای فلسفه آمده بودم. تمام مدت جلسه نشسته بودم و به این فکر می کردم که خدایا مگر ممکنه چند نفر آدم در جایی بنشینند و تا این اندازه فقط درباره ی عددها و مسایل مالی صحبت کنند؟ در طی ماهها و سالهای بعد نظرم در این باره چندان تغییر نکرد. فرقی نمی کنه گزارشی که تهیه می کنید چقدر رنگ و وارنگ باشه. سهامدار در تمام گزارشهایی که می بینه فقط متوجه یک چیز هست و اون سود هست. سود و اعداد. و بقیه ی مسایل همه فرعی هستند. اصولا تمام ساختار بیزنس و تجارت بر این اصل استوار هست. سازمانها،‌ حتی اگر ادعا کنند، اغلب هدفی جز کسب سود ندارند. جالب ترین نکته این هست که در میان این دپارتمانهایی که همه فقط و فقط در پی کسب سود بالاتر هستند،‌ وظیفه ی عجیبی به واحد منابع انسانی داده میشه.

قبل از اینکه این وظیفه رو توضیح بدم باید بگم که مدتی هست به این نتیجه رسیدم که تقریبا هر مساله ای رو که بخواهید ثابت کنید می تونید براش یک سری تحقیق و عدد و رقم ارائه بدید. دیشب مقاله ای می خوندم که درباره ی این بود که چطور هر چند سال یک بار به محض اینکه دولت پایه حقوق رو افزایش میده سازمان های اقتصادی ای مثل سازمان فریز گزارش هایی بر ضد اون ارائه میدن و فورا اعلام می کنند که چطور این مساله به ضرر مردم خواهد بود و چقدر بیکاری زیاد خواهد شد و غیره. و گزارش داشت توضیح میداد که چطور این ها همه پیش بینی هستند و در بسیاری از موارد در سالهای آینده خلاف نظر این گزارش ها اثبات میشه. همین الان،‌ اونتاریو در شرایطی هست که نرخ بیکاری به شکلی بی سابقه در اون پایین هست، و تولید ناخالص داخلی خیلی بالاست. ‌و باز تمام گزارشات رسمی اقتصادی، بر ضد افزایش حقوق هستند. بر می گردیم به منابع انسانی. در میان دپارتمانها و سهامدارهایی که به دنبال کسب سود هستند، به واحد منابع انسانی وظیفه ی عجیب ارضا کردن آدم ها با معنا و هدف داده میشه. متخصص منابع انسانی کسی هست که آموزش های روان شناسی و مدیریتی می بینه و در این ساختار تربیت میشه تا درست موقعی که سهامدار از پرداخت حقوق و مزایای بالاتر خودداری می کنه جلو بیاد و از انگیزه ها و اهداف درونی برای آدم ها صحبت کنه. در جهانی که روز به روز بیشتر بر پایه ی عدد و رقم و سود می چرخه، متخصص منابع انسانی در حوزه ی رفتار سازمانی، اقتصاد، مذاکره، مدیریت و حقوق آموزش می بینه تا فوت و فن راضی کردن آدم ها با معنا رو یاد بگیره. مساله این نیست که تبدیل شدن به چنین آدمی برای من سخت هست. اتفاقا فکر می کنم خیلی بهتر از خیلی های دیگه از پس چنین کارهایی بربیام. در خدمت سهامداری بودن و تمام دیالوگهای سود و عدد رو به معنا و انگیزه و مفاهیم روان شناختی تبدیل کردن. شاید امروز فقط خسته ام. ای کاش حداقل آنا بیگل با طعم دیگه ای می خورد.
بيست و هشت فوريه

امروز از پله هاى ساختمان دانشگاه كه بالا مى آمدم اين تصوير از غروب رو ديدم. كسى پشت سرم گفت، اينستاگرام؟ برگشتم و ديدم جويى هست و لبخند مى زنه. گفتم آره، و عكس رو بهش نشون دادم. صبح ها تا غروب يا كلاس هستيم يا كار گروهى و درس داريم. عصر به خونه برمى گردم. تاريكى، خاموشى. در تهران همه در خوابند. هيچ كس نيست. هيچ چيز نيست. 
مقاله ى اقتصاد خوب پيش نمى رود. عصبى و خسته ام.


من معمولا در اين كانال متنى كه خودم ننوشته باشم رو نمى گذارم. ولى اين مقاله ى جالبى هست كه در اون اصلاحيه ى در شرف تصويبِ قانون كار ايران نقد شده. ايده ى اصلى نويسنده اين هست كه قانون كار در ايران هميشه زير شاخه اى از حقوق عمومى محسوب شده، به اين معنى كه قانون كار، شيوه ى حمايت دولت از كارگران در مقابل كارفرمايان بوده. در اصلاحيه ى جديد، قانون كار اين ويژگى خودش رو بالكل از دست داده و به زير شاخه ى حقوق خصوصى تنزل داده شده. 

در مقام مقايسه با اينجا، كانادا، بايد بگم كه در اينجا به اون معنا چيزى به نام قانون كار وجود نداره. متن كوتاهى به نام Employment Standards Act هست كه حداقل حقوق كارگران و كارفرمايان در اون درج شده. اما اين مساله اهميتى نداره، چون در بطن قانون اين مساله به رسميت شناخته شده كه با وجود اينكه قرارداد يك مساله ى دو طرفه هست، كارگر هميشه حق چانه زنى كمترى نسبت به كارفرما داره. به همين دليل اتحاديه هاى كارگرى بزرگى وجود دارند كه قانون كاملا از اونها حمايت مى كنه. كار اصلى اين اتحاديه ها چانه زدن در خصوص محتواى قراردادهاى كارى هست. در صورت طى تمام مراحل و عدم رسيدن به توافق، اتحاديه ها حق دارند به صورت كاملا قانونى به كارگران درخواست سرپيچى يا اعتصاب بدهند. از اون طرف كارفرما هم حق داره كارگران رو lockout كنه، يا در واقع در كارگاه رو به روى كارگران ببنده، اتفاقى كه البته كمتر رخ ميده. متن ديگرى به نام labour Relations act هم قوانينى رو براى قراردادهاى جمعى تعريف مى كنه. اتحاديه ها در امريكا تقريبا وجود ندارند و يا خيلى ضعيف هستند، و بيشتر در اروپا يا كانادا رواج دارند. 

هر چه هست، در اين كشورها قانون مراحل و اعتراضات مختلفى رو طى كرده تا به اينجا رسيده كه مذاكره ى يك طرفه به ضرر طرف شكننده تر قرارداد، يعنى كارگر هست. و بنابراين سيستم، نهادهايى رو نظير اتحاديه ها و دادگاههاى كار و غيره تعريف كرده. اين متن رو كه خوندم به اين موضوع فكر كردم كه در عدم حضور هر گونه نهاد "رسمى اى" كه به نفع كارگر عمل كنه، تغيير جنبه ى حمايتگرى قانون چقدر نتايج وخيمى رو مى تونه در پى داشته باشه. 

بچه كه بوديم هميشه مى خونديم كه چطور ظاهر پيشرفتهاى غرب رو براى ما ميارن، در حالى كه ما خودمون اون مراحل رو طى نكرديم و اون زيربناها رو نداريم. همه چيز، تكه تكه و بى هويت براى ما آورده شده. توصيه مى كنم اگر به مسائل مربوط به قانون كار علاقه داريد اين متن رو حتما بخونيد. 

https://pecritique.com/2018/02/24/لایحه-علیه-قانون-فرشاد-اسماعیلی/
یکشنبه ۱۸ فوریه، در قطار

کینگستن شهریست که هر کس به آن وارد می شود در اندیشه ی ترک آن است. دانشجوها منتظرند جمعه عصر برسد تا بار و بندیلشان را ببندند و با قطار یا اتوبوس یا ماشین به یکی از شهرهای اطراف بروند. مسافرهای تورنتو منتظرند سر راه در کینگستن پیاده شوند تا خستگی راه را در کنند، قدمی بزنند، قهوه ای بخرند یا سری به مبال بزنند. کینگستن شهری نیست که کسی در آن ماندگار بشود و هرکس به آن پا می گذارد در اندیشه ی آن است که وقتی کینگستن را ترک کرد به کجا باید برود. از همین رو، ایستگاه اتوبوس و ایستگاه قطار در این شهر اهمیت زیادی دارند. کینگستن حتی آنقدر  زیاد ترک می شود که با آنکه کوچک است فرودگاه هم دارد. از کینگستن می شود با قطار، اتوبوس، هواپیما، اتومبیل، و قایق خارج شد. 

در قطار هستم. مقاله ی درس اخلاق در تجارت را می نویسم، که کسالت آور است. حتی امیلی هم می گوید کسالت آور است. بیرون همه جا تا چشم کار می کند سفید است. سفيد، و جا به جا شاخه هاى خشك خاكسترى. در شرق کانادا زمین مسطح است. درست مثل آبادان. آدم از پنجره که به بیرون و به جاده نگاه می کند احساس می کند تا ته دنیا را می بیند.

امروز لابه لای موهایم پنج تار موی سفید پیدا کردم. پنج تار مو که مطمئنم یک ماه قبل آنجا نبودند. دیگر هیچ چیز هیچ وقت مثل قبل نخواهد شد.


یک تصویر

مكان: هويزه، شهری در ۷۰ کیلومتری اهواز  تصوير: مردی كه خود را از چاه نفت حلق آويز كرده است. پايين تر روى زمين، يك جفت كفش كهنه. چند نف...