Sunday, March 15, 2020

٢٩ فوريه ٢٠٢٠


مى نويسم در اين روز ٢٩ فوريه. اين روزى كه هر ٤ سال يك بار اتفاق مى افتد. تقويم را نگاه مى كنم. تقويمى كه امسال فوريه در آن ٢٩ روزه است. اين تقويمى كه حالا ديگر معنايى ندارد. روزهايى كه به هفته هايى تقسيم مى شوند، هفته هايى كه به ماههايى تقسيم مى شوند، و ماه هايى كه بى خاصيت يا ويژگى به خصوصى يكى پس از ديگرى در تقويم از پى يكديگر روانند. فكر مى كنم كه چطور در تمام اين سال ها به يك بليت هواپيما دلخوش بوده ام. بليتى كه تعيين كرده است كه ٤ ماه، ٣ ماه، ٤٥ روز، ٥ روز، ٣ روز و ٢٦ دقيقه مانده تا از پنجره هايى كوچك، سوسوى آن چراغ هاى زرد رنگ را در زمينه ى سياه شب از دور ببينم. فرودگاه. تهران. خانه.

٢٩ فوريه است. بعد از آن مارس و بعد آوريل و ژوئن از راه مى رسند. نقطه اى، جايى در تقويم نيست كه ژوئيه در آن به تير و مرداد برسد. و اپليكيشن خريد بليت هواپيما، اپليكيشنى كه وقت هاى بيكارى به سراغش مى رفتم، حالا يك گوشه ى صفحه ى موبايلم بيكار مانده است. به اين فكر مى كنم كه اين خوشحالى كوچك، اين خريدن يك بليت به سوى خانه، چگونه بارها و بارها در ماه هاى اخير در معرض تهديد قرار گرفته است. با شليك يك اسلحه، با آتش يك موشك در سياهى شبى ملتهب، با پوزخند ويروسى پليد. فكر مى كنم، به جان هايى كه تهديد مى شوند، به مرزهايى كه بسته مى شوند، به سرزمينى كه دورتر و دورتر مى شود. و به ما، كه اينجا جا مانده ايم. مى نويسم، در اين روز ٢٩ فوريه. بيرون برف مى آيد. و باد دانه هاى برف را با قدرت به شيشه ى پنجره مى كوبد.

Wednesday, February 12, 2020

چشم هايى كه پر از زندگى اند


آخرين ويرگول را هم جا به جا مى كند، و مى گويد: 
-خوب ديگر. همينطورى مى گذاريم باشد. همين را توى جلسه ارائه بدهيد.

هفته هاست كه داريم جزوه اى براى شركتهاى مجموعه مى نويسيم. "چگونگى رعايت قوانين مربوط به اجازه كار پرسنل جديد." با خودم فكر مى كنم كه اگر يك روز، فقط يك روز ديگر، ادامه پيدا كرده بود استعفايم را مى نوشتم. به يادم نمى آيد هرگز آن همه وقت براى نوشتن چيزى صرف كرده باشم كه قرار نيست چاپش كنم، يا لااقل براى آن نمره اى بگيرم. متن را براى مديرهايى نوشته ايم كه دو برابر ما حقوق مى گيرند، اما موقع نوشتن، آن ها را بچه هايى ده ساله فرض كرده ايم. "چطور اين درخواست را كنسل كنم؟" "چطور آن گواهى را براى اداره كار بفرستم؟" همه ى سوال ها را پيش بينى كرده ايم و از قبل جواب داده ايم. با رسم شكل. خانم ريورا اما دوست دارد خودش همه چيز را درست كند. هر چند روز يك بار آمده و ويرگول ها و كلمه هايمان را از اول نوشته و همه چيز را جا به جا كرده و بعد رفته. 
به ليوان قهوه ى خانم ريورا نگاه مى كنم. لبه هايش پر از ماتيك قهوه اى تيره است. مى گويد: 
-حالا بايد اين را بدهيم به كسى از واحد منابع انسانى تا بخواند. اما بايد يك نفر باشد كه عضو اين كميته نيست و از اين فرايندها بى خبر است. چه كسى را داريم كه اهل ويرايش باشد؟

بى معطلى مى گويم: "ناديا." و همه به سمت من برمى گردند. ناديا كانادايى است اما اجدادش اهل مراكش بوده اند. ناديا قدبلند است و پوست تيره اى دارد. صورت خانم ريورا فورا توى هم مى رود. انگار ناگهان بوى خيلى بدى به مشامش خورده باشد:

- ناديا؟ ناديا ديگر چرا؟ 
- آخر ناديا در ويرايش خيلى خوب است. 

روزى كه ناديا آمد را خوب يادم هست. آمد و كيفش را گذاشت و بى معطلى آمد سمت ما. دانه به دانه با همه چاق سلامتى كرد. از همان روز اول از دوست پسرش، از خانه اى كه قرار است با او اجاره كند، از كلاس شنايى كه پنجشنبه عصرها مى رود برايمان گفت. با چشم هايى درخشان كه زندگى در آن ها موج مى زد. چند روز بعد آمد و به من گفت كه اين قراردادهاى فرانسه را چه كسى نوشته است؟ همه پر از ايرادهاى گرامرى هستند. گفتم همه مال زمان كارلا هستند. گفت بايد بنشينيم همه ى اين ها را ويرايش كنيم. و بعد برايم توضيح داد كه رقم حقوق را در قراردادهاى فرانسه چطور بنويسم. 

به خانم ريورا نگاه مى كنم كه ليوان قهوه اش را برمى دارد.
  -نخير ما اصلا وقتى براى ناديا نداريم كه اين كار را بكند. 
روى لب هاى خانم ريورا ديگر ماتيكى باقى نمانده است. خانم ريورا، كه براى ناديا وقت ندارد. 

همين ديروز بود كه داشتم در دفترم مى نوشتم كه صداى ناديا از بالاى سرم آمد: "اين ديگر چى است؟ به چه زبانى است؟" سرم را بالا كردم. با آن چشم هايى كه پر از زندگى بودند به من نگاه مى كرد. گفتم: "تكه هايى از روز. به زبان مادرى." و فكر كردم كه چقدر از كنجكاوى اش لذت مى برم. اينكه بدانى كسى در ميان اين ديوارها تو را مى بيند. كمى درباره ى كار حرف زديم و بعد از چند دقيقه ديدم كه چشم هايش پر از اشك شده اند. گفت كه خانم ريورا صدايش كرده توى اتاق و به او اخطار شفاهى داده است. گفته است كه او خيلى بازيگوش است. كه چطور نمى فهمد حالا كه پستش را حذف كرده اند و سطح اش را پايين آورده اند ديگر بايد حواسش به كارش باشد. كه اصلا او مشكل تمركز دارد. نادیا وقتى اينها را مى گفت صدايش مى لرزيد. گفتم مى خواهى برويم يك ليوان چاى بخوريم؟

چاى. اما خانم ريورا چاى دوست ندارد. خانم ريورا اهل قهوه است. و ماتيك قهوه اى غليظ. خانم ريورا ليوان خالى را روى ميز مى گذارد. سارا از آن طرف ميز مى گويد: "جيمز چه طور است؟" 
جيمز. جيمز از همان روز اول بود، با آن لباس هاى مرتب و موهاى روشن. از همان روز اول كه به ما گفتند ساعت ٩ به اداره بياييد. و ساعت ١٢ ناهار بخوريد. جيمز صبح ها ساعت ٩ به اداره مى آيد. و ناهار را ساعت ١٢ مى خورد.  
صورت خانم ريورا با شنيدن اسم جيمز باز مى شود: 
  "بله بله براى جيمز بفرستيد." 

سارا جزوه را ايميل مى كند. هنوز از اتاق بيرون نرفته ايم كه از جيمز پيامى مى رسد. جزوه را خوانده است و مى گويد خوب است.

Friday, January 17, 2020

بايد امروز...



بايد امروز با هزار لايه كت و شال گردن و جوراب با عجله از خانه بيرون مى زده، به اتوبوسى كه از پيچ خيابان در نظر محو ميشده نگاه مى كرده، و مى گفته "لعنتى! باز هم دير رسيدم." 

امروز، كه از آن روزهاست كه آدم بليتش را، موبايلش را، تا در اتوبوس گرم ننشسته از جيبش در نمى آورد. دستكش ها تسكين دهنده اند. 

آن وقت همان طور كه در ايستگاه ايستاده بوده به دختر موطلايى كنارش نگاه مى كرده، با جوراب شلوارى، كاپشن جلوباز، با هدفون توى گوشش. و همانطور كه در ايستگاه منتظر مى مانده فكر مى كرده كه آخر بعد از آن همه آيلتس خواندن، چطور هيچ وقت كسى به او ياد نداد چگونه سر حرف را با اين موطلايى هاى قشنگ باز كند؟ اين موطلايى هاى خوشبخت كه مثل ما نيمى از خودشان را آن طرف دنيا جا نگذاشته اند. 

بعد بايد باد آمده باشد. از آن بادهاى سرد كه نمى دانى چطور راه خودش را از ميان آن همه لايه شال گردن و كت و كلاه و جوراب به پوست و استخوان آدم پيدا مى كند. "لعنت بر من. چرا پذيرش دانشگاه آريزونا را قبول نكردم؟ تقصير محسن شد. هى پشت گوشم خواند كه كانادا اقامت ميدهد. امريكا بروى يك سفر ناقابل به ايران را هم از تو دريغ مى كنند." و به اينجا كه ميرسيده به ياد توت خشك ها مى افتاده كه مامان به زور در بار دستى اش جا داد، و به ياد پسته ها، كه بابا لحظه ى آخر برايش خريد: "ببر پسرم، لازمت مى شود."

و بعد آن باد. دوباره آن باد سرد. "درست ميشود. گواهينامه ميگيرم. كار پيدا مى كنم. ماشين مى خرم. مامان را مى آورم. درست مى شود." 

دماسنج نشان مى دهد كه امروز كينگستن منفى ١٧ درجه است. يك لايه يخ، حتما، روى ساختمان هاى دانشگاه نشسته. دانشگاه زيبا، با دانشجوهاى موطلايى و چشم بادامى خوشبخت كه تند تند با دفترها و لپ تاپ ها و ليوان هاى قهوه شان به سوى كلاسها و آزمايشگاه هايشان مى دوند. يك نفر بايد باشد كه نيست. بقاياى جسمش، شايد در خاك، شايد در كيسه اى، در راهروهاى اداره اى در تهران، مى چرخد.  

به ياد دانشجويى كه نمى شناختم، دانشجويى سال اولى در دانشگاه كوئينز، كه در پرواز ۷۵۲ به سفرى ابدى، به آسمان ها رفت. 


هواپيما، پدر ترودو، و سفارت خيابان سرافراز: حقوق فراموش شده



در پى سانحه هوايى هواپيماى اوكراين، بسيارى از شبكه هاى تلويزيونى و راديو در كانادا برنامه هاى مفصلى درباره ماجرا ساختند. اين برنامه ها كه در كمتر از چند ساعت بعد از حادثه ساخته شدند همه ى ايرانى هاى كانادا را انگشت به دهان كردند. گزارشگران كانادايى كه تك به تك سراغ رفقا و اعضاى خانواده ى مهاجرين (اگر مهاجر بخت برگشته اساسا در غربت فاميلى داشته) رفتند و با اون ها مصاحبه كردند. همه ى ما انگار در زير سايه ى پدر ترودوى مهربان براى اولين بار احساس كرديم آدم هستيم. 
يكى از نكاتى كه مرتب در برنامه هاى اين شبكه ها و صحبتهاى خبرنگاران كانادايى شنيده ميشد اين مساله بود كه آيا حالا كه روابط ديپلماتيك بين ايران و كانادا قطع است، كانادا امكان اون رو خواهد داشت كه در تحقيقات نقش موثرى ايفا كنه؟ در حالى كه ترودو به اين سوال چنين پاسخ داد كه بله، كانادا حتما نقش ايفا خواهد كرد، اين مساله، يعنى عدم وجود رابطه ديپلماتيك بين ايران و كانادا، باز هم بارها و بارها در گزارشات مختلف تكرار شد. 

جالبتر از همه اونكه هيچ يك از ايرانيانى كه در شبكه هاى مختلف، از شبكه سى بى سى گرفته تا راديوى مونترآل، با اون ها مصاحبه شد، انتقادى نسبت به اين موضوع نكردند. انگار براى همه ى ما طبيعى هست كه بيش از دويست هزار ايرانى در كانادا زندگى كنند و اين كشور رابطه ى سياسى ش رو به طور كامل با مملكت مبدا اونها قطع كنه. اين كه براى هر بار سفر بخوايم هزينه و دشوارى يك سفر مرزى اضافى رو به خودمون بديم، نتونيم امور اداريمون رو به راحتى انجام بديم، نتونيم ارز جا به جا كنيم، و حتى نتونيم با پرواز راحت و مناسبى به كشورمون سفر كنيم چرا كه در طى سالهاى اخير روز به روز خطوط پرواز به ايران كمتر شدند. 

گزارشات به خوبى نشون ميدند كه چطور بيشتر ايرانيان ساكن در كانادا جزء تحصيلكرده ترين افراد اين مملكت هستند. هواپيما پر از استاد دانشگاه، محقق، دانشجوى دكترا، دندانپزشك و مهندس بوده. بنابراين اساسا چگونه ممكن هست كشورى با اينهمه ساكنين ايرانى و دوتابعيتى رابطه ى ديپلماتيكش رو به طور كامل با ايران قطع كنه؟

و از طرفى چطور اين اقليت تحصيلكرده در كانادا در تمام اين سالها هرگز نتونستند اين حقوق بسيار معقول خودشون رو از دولت كانادا مطالبه كنند؟ حتى ايرانيان بسيار زيادى كه در اين گزارش ها صحبت مى كنند اين فرصت طلايى رو كاملا از دست ميدند. صحبت هاى اغلب اين ايرانيان بيشتر بر محور اين موضوع ميچرخه كه آمدن به كانادا براى مهاجران ايرانى كار بسيار دشوارى بوده، و بعد بلافاصله ادامه ميدند كه اما اين مهاجران بسيار قدردان فرصتى هستند كه كانادا به اون ها داده. 

به نظر ميرسه كه قطع كردن رابطه ديپلماتيك، به معناى قطع كردن رابطه ى انسانى نيست. در حالى كه دولتمردان كانادا به سادگى مى تونند در دفتر خودشون در اوتاوا بنشينند و كاغذى امضا كنند و سفير خودشون رو فرا بخونند، من و شما و دندانپزشك ايرانى مون نمى تونيم ارتباطمون رو با پدرمون، مادرمون، و سرزمينمون قطع كنيم. به ايران ميريم تا عروسى بگيريم، به ايران ميريم تا در جشن نامزدى دخترخاله مون شركت كنيم، به ايران ميريم تا تكليف اموالمون رو مشخص بكنيم. عدم وجود رابطه ديپلماتيك با كشورى كه مبدأ اين همه دانشجو و مهاجر تحصيلكرده و مفيد اين كشور هست بى معناست و حالا شايد زمان خوبى براى مطالبه ى اين حق هست.

"دلم براى شما تنگ شده است"


دلم براى شما تنگ شده است. نبرد با خود تا همه چيز در همين جمله ى كوتاه باقى بماند. من دلم تنگ شده است اما به شما زنگ نمى زنم. من دلم تنگ شده است اما به شما فكر نمى كنم. به آن فكر نمى كنم كه روز آخر پنهانى از من عكس گرفتيد، و براى چند ثانيه آنقدر طولانى به من نگاه كرديد، بى آنكه چيزى بگوييد. به آن چند ساعت خوش و كوتاه در  تهران كنار شما، در آن عصر زمستانى نمى انديشم، و به سفرى كه مى خواستيم برويم- و هرگز نرفتيم.  

شما حتى نمى دانيد من اهل خوراكى هاى ترش نيستم. اما آلوچه ها را به هر زحمتى بود با خودم آوردم. در آن چمدان كوچك، زير كتابهايتان جايشان دادم. ديشب همه را بسته بندى كردم و در فريزر گذاشتم. در ظرف هاى هم اندازه. در فريزر كوچكم.  من كه به اينجا، همانطور كه شما مى گوييد، "پى زندگى ام" بازگشته ام.  

دلم براى شما تنگ شده است. از وقتى آمده ام برف نيامده است. همان سرماى خشك، آسفالت سفت اتوبان ها و تاريكى زودهنگام دلگير كه تا كيلومترها گسترده است. آدم بايد سرش را گرم كند، با آدم ها، با ورزش، با غذاها، با "نت فليكس". دلتنگى گناه است، دوست داشتن گناه است. آدم بايد كار كند. مثل پدربزرگ كه هر روز ساعت ٨ كركره هاى مغازه اش را بالا مى كشد. مثل پدربزرگ، كه هر روز ساعت ٨ كركره هاى مغازه اش را بالا مى كشيد. اگر پدربزرگ مثل من جوان بود، اگر پدربزرگ مى توانست مثل من كار كند، آن وقت ديگر دلتنگ هيچ كس نمى شد.  

دلم براى شما تنگ شده است. و اين چه جمله ى تنهايى است. همينطور ايستاده وسط اتوبان هاى خشك و سرد اين شهر. اما هست و در مراجعه. گاه به گاه. همانطور كه مى روم تا مرخصى هاى فيليپ را توى سيستم ثبت كنم، و با اداره ى كار تماس بگيرم تا ببينم آيا ريتا مى تواند از هفته ى آينده سر كارش برگردد يا نه.  

دلم براى شما تنگ شده است. و اين كوتاه ترين، سرتق ترين جمله ى دنياست. 

يك تصوير سياه و سفيد


بعضى روزها بعد از ساعت ها سر و كله زدن با آدم ها و مشكلات پيچيده شان، سرم را روى ميز ميگذارم، چشم هايم را مى بندم و سعى مى كنم چند لحظه آرام بگيرم. و آن وقت نمى دانم چرا تصوير مبهمى از آن فيلم معروف عصر جديد چارلى چاپلين به خاطرم مى آيد. تصويرى است از كارگرى كه كنار خط توليد ايستاده است و يكى يكى پيچ هايى را كه از جلويش رد مى شوند سفت مى كند. تصوير ساده اى است از كارگرى  كه در آستانه ى قرن بيستم، در يكى از نخستين فيلم هاى صامت سياه و سفيد، ايستاده است.    

بعد در ذهنم دوربين عقب تر و عقب تر مى رود و سرانجام ثابت مى شود. حالا آن مجموعه ى منظم را از بالا مى بينيم، چنان كه يك خداى يونانى. تمامى خط توليد و همه ى كارگرها با لباس هاى متحدالشكلشان. همه ى آن چرخ و دنده و نقاله ها كه مثل ساعت حركت مى كنند.  

به اين فكر مى كنم كه اين تصوير اولين بار كى به سراغم آمد. شايد از آن روزى كه لورن درباره ى "برنامه ريزها" به من گفت. يكى از مديرهاى فروش از واحد منابع انسانى سوال كرده بود كه آيا بايد به هر ٥ فروشنده ى دپارتمانش، برنامه هاى يكسانى بدهد؟ من دنبال سياست و قانون شركت مى گشتم كه به مدير نشان بدهم، كه لورن گفت اين كار ما نيست.

پرسيدم چطور كار ما نيست، و آن وقت بود كه برايم توضيح داد. من را بگو كه تا به آن روز فكر مى كردم صبح هر كس سر كارش مى آيد و مى رود يك گوشه اى در واحد خودش، مثلا مشغول فروش كفش زنانه يا جواهر آلات بدلى مى شود. اما لورن گفت كه اين طور نيست. و برنامه ى كارى تمام فروشگاهها هر ماه از يكى از دفترهاى شركت در پنسيلوانيا مى آيد.

-آن برنامه ريزهاى پنسيلوانيا هستند كه تعيين مى كنند هر كس در كجا قرار بگيرد."

آن وقت بود كه فهميدم كه هر كس سه تا عدد دارد. و آن عددها تعيين مى كنند كه او در كجا و در چه زمانى قرار بگيرد. به تدريج فهميدم كه اگر يكى از اين عددها ذره اى پس و پيش يا نادرست بشود چه مشكلاتى پيش مى آيد. همه چيز آن قدر منظم و برنامه ريزى شده است كه كافى است كسى، جايى، پيچى را اشتباه بچرخاند تا تمام سيستم مثل چوب هاى بازى جنگا فرو بريزد. همين ماه قبل بود كه مارتا بابت همين جريان دير حقوقش را گرفت. مارتا، همان دختر ريزنقشى كه هميشه وقتى حرف مى زند دو تا دندان سفيد خرگوشى اش معلوم مى شود. 

راستى يادم باشد دوباره ى براى مالى ايميل بدهم و ببينم مدارك مخصوص مزايا را آماده كردند يا نه. آن دختر بيچاره منتظر است و دو هفته است مرخصى زايمانش شروع شده. حالا چطور ايميل را بنويسم كه مطمئن باشم حسابدارهاى هندى مان زود جواب مى دهند؟ از وقتى فهميده ام كارمندهاى دفتر هندوستان به ساعت امريكاى شمالى كار مى كنند و شبهايشان را اينطور پشت كامپيوترهايشان صبح مى كنند، سعى مى كنم مهربان تر بنويسم. 

چشم هايم را باز مى كنم و مى روم تا قدمى بزنم. درخت هاى سبز وسط سالن دفتر مركزى. دو دختر فروشنده با لبخند و رژ لب براق و چمدان هاى بزرگى پر از نمونه پيراهن. زن مكزيكى قد كوتاه با چرخ دستى مخصوص تميز كردن توالت كه دارد آشغال هاى توى سينك 
ظرفشويى را در مى آورد... 

صد سال گذشته است و ديگر اثرى از آن فيلم صامت، آن فيلم سياه و سفيد نيست، اما آن كارگر قصه ى چاپلين انگار هنوز حضور دارد، اين بار با موبايل و لپ تاپ به جاى چكش. مجهز به آخرين تكنولوژى هاى روز.

Wednesday, January 1, 2020

فاصله



بعضى روزها به خوابم مى آمد. محتواى خواب هر بار فرق مى كرد، اما آن احساس غريب هر بار در تمام طول رؤيا حضور داشت. چيزى شبيه يك گرماى دلپذير كه در شريان هايم جريان داشت و از فرق سر تا نوك پايم مى رفت و مى آمد و همه جايم را گرم مى كرد. بود و مهم نبود كه چه مى كرد يا چقدر واضح بود، اما بود. گاه فاصله در اين رؤياها به شكلى غريب خود را نشان مى داد. من و او در ماشين، در كنار هم، نشسته بوديم و او داشت عكسم را كه در دست داشت مى بوسيد. و من به او نگاه مى كردم كه چطور عكسم را مى بوسد. گاهى هم در اين خوابها او خود حضور نداشت و تنها سايه اى از او بود. من در شركت بودم و او به من تلفن مى زد. من آن تلفن قديمى سياه ادارى را برمى داشتم و او داشت توضيح ميداد كه براى تولد من چطور رئيسم را دست به سر كنم تا بيرون برويم. خواب تصويرى بود از اتاقى در يك اداره، با كمدهاى چوبى بلند، و كمى دورتر كركره ها كه آفتاب از ميانشان بيرون زده بود. و نزديكتر به من، گلدان هاى سبز روى هره ى پنجره. بعد به آرامى از ميان آن رؤياى شيرين بيرون كشيده مى شدم اما چشم هايم هنوز بسته بودند. پلك هايم را مى بستم تا آن تصوير و آن رؤيا و آن احساس دور غريب پشت پلكهاى بسته ام با من بماند. انگار دوباره ده ساله ام، و دارم كفشهاى خاله جان را قايم مى كنم تا مبادا از پيشمان برود. (اما خاله هر بار كفشهايش را پيدا مى كرد و همان طور كه غش غش مى خنديد و مى گفت دوباره مى آيم، ساك قهوه رنگش را در دست مى گرفت و دكمه هاى مانتوى بلندش را مى بست و راهى كوچه ها مى شد.) و بعد كم كم پلكهايم را باز مى كردم و ميديدم كه نور از پنجره بيرون زده است، و رنگ سفيد ملافه ها، ديوارها، و كركره هاى اتاق به يادم مى آورد كه اينجا هستم. در اين اتاق تميز و سفيد و دور. دور از او. 

Wednesday, November 6, 2019

شنبه ۲۶ اکتبر

شنبه ٢٦ اكتبر

بيدار شدنِ صبح زودِ تعطيل. اين كه ببينيد خسته ايد اما خواب به چشمتان نمى آيد. سكوت صبح يكشنبه و منظره ى درخت هاى زرد، نارنجى، قرمز بيرون پنجره.... چقدر سرد شده است، بايد پنجره را ببندم.

در يك دستم فنجان چاى و در دست ديگرم گوشى موبايل است تا ساعت قطارها را چك كنم. اگر امروز از خانه بيرون نروم دق مى كنم. زيادى ساكت است. كى بروم تا هم لباس ها را از رختشويى زيرزمين بردارم، و هم ناچار نشوم كه در ايستگاه بايستم؟ چك كردن دماى هوا، انتخاب لباس، محكم كردن شال گردن- آن شال گردن قرمز و زرد و آبى دانشگاه كه سوزان كريسمس دو سال قبل هديه داد- قفل كردن در. قطار به موقع مى آيد.

مركز شهر انگار سردتر است، با آن ساختمانهاى بلند كه آدم را دچار اين احساس مى كنند كه در چاه گير افتاده است.

يكراست به فروشگاه مركزى مان مى روم. "مان"، نه چون فروشگاه يا درصدى از سهامش يا حتى يك دانه از آجرهايش مال من است. بلكه چون از دوشنبه تا جمعه، و از صبح تا غروب دغدغه ى ما آدم ها و مشكلات و قوانين همين فروشگاه است.

از خيابان سرد و بارانى به در اصلى مى رسم. و تا وارد مى شوم انگار به جهانى تازه پا گذاشته ام. دنيايى سرشار از روشنايى و گرما كه انگار فرسنگ ها با دنياى بيرون فاصله دارد. خانمى با موهاى صاف بلوند از من مى پرسد كه آيا عطر جديدشان را امتحان كرده ام يا نه؟ يك تستر كوچك به من مى دهد. از خانم ديگرى با آرايش ملايم سراغ عطر ديگرى را مى گيرم. كيف مى كنم وقتى مى بينم ايرانى است. لبخند و كلمات فارسى مهربانش دلم را در اين بعد از ظهر بارانى گرم مى كند. از پسر جوان چينى اى سراغ قسمت كفش را مى گيرم. با خوشرويى تا چند قدم دورتر با من مى آيد تا راه را نشانم بدهد. از دختر جوانى مى پرسم كه آيا اين چكمه را سايز من دارند؟ موهايش بلند، اتوكشيده و روشن است. ندارند. دور مى شوم و فكر مى كنم كه پس چرا با هم فارسى حرف نزديم؟

از پسر جوانى با چشم هاى سبز و ريش پُرِ روشن مى پرسم كه آيا از كار كردن در آنجا راضى است؟ مى گويد كه بله. كميسيون هم مى گيرند. بلافاصله اضافه مى كند كه البته سيستم كميسيونشان خيلى پيچيده است. لبخند مى زنم. همين هفته بود كه بعد از چقدر دردسر بالاخره واحد مالى درصد كسرى كميسيون آن دخترهاى قسمت آرايش را درست كرد. چقدر طول كشيد تا آن همه عدد را برايشان توضيح بدهم. مال اين فروشگاه نبودند.

به طبقه ى همكف مى روم. قدم زدن در اين جهان روشن و پر زرق و برق، ميان شكلاتها، عطرها و فروشنده هايى كه لبخند مى زنند. همين طور كه راه مى روم فكر مى كنم كه حالا ديگر مى دانم پشت اين لبخندها و عطرها چه چيزهايى هست. مى دانم كه كسى كه پشت دخل ايستاده است ساعت هاى استراحت مشخص و از پيش تعيين شده دارد. مى دانم كه چه اتفاقى مى افتد اگر از در مشترى ها بيرون برود، با تلفن حرف بزند، دير سر شيفتش بيايد، يا جلوى مشترى به كسى بى احترامى كند. ميدانم كه ساعت ها و شيفت هاى كارى هر كدام چطور تعيين مى شود و چه مشكلاتى در اين راستا مى تواند به وجد بيايد. (همين هفته ى قبل بود كه مديرى نگران سؤال كرده بود كه آيا طبق قانون شركت بايد به تمام كارمندهاى تمام وقت اش ساعتهاى يكسانى بدهد يا نه؟) مى دانم كه پاداش هايشان بر اساس چه سيستمى تعيين مى شود، مى دانم كه ممكن است مرخصى حاملگى بروند و مداركشان به موقع نرسد و بى پول بمانند، مى دانم كه اگر مريض بشوند يا مادرشان مريض بشود چه مرخصى هايى مى توانند بگيرند. (چند ماه قبل بود كه مادر يكى از كارمندها، چه اسم قشنگى هم داشت، فوت كرد و او مجبور شد مرخصى خاصى، البته تقريبا بدون حقوق، بگيرد تا برود به وضعيت پدر و خانه اش در شهر ديگرى سر و سامان بدهد.)

از قطار پياده مى شوم و در ميان شرشر باران تا خانه قدم مى زنم. هوا تاريك است. فكر مى كنم كه چقدر عجيب است شناختن اين آدم ها در سختترين روزها و لحظاتشان، در آن بخش بزرگى از زندگى كه به وظيفه ى امرار معاش مربوط است. و انگار اين آن ها را واقعى تر مى كند. يكهو به نظرم مى رسد كه چقدر اين آدم ها را دوست دارم.

[تكه اى از يك نامه استعفا، نوشته شده به جهت كاغذبازى هاى ادارى]

[تكه اى از يك نامه استعفا، نوشته شده به جهت كاغذبازى هاى ادارى]

ناتالى عزيز،

پس از اشتغال به كار در آن سازمان از تاريخ ٧ سپتامبر ٢٠١٦، بدينوسيله استعفاى خود را از پست صندوقدارِ تمام وقت اعلام ميدارم. بيش از هر چيز مى خواهم از شما تشكر كنم كه تا اين اندازه در تيم خود به من اعتماد كرديد. من در تمام آن سال هاى زيبا، با افتخار براى شركتِ .... كار كردم. من از اين شغل بسيار درباره ى زندگى آموختم، آموخته هايى كه آثارشان براى هميشه در ذهن من حك شده است.
براى مدت دو هفته، و تا تاريخ ١٣ سپتامبر ٢٠١٩ در پست خود باقى خواهم ماند. از اينكه تصميم من را مى پذيريد متشكرم، و مراتب قدردانى خود را ابراز ميدارم.

كاترين سن-برويار
٣١ اوت ٢٠١٧، ترز دو بلنويل، كِبِك

[آدرس ها، نام ها، تاريخ ها براى پوشاندن هويت واقعى اشخاص تغيير كرده اند.]

تکه‌ای از ۲۰ سپتامبر

تكه اى از ٢٠ سپتامبر

٥ عصر. ساعات پايانى روز. سالن بزرگ نيمه روشن با كيوب هاى هم اندازه. صداى تايپ كردن. زن قد كوتاه ايتاليايى [سوپروايزر] با موهاى صاف سياه وارد مى شود. تند تند از جلوى دخترها رد مى شود و به بعضى ها كاغذى مى دهد. تو و تو و تو. شماها زود، سريع جوابشان را بدهيد تا سيستم خلوت بشود. اينها را بخش مالى فرستاده. از روى اينها بنويسيد. هر كس فيش حقوقى نگرفته اولى، هر كس اضافه كارى و تعطيل كارى نگرفته دومى، هر كس بالكل حقوق نگرفته آخرى.
- پس تكليف فرانسه ها چه مى شود؟ خيلى زيادند.
- آن ديگر با خودتان است. تو و كارلا.

دست به كار مى شوم. هدفون ها را مى گذارم توى گوشم و يكى يكى پرونده هاى فرانسه را بيرون مى كشم. راستى چطور امروز صبح ماشين شهردارى نيامد؟ راس ساعت ٦ صبح مى آيد، سه شنبه ها و جمعه ها. مى آيد تا با سر و صدايى مهيب خيابان را از آشغال پاك كند و خواب دلپذير دم صبح را بشكند. آخ كه امروز چه خوابى بودم. چه خوابى، كه ساعت زنگ زد. اما امروز با روزهاى ديگر فرق مى كرد. تا آمدم در بالش فرو بروم يادم افتاد. روز خوب پرداخت حقوق. حساب را چك كردم و ديدم كه خودش است. اولين حقوق بعد از ارتقاى شغلى. حى و حاضر نشسته در حسابم. بعد از جان سالم به در بردن از آن همه ماليات و پول بيمه و كسورات. اما از كجا بايد ميدانستم كه اينطور شده است؟

دخترها تند تند تايپ مى كنند. ناتاليا بلند مى گويد: "نگاه كنيد اين يكى چى نوشته، جواب داده كه من مى خواهم با يك آدم واقعى حرف بزنم. عجب احمقى است، فكر كرده ما ماشين هستيم." به ناتاليا مى گويم كه بهتر است اسمشان را اول جواب هايش بنويسد. مى گويم كه براى فرانسه ها دارم همين كار را مى كنم. اينطورى ديگر فكر نمى كنند جوابها ماشينى است. ناتاليا غرولند كنان دور مى شود.

صداى رساى رئيس از توى اتاق مى آيد:
-مشكل از سيستم جديد نيست. ٤ سال طول كشيده تا آن را براى اين همه پرسنل در سرتاسر كانادا راه بيندازند. مشكل اين است كه سيستم هاى ديگر با سيستم منابع انسانى هماهنگ نشده اند. سيستم مالى، سيستم كارت خوان پرسنل. درست است كه خيلى ها بى حقوق مانده اند. عوضش از اين اتفاق ياد مى گيريم. تو هم ديگر برو خانه.

رئيس صداى رسايى دارد. از آن صداها كه [صاحب هايشان] هيچ طورى شان نمى شود اگر يك ماه حقوق نگيرند. زن ايتاليايى هم توى اتاق است، دستهايش را بين سرش گرفته. بيرون، دخترها تايپ مى كنند. يكى مى گويد مشروب لازم داريم. اينطور نمى شود. يكى ديگر مى گويد: چاى بابونه. 

مهاجرت و خوراکی‌ها

يك يادداشت كوتاه، و سريع

ايرانى ها در طى اين سال هاى مهاجرت دسته جمعى با خودشون انواع غذاها، خوراكى ها و شيرينى هاى ايرانى رو به گوشه و كنار دنيا بردند. با اين حال، مگر در صورتى كه خونه تون در جاهايى مثل تقاطع يانگ و فينچ تورنتو باشه، به احتمال زياد در جايى زندگى مى كنيد كه كيلومترها با نزديكترين مغازه ى ايراني فاصله داره. بعد از كلى اتوبوس سوارى، رانندگى، و برنامه ريزى به مغازه ى ايرانى ميرسيد، دلى از عزا درمياريد، و دوباره برمى گرديد به اين حجم وسيع قطورى كه "خارج" نام داره تا توش گم بشيد و سر خودتون رو موقتا با غذاها و شيرينى هاى هندى، چينى، ايتاليايى و آمريكايى گرم كنيد.

اين عكس، امروز رأس ساعت ٥ در يك شيرينى فروشى در پلازاى ايرانى تورنتو گرفته شده. چاى خوش طعم نبود، فالوده افتضاح بود، و شيرينى ناپلئونى فريبى بيش نبود. اما همه ى اينها غالبا من رو خوشحال مى كنند. از اينكه سوار ماشين بشم و از اين اتوبان هاى پت و پهن آمريكايى به مغازه اى برسم كه بتونم در اون با اين اسكناس هاى قشنگ كانادايى با عكس ملكه ى پير بهترين غذاها و شيرينى هاى ايرانى رو بخرم مى ترسم. مى ترسم از اينكه نون خامه اى هاى شيرينى فروش هاى ارمنى كريمخان، بربرى نونوايى بالاى بولوار كشاورز، كباب ترش جاده رشت به انزلى، و اون كته ى برنجى كه زن روستايى تو كلبه اى نزديك تپه هاى ماسوله برامون پخت رو همينجا، به همين آسونى، وسط اين شهرهاى پت و پهن و بدون كوچه بخرم. چه خوب كه فالوده هاى تورنتو بدمزه هستند، چه خوب كه نونوايى هاى ايرانى تورنتو هر كار مى كنند نمى تونن اون نون بربرى اى كه آبدارچى شركت هر روز صبح از ميدون نارمك مى خريد رو درست كنن، چه خوب كه انقدر ميگرديم تا برنج ايرانى اى بخريم كه آخر راضى مون نمى كنه. چه خوب كه در ميان اين حجم قطور "تكرار شدنى ها" جايى هم هست پر از همه ى اون عطرها و بوها و طعم ها، كه انقدر مصنوعى و آسون نيست كه سر هر كوى و برزنى يك دونه ازش ساخته باشن.

پنجشنبه ۱۸ ژوییه- آکانشکا و شیرینی‌های هندی

پنجشنبه ١٨ ژوئيه

آكانشكا هفته ى قبل عروسى كرد. ١٠ روز نيامد، و وقتى آمد دست هايش پر از النگوهاى رنگارنگ، حنا، و شيرينى هاى هندى بود. از دپارتمانشان به قسمت ما آمد تا به دخترها عكس هاى عروسى اش را نشان بدهد. عكس هايى پر از رنگ، پر از گل، پر از لبخند. هندى ها در مراسم عروسى سفيد نمى پوشند.

آمد و سخاوتمندانه دو جعبه شيرينى روى ميز وسط قسمت ما گذاشت. ونسا با آن پاشنه ها و موهاى مخملى اش فورا آمد در جعبه ها را باز كرد، دماغى بالا داد و رفت. ايوت هم آمد يكى برداشت و فورا قيافه اش توى هم رفت: وااى چقدر شيرين! رفتند به سراغ قوطى هاى كوكى شكلاتى و "اوريو" هاى هميشگى خودشان. و اين طور شد كه شيرينى هاى هندى مال من شدند. فكر كردم اينها تقصيرى ندارند. اين ها چه مى فهمند چه مزه اى دارد پياده تا ته ويلا بروى تا شيرينى دانماركى داغ داغ گيرت بيايد. اين ها چه خبر دارند چه كيفى دارد كه عصر پنجشنبه به عشق پوپك تا يوسف آباد بروى و به زحمت جاى پارك پيدا كنى تا نيم كيلو از آن نان خامه اى هاى تازه بخرى و بعد همين طور كه توى ماشين نشسته اى در جعبه را باز كنى و هنوز نرسيده به خانه يكى بخورى. اين ها تقصيرى ندارند. اين ها بچه هاى برندها و شيرينى هاى كارخانه اى اند. اين هفته اوريو يك دلار ارزان تر از هميشه است. اين هفته يك قوطى چاكلت چيپ بخر و دومى را نصف قيمت ببر. يا نه، اصلا برو تا كاسكو و ده تا قوطى بخر اما به اندازه ى ٥ تا پول بده.

روز بعد آكانشكا آمد و نگاهى به جعبه ها انداخت. جعبه هاى قرمز خوش آب و رنگ هندى اش كه در بين قوطى هاى بزرگ بيسكوييت هاى كاسكو گم شده بودند. در جعبه ها را يكى يكى باز كرد: "خب، اين يكى هنوز مانده... اين يكى هم كه مانده..." بعد سرش را تكان داد، با حالت مبهمى از دلخورى. همان طور كه بابا نگاه مى كرد وقتى تا ته دامپزشكى مى رفت تا از قنادى سال هاى جوانى اش، قنادى ادوارد، يك جعبه بيسكوييت تازه ى داغ بخرد و بعد ما مى گفتيم كه بيسكوييتها را دوست نداريم. نه آن طور كه سوپروايزرمان ماريا نگاه مى كند وقتى ونسا مى گويد چيپس هاى بزرگى كه آورده بدمزه اند. و آن وقت ماريا هم شانه بالا مى اندازد و مى گويد توى والمارت حراج بود. چهار پنج تا بيشتر نخريدم.

به آكانشكا گفتم كه به نظرم شيرينى هاى سنتى آنها هم به اندازه ى شيرينى هاى ما اصيل اند. لبخند زد و نشست كنارم و از مسير طولانى خانه ى جديدش به اداره گفت. كه چقدر دور است. كه چقدر سخت توانستند در اين گرانى خانه پيدا كنند.

آكانشكا را دوست دارم. اى كاش هنوز از بخش ما نرفته بود. آن وقت بيشتر او را مى ديدم.

دوشنبه ۸ ژوییه ۲۰۱۹

دوشنبه ٨ ژوئيه ٢٠١٩

براى آنكه توضيح دهم چه چيز دوشنبه ٨ ژوئيه را از روزهاى ديگر در اداره متمايز كرد كافيست به عنوان پرونده اى اشاره كنم كه در حدود ساعت ٤ و نيم عصر براى ما آمد. در همان ساعات رخوت آلود پايان روز كه در آن ها ونسا و ماريا مى نشينند و از رژيم و برنامه هاى نت فليكس حرف مى زنند و به من كه به پاك كن مى گويم "رابِر" و نمى دانم "جرسى شور" چى است مى خندند. درست در يكى از همين ساعات خواب آور بود كه سامانتا، كه با بى حالى جلوى كامپيوترش نشسته بود، ناگهان فرياد زد كه بچه ها، نگاه كنيد! يك نفر مرده.

"چى؟ يك نفر مرده؟"
"نه، دو نفر. دو نفر مرده اند."

همه از خواب پريده ايم. حالا ديگر ونسا و ماريا هم برگشته اند، هر دو با چشم هايى گرد شده. سريع پسوردها را مى زنم و در همه ى سيستم هاى منابع انسانى پيدايشان مى كنم. همه دور من جمع مى شوند. مى فهميم كه لاوينيا ٦٥ سال داشته و آدريان ٢٥ سال. مى فهميم كه هر دو در شهر كوچكى در آلاباما زندگى مى كرده اند، كه هر كدام در هفته چقدر حقوق مى گرفتند، چند ساعت كار مى كرده اند، عملكردشان چطور بوده است. مى فهميم كه از آخرين چك حقوقى شان چقدر پول براى بازنشستگى شان كسر شده است.

"همش ٢٥ سال! درست همسن من بوده." ونسا اين را مى گويد و آهى مى كشد.

عنوان ايميلى كه براى سامانتا آمده است كوتاه است: "تسويه/مرگ". به او مى گويم كه فورا مدارك را براى بخش پرداخت بفرستد.

ساعت ٥ است. كمدها را قفل مى كنيم. بيرون چه آفتابى است.

يادداشت دوشنبه ١٧ ژوئن- وقتى گم مى شويم

يادداشت دوشنبه ١٧ ژوئن- وقتى گم مى شويم

تصوير اول، تصويرى است از طرحى كه تمام كودكى هاى ما به گونه اى در لابه لاى نقشها و رنگهاى آن سپرى شده است. اولين قدم هايمان را روى همين گل هاى لاكى خوشرنگ برداشتيم. روى همين كرك هاى نرم نشسته بوديم كه مامان قصه ى باخانمان را برايمان خواند- كتاب قصه اى كه دوستش نداشتم اما وقتى مامان چند صفحه ى آن را با صداى بلند خواند گرفتمش و يك نفس تا آخر رفتم. روى همين حاشيه هاى سياه گلدار بود كه با دختر خاله ها لگو ها را مى چيديم و خيابان، خانه، ساختمان، رويا مى ساختيم. حاشيه هاى همين قالى بود كه موقع گوش دادن به "خروس زرى پيرن پرى" به قدم هايم نظم مى دادند. روى همين قالى بود كه مامان برايم مساله هاى سخت رياضى مى نوشت، كه من نمى فهميدم.

وقتى آن سال ها را به ياد مى آورم مى بينم كه تك تك ثانيه ها به شيوه اى غريب با نقش ها و گرما و نرمى كرك هاى قاليچه هاى او پيوند خورده اند. آن روزها نمى دانستم. و سالها بعد بود كه فهميدم زندگى بدون اين نقش ها چقدر خالى است، چقدر چيزى كم دارد. وقتى ديگر از خانه ى پدرى رفته بوديم و براى تحمل سرماى زمين، زمين سفت چوبى اين خانه هاى از دور زيبا اما از نزديك سرد و سخت ِ ينگه دنيا، هميشه جوراب مى پوشيديم.

قالى ها را مادربزرگ بافته بود و آن گل و بوته هاى خوشرنگ لاكى طرح هاى مخصوص او بودند. تصوير دوم، قابى از اوست. يكى از تنها قاب هاى خندان از زنى از كاشان، كه با دست هاى هنرمندش عائله اى بزرگ را اداره كرد.

 مادربزرگ امروز در اتاقى، دور از حياط قديمى و دار بلند قالى اش روزگار مى گذراند. تا همين اواخر، كه هنوز مى توانست بشنود و هنوز مى توانست حرف بزند، برايمان با غرور به خصوصى از آن مى گفت كه چگونه تمام آن سالها بى نياز از همه چيز و همه كس بوده است. كه چگونه دار قالى اش از ده سالگى او را بى نياز كرده است.

نه آن دار قالى، نه آن اتاق پر از كرك هاى رنگى، و نه آن حياط قديمى، ديگر هيچ كدام امروز نيستند. آن نقش هاى گرم لاكى اما هنوز در خانه هاى بعضى از ما در اين جا و آنجاى دنيا پيدا مى شوند. وقتى مى دويم تا در اين جهانى كه در آن داشتن و بيشتر داشتن از هر چيزى مهمتر است گم شويم. و آن وقت، در ميان همين دويدن هاست كه ناگهان كرك نرم لاكى رنگى پاهايمان را نوازش مى كند. و آن وقت است كه اگر خوب گوش بدهيم شايد صداى رج زدن هاى آرام زنى در سال هاى دور در حياط آن خانه قديمى در خيابان دامپزشكى را بشنويم. آن زن روشن و قدرتمندى كه آرام آرام با دست هايش در جهانى سخت و مردانه راهى براى خود ساخت. زنى از شهر كاشان.

چهارشنبه ۲۲ مه

چهارشنبه ٢٢ ماه مه

با آنكه امروز كوهى از كار روى سرم ريخته بود، تمام روز ذهنم درگير پرونده ى فروشنده اى به اسم دانيل بود. اين جمله را طورى نوشتم كه ممكن است مردم فكر كنند كه اين طرف حتما وكيل است يا پست و مقام مهمى دارد. نخير، دقيقا از همين بى خاصيتى و بى قدرت بودن خودم در عذابم.

دانيل در يكى از فروشگاههاى شركت در شهر كوچكى در ايالت ميسورى كار مى كند. حقوق كمى مى گيرد. چند روز قبل در سيستم پرونده اى باز كرد تا پيگير مرخصى اش بشود. بابت عمل جراحى اش مرخصى گرفته بوده است. مرخصى در اين مملكت يكى و دو تا كه نيست، هزار نوع و مشتقات دارد. به هر حال بعضى انواع مرخصى اين گونه هستند كه يك هفته طول مى كشد تا شروع بشوند.

به هر جهت، به دانيل گفته اند بايد يك هفته مرخصى سالانه بگيرد تا آن مرخصى مخصوص شروع بشود. مدير شعبه هم به او گفته اين مرخصى سالانه را بعدا به تو برمى گردانيم. اما حالا معلوم شده قانون سازمان اين است كه نمى شود مرخصى را برگرداند.

آخرين يادداشتى كه از دانيل برايم رسيد يادداشت غمگينى بود به اين مضمون كه من همه ى كارهايى را كه بايد در طول اين پروسه انجام ميدادم انجام دادم. به نصايح مديرم هم عمل كردم. اما حالا نمى توانم بفهمم چرا اين مرخصى به من برگردانده نشده است. نمى فهمم چه كارى را اشتباه انجام داده ام.

مرخصى براى آدمى كه در شهر كوچك دورافتاده اى در ايالت ميسورى كار مى كند و تمام روز سر پا مى ايستد و حقوق كمى مى گيرد چيز مهمى است.  مرخصى چيزى است كه كارمند به تدريج و پس از ساعتها سر پا ايستادن و كار كردن لايق آن مى شود.

اين بود كه من باز چندين بار از طريق مسئول مربوطه پيگيرى كردم. پاسخى نيامد. لاجرم برايش توضيحات بيشترى دادم و متن قانون شركت را فرستادم و عذر خواستم كه كار بيشترى نمى توانم بكنم. ديگر پاسخى نداد. آدم چه مى تواند بگويد وقتى با اين ديوار سرسخت فرايند ها و پروسه ها و قوانين غير قابل تغيير سازمانى مواجه مى شود. شايد هم وقت ندارد. شايد رفته است بيشتر كار كند تا لايق مرخصى هاى بيشترى بشود.

سه شنبه ۲۳ آوریل ۲۰۱۹

سه شنبه ٢٣ آوريل

روزى كه قرار شد به اين خانه اسباب كشى كنم، يك روز سرد و برفى در ماه فوريه، را احتمالا هيچ وقت از خاطر نخواهم برد. به دلايل مختلفى در وضعيتى قرار گرفته بودم كه ناگهان معلوم شده بود دو روز بعد بايد از اتاق قبلى اسباب كشى كنم، و هيچ جاى ديگرى را پيدا نمى كردم. هراسان، در ميان آن برف و سرما به دنبال يك آگهى به خانه ى زن ميانسالى رفتم تا اتاقى كه آگهى كرده بود را ببينم. يك گربه داشت. زنى عجيب، با آشپزخانه اى كثيف. و يك گربه. بيرون آمدم و مستأصل از بين كوهى از برف خودم را به ايستگاه اتوبوس رساندم. (حالا كه برفها آب شده اند متوجه ميشوم كه چطور آن روزها اصلا شهر پيدا نبود، و همه چيز فرو رفته بود زير يك لايه يخ.) همان موقع بود كه تلفن زنگ زد و دوستى گفت كه همخانه اش از كار بيكار شده، اخراج شده، و مى خواهد از شهر برود، و حالا اتاقش خالى شده و من مى توانم به جايش اتاقش را كرايه كنم.

حالا كه به آن شب فكر مى كنم هيچ چيز به غير از احساس شادى به يادم نمياد. آمدن به اين برج بلند نوساز (كه حالا روى كاناپه ى راحتى آن لم داده ام) ملاقات با پسر سياه پوست قدبلند از كار بيكار شده، ديدن دوست و هم خانه ى آينده، كوه ظرفهاى نشسته ى توى سينك، نگاه سرسرى به آن اتاق كوچك، چك و چانه زدن بر سر قيمت، و فكر كردن به اينكه خانه به عنوان محل زندگى دو پسر جوان آنقدرها هم كثيف و بدبو نيست. خدا مى داند براى چندمين بار در چند ماه گذشته در آخرين لحظات جا و مكانى پيدا كرده بودم، و سرخوش بودم.

اسمش "اِنى" بود. قد بلند، سياه پوست، بى خيال. آن قدر  بى خيال كه موقع رفتن حتى كاندوم هاى توى سطل دستشويى را هم خالى نكرده بود. حالا كه فكر مى كنم مى بينم كه آن شب چندان به او فكر نكردم. فقط يادم هست كه وقتى به توافق رسيديم خنده اى كرد و گفت "خوشحالم كه لااقل بدبختى من باعث خوشبختى كس ديگرى مى شود."

روز بعد كه آمدم هيچ اثرى از اِنى باقى نمانده بود. در عرض يك صبح تا ظهر همه ى زندگى اش را جمع كرد و رفت و ما ديگر هرگز او را نديديم.

چند روز پيش از طريق دوستم فهميدم كه به نيجريه برگشته است.
- مگر كانادايى نبود؟ مگر اينجا به دنيا نيامده بود؟
- نه از نيجريه آمده بود.
- عجب! نتوانست كار ديگرى پيدا كند؟
- نه. مى گفت اينجا را دوست ندارد و مى خواهد برگردد.

امروز كه به راحتى روى اين كاناپه لم داده ام، به اين فكر مى كنم كه از دست دادن شغل، آن هم يك شبه، جز آنكه آدم را ناگهان در دريايى از مشكلات مالى غرق مى كند (آن هم در اين مملكتى كه آدم همه چيز دارد اما هميشه به همه جا مقروض است، به بانك، به نمايندگى اتومبيل، به دولت)، چقدر بايد پريشان كننده باشد. اينكه در تمام آن سازمان به آن بزرگى، من تنها آدمى بوده ام كه هيچ نيازى به او نبوده است، اينكه چرخ هاى آن ماشين غول آسا بى هيچ نيازى به من به حركت خود ادامه خواهند داد، چه فشار روانى عجيبى مى تواند به آدم بياورد.

امشب كه به راحتى روى اين كاناپه، كاناپه ى اِنى، لم داده ام، به اين فكر مى كنم كه پس آن شب برفى فقط براى من سرد و سوزان نبود. كاش هوا در نيجريه گرمتر باشد. حتما هست.

چهارشنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۹

چهارشنبه ٢٧ مارس ٢٠١٩

حقيقت اين است كه روزى كه براى مصاحبه به شركت فعلى آمدم نه مسئول مصاحبه، نه شركت، و نه مدير، و نه هيچ چيز ديگرى آنقدر بر روى من اثر نگذاشت كه ساختمان مركزى آن، و به طور خاص قسمتى از ساختمان كه مى خواهم درباره اش بنويسم.

ساختمان ما سه طبقه دارد و درست در وسط آن فضاى بزرگى هست كه به آن آتريوم مى گوييم. اينجا درخت هاى بلند طبيعى اى در فضاى بسته ى ساختمان كاشته اند و دور تا دور را پيچك آويزان كرده اند. نور خورشيد از سقف بزرگ شيشه اى آتريوم به درون مى تابد و درخت ها و پيچك ها را گرم مى كند. وقتى آدم از ميان يخ و برف و سوز سرماى ماه ژانويه به ميان اين آتريوم سبز و آفتابى مى آيد دلش گرم و اميدوار مى شود.

تمام فضاى آتريوم پر از مبل هاى رنگى برند سازمان و ميز و صندلى است. طرف هاى ساعت ده صبح كه آدم به اينجا مى آيد تا يك ليوان چاى براى خودش بريزد با مناظر جالبى مواجه مى شود. با آدم هايى كه بر خلاف دپارتمان ما، كارشان استخدام و تنبيه و گوشمالى كارمندها و صندوق دارهاى جزء نيست.

آتريوم در اين ساعت پر است از دخترها و پسرهاى قشنگى كه با لباس هايى مطابق با آخرين مد روز نشسته اند و روى ميزها را پر از كفش و پيراهن و روتختى و غيره كرده اند. هميشه كسى هم آن طرف ميز هست، با كت و شلوار يا دامن خيلى رسمى و چند چمدان بزرگ. فروشنده و خريدار رو به روى هم مى نشينند و خريدار، كه در استخدام شركت ماست، با نگاه مخصوصى دانه دانه كفش ها يا پيراهن ها را وارسى مى كند تا تعيين كند كه كيف چرم كرم رنگ امسال رالف لورن يا آرمانى به كار فلان فروشگاه در فلان شهر مى آيد يا خير.

گاهى از آتريوم بيرون مى آيم و به طبقه ى دوم مى روم. اينجا جايى است كه لباس ها و اثاث و غيره را براى نمونه مى گذارند. همان ميز و صندلى هاى جدا از هم طبقه ى ما اينجا هم هست. منتها كوهى از لباس و كفش و غيره روى هر ميز يا در اتاق ها و راهروهاى مجاور تلنبار شده است. اينجا مى شود مسئول خريدهاى ليوايز و آديداس و بربرى را ديد كه با عينك آخرين مدلشان به صفحه ى مانيتور خيره شده اند. به چه نگاه مى كنند؟ من هنوز نمى دانم و هنوز مانده تا بفهمم. كمى در راهروها قدم مى زنم و آن وقت موقع چاى دوم مى رسد. دوباره به پايين مى روم. به آتريوم سبز و گرم. به ميان دخترهايى كه بر روى آخرين مدل كفش كارل لاگرفيلد مذاكره مى كنند و در پايان روز به اتاقى كه در زير زمين خانه اى اجاره كرده اند مى روند و آخر ماه حسابشان به صفر مى رسد. به ميان اين رؤياى خوش آب و رنگ امريكايى.

گوشه‌ی گمشده- یک داستان ناتمام

در هر خانه‌ یا ساختمانی اتاق یا گوشه‌ی گمشده‌ای وجود دارد. این اتاق، یا گوشه، محلی است که هر چه را نمی‌خواهند در آن انبار می‌کنند. در خانه‌های قدیمی یا در ساختمان‌های بزرگ، این گوشه معمولا یک اتاقک انباری است. و در آپارتمان‌های کوچک، محل آن زیر تخت، یا که بالای بلندترین کمد خانه است. حتی در مواقعی که کارگرها برای تمیزکاری نوروزی می‌آیند، این گوشه یا اتاق کوچک، تنها محلی است که تمیز نمی‌شود. هر یک از اشیای اتاق‌های دیگر که زائد باشد را در آن انبار می‌کنند و غروب در بزرگترین اتاق خانه می‌ایستند و آهی از سر رضایت سر می‌دهند و می‌گویند: «به! عجب خانه‌ی تمیزی شده!» و این گونه، اتاقک را برای یک سال دیگر، و تا یک تمیزکاری دیگر، به دست فراموشی می‌سپارند. بدین صورت است که این گوشه‌ها، که در همه‌ی خانه‌ها از آن‌ها یافت می‌شود، در عین آنکه بخشی از خانه هستند، بخشی از خانه نیستند. اين گوشه ها هرگز دیده نمی‌شوند، اما مرتب شدن کلیت خانه به نحوی به آن‌ها بستگی دارد.

آنچه درباره‌ی این مکان‌های فراموش‌شده حائز اهمیت است نسبتی است که با شناخت کلی خانه، و با توافق جمعی دارند. این مکان‌ها، نه لزوما دورافتاده‌ترین گوشه‌ها، بلکه آن گوشه‌هایی هستند که بر اثر توافق جمعی اهل خانه، «دورافتاده» محسوب شده‌اند. چنان که اگر غریبه‌ای به خانه بیاید ممکن است ناگهان در جستجوی مستراح خانه، در یکی از این اتاقکها را باز کند. و بعد اهل خانه به او گوشزد کنند که «نه! آن یکی نه. این یکی است.» و در اعماق ضمیرشان این که کسی به سراغ آن در رفته است به نظرشان عجیب برسد.

دقیقا به همین گونه بود که نگهبان برج اداری شماره ۷۶۶، که دومین روز کاری خود در شرکت را سپری می‌کرد، ناگهان، و در حینی که در جستجوی دستمال کاغذی برای سالن کنفرانس بود، خود را در «آن اتاق» یافت. و به همین گونه بود که چند ثانیه بعد، صدای فریاد مرد جوان، تا هفت اتاق آن طرف‌تر شنیده شد...

(داستان ناتمام، بهار ١٣٩٣)

جمعه ١٥ مارس ٢٠١٩- تورنتو

جمعه ١٥ مارس ٢٠١٩- تورنتو

ويرجينيا ولف كتاب مشهورى دارد به نام "اتاقى از آن خود" كه در آن استدلال مى كند كه زنان بدين دليل در تمام طول تاريخ آنقدر كم نوشته اند كه هرگز اتاقى از آن خود نداشته اند. نويسنده هاى زن كم بوده اند چون زنان هرگز گوشه اى كه تنها مال خودشان باشد نداشته اند.

از آخرين يادداشتى كه نوشته ام حدود سه ماه مى گذرد. نه يك خانه، اما سرانجام اتاقى از آن خودم در شهر جديد پيدا كرده ام و حالا ديگر مى توانم بنويسم. حتى اگر شده چند كلمه.

در شركت جديد كار من اين است كه به مشكلات كارمندها در زمينه منابع انسانى رسيدگى كنم. كارمندهاى شركت، از جاهاى مختلف بر روى سيستم پرونده باز مى كنند و ما بايد در ديتابيس تحقيق كنيم و با واحدهاى ديگر ارتباط برقرار كنيم تا مشكلشان را حل كنيم. چون شركت خيلى بزرگ است ممكن است چندين ايميل با كسى در آن طرف كانادا يا امريكا يا اروپا رد و بدل كرده باشيم و بارها با اون تلفنى حرف زده باشيم اما هرگز او را در كنار خود نديده باشيم. لازم به گفتن نيست كه اين تا چه اندازه قوه تخيل من را به كار مى اندازد و برايم هيجان انگيز است.

امروز زنى به نام ليزا پرونده اى باز كرده بود. مستاصل و پريشان، از شهرى در غربى ترين و دورترين نقطه ى امريكا. نوشته بود كه تازه دو روز قبل برايش ايميل آمده كه براى مزايا اسم نويسى كند و او هم فورا تلفن را برداشته و زنگ زده، اما بهش گفته اند مهلت ثبت نام تمام شده. در ديتابيس جستجو كردم و خواندم. ديدم در آن زيرمجموعه و شهر خاص ٣١ روز بعد از استخدام فرصت ثبت نام دارند. در سيستم گشتم و ديدم كه بله، تاريخ استخدامش فوريه است و ديگر كار از كار گذشته. فورا با چند نفر در دپارتمان مزاياى امريكا و بعد كانادا صحبت كردم. بى هيچ نتيجه اى. و كار به دوشنبه موكول شد. بعد فكر كردم به ليزا زنگ بزنم. تلفن را برداشت. مستأصل و پريشان، از غربى ترين نقطه ى امريكا. صداى ظريف و خجالتى آدمى كه هيچ از دنيا طلبكار نيست. حقوق دريافتى ماهانه اش را از قبل در سيستم نگاه كرده بودم. هميشه عنوان و حقوق را نگاه مى كنم تا ببينم با چه كسى طرف خواهم بود. هر چقدر پولى كه مى گيرند كمتر باشد برخوردشان بهتر است. تمام داستان را برايم گفت. گفت به خدا من چه مى دانستم. من اصلا به خاطر همين مزايا كار نيمه وقتم را تمام وقت كردم.

قول دادم هر كارى از دستم بربيايد برايش انجام بدهم. بايد ديد دوشنبه چه پيش مى آيد. 

يكشنبه ١٦ دى ١٣٩٧، تهران

يكشنبه ١٦ دى ١٣٩٧، تهران

صبح. ديدار از همكارى قديمى كه پدرش را به تازگى از دست داده است. زن پرانرژى آن روزها با صورتى كه هميشه برق مى زد. با آن صداى رسا و حركات سريع. كه انگار هيچ چيز هيچ وقت نمى توانست او را از پا در بياورد. و زن امروز. با لباس سياه، بى هيچ آرايشى، يا كه رنگى بر چهره. اما نمى دانم چرا انگار از هميشه نزديكتر. با چشم هاى قشنگى كه هر چند لحظه يك بار اشك در آن ها جمع مى شد. چشم هايى پر از عشق و دلتنگى براى كسى كه ديگر نيست. پدر. اين عشق و حمايتى كه هيچ جايگزينى ندارد.


وقتى مى خواهند بگويند كسى را چقدر دوست دارند مى گويند "نفسم به نفسش بند است." اين را درباره ى پدران مى گويند. و مادران، و فرزندها. اما متاسفانه يا خوشبختانه نفس ما در اين دنيا به نفس هيچ كسى بند نيست. آدم ها مى روند، و مائيم كه بايد بمانيم و ادامه بدهيم. با عشق و دلتنگى اى كه ما را پُر مى كند. هيچ چيز قوى تر از زندگى نيست.

چهارشنبه ١٢ دى ٩٧، تهران

چهارشنبه ١٢ دى ٩٧، تهران

مينا جان سلام
همان طور كه در تختم لا به لاى ملافه هاى تميز صورتى و بنفش خوابيده ام به صداهاى بيرون گوش مى دهم. صداى بسته شدن در تاكسى، رد شدن موتورها، صداى قِر قِر اتوبوسها از سر خيابان، صداى محكم كوبيده شدن چكش به آهن از چند خانه آنطرفتر. از اين صداهايى كه ما در غربت نداريم. مى بينى، اينطور نيست كه صبح ژانويه بيدار بشوى ببينى تمام دنياى بيرون يخ بسته. اصلا صبح ژانويه نيست. صبح دى ماه است.

ديشب هواپيما ساعت ٩ نشست. از نيم ساعت قبل از آنكه هواپيما بنشيند جنب و جوش شروع مى شود. همه به تكاپو در مى آيند تا مانتوها و روسرى ها را سرشان كنند. همينطور تا از مهماندارها خداحافظى كنم و نگاهم به مسئولهاى ايرانى بيفتد كه به تازه واردين خوش آمد مى گفتند يكسره لبخند بر لبم بود. لبخند بزرگى كه نمى دانستم بايد آن را چه كار كنم. هميشه همينطور است.

ستى را كه بغل كردم ديدم ديگر انگار هيچ چيز در اين دنيا نمى خواهم. تو مى دانى كه منظورم چيست. اينطور نيست كه براى بقيه دلم تنگ نشده باشد. اما دور بودن از او برايم از هر چيزى سختتر است.

يك نفر پايين در كوچه دارد يك آهنگ محلى را با سوت مى زند. مينا جان، كاش تو هم مى توانستى بيايى. كاش همه مى توانستند بيايند. برايم بنويس كه حلقه هاى نامزدى تان بالاخره رسيد يا نه. و بنويس كه كيكى كه ويليام آن شب برايت پخت چطور از آب درآمد.

مى بوسمت،

شهرزاد

تهران- ١٢ دى ٩٧

سه شنبه اول ژانويه ٢٠١٩، بالاى ابرهاى اروپا

سه شنبه اول ژانويه ٢٠١٩، بالاى ابرهاى اروپا

چند روز پيش فرمى را پر مى كردم كه در آن بايد آدرس تمام خانه ها/شهرها/كشورهايى كه در ٩ سال گذشته در آن ها زندگى كرده بودم را مى نوشتم. فرم الكترونيك بود. و هر خط را كه پر مى كردم سيستم به من مى گفت كه آيا بايد خط بعد را هم پر كنم يا نه. انگار خود سيستم از تعداد خطهايى كه من نوشتم تعجب كرد و بعد از مدتى بيخيال شد.

اينكه حتى در آن سالهايى كه با خواهرم كانادا بوديم، تقريبا هر سال در يك خانه زندگى كرديم، و حتى يك سال شد كه در آن ما هر چهار ماه را در يك خانه بوديم به كنار. داشتم به خود سال ٢٠١٨ فكر مى كردم. اين سال براى خانواده ى ما سال خوشى بود و براى خود من پايان خوشى هم داشت. اما وقتى به مجموعه ى آن فكر مى كنم ٢٠١٨ به گونه ى غريبى براى من در كلمه ى "چمدان" خلاصه مى شود. چون به قول انگليسى زبانها حدود نيمى از اين سال را "از داخل چمدانم زندگى كردم." همين موضوع باعث شد در موقعيتهاى عجيبى قرار بگيرم و با آدمهاى جديدى آشنا بشوم. سال ٢٠١٨ همچنين سالى بود كه در آن كسى در جايى با كار عجيب و بزرگش جهت زندگى ام را تغيير داد.

از بالاى دابلين رد مى شويم. چراغ هاى قشنگ ايرلند در آسمان صبح زود. يك خانم مسن ايرانى با موهاى فرفرى روشن جلوى من پيشانى اش را به شيشه ى هواپيما مى چسباند و به دوردست نگاه مى كند.

به اين فكر مى كنم كه با همه ى آن آوارگى، چقدر جا هست كه هنوز نرفته ام. چقدر چيز هست كه هنوز نديده ام. كى فكرش را مى كرد كه ٣٠ سالم بشود و هنوز پاريس را نديده باشم، اروپاى زيبا را نديده باشم. آدم تا وقتى بچه است براى خودش چه آرزوها دارد. بعد همه اش مى شود باد هوا. به اين فكر مى كنم كه نبايد بگذارم وقتم در ميان اين يخ ها و مراكز خريد كانادا تلف بشود.

خلبان كانادايى به سه زبان انگليسى، فرانسه و آلمانى سال نو را تبريك مى گويد. سال ٢٠١٩ اينگونه بر فراز ابرهاى اروپا آغاز مى شود.

یکشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۸- مونترآل

یکشنبه ٢٣ دسامبر ٢٠١٨
مونترآل، كانادا

ياسمينا ماشين را درست جلوى مترو پارك مى كند. تا مى آيد به دختر چينى كه عقب نشسته است توضيح بدهد كه چطور خودش را به ايستگاه دانشگاه مك گيل در وسط شهر برساند مى پرم وسط حرفش. "من هم دارم از همان سمت ميروم. خودم راه را بهش نشان مى دهم!" از ماشين پياده مى شويم. موجى از سرما مى زند توى صورتمان. از پله برقى هاى كثيف مترو پايين مى رويم. با افتخار به دختر چينى كمك مى كنم تابلوهاى فرانسه را بخواند و از او مى پرسم چند روز مونترآل مى ماند تا بگويم بهترين كارت بليطى كه مى تواند بخرد چيست. جلوى نقشه ى مترو مى ايستيم. با غرور كل خط مترو و جهتها را برايش توضيح مى دهم و بهش مى گويم كجا بايد قطارش را عوض كند. ازش مى پرسم چرا مونترآل آمده و مى فهمم در تورنتو دانشجو است و آمده اينجا تعطيلات كريسمس اش را بگذراند. بيست سالش است. تازه آمده. كانادا را دوست ندارد و هميشه سردش است. تا مى گويم ايرانى هستم سرش را بالا مى آورد و چشم هايش از تعجب گرد مى شود: " من فكر كردم شما مال كانادا هستيد! چقدر عجيب!" من مى خندم، با صداى بلند. خداحافظى مى كنيم.

خانه شايد فقط آن جايى نيست كه همواره پذيراى ماست. بلكه در عين حال آن جايى است كه همواره ما را پس مى زند، آزار مى دهد، و ما باز به سوى او باز مى گرديم. از مترو بيرون مى آيم. دستكشهايم را بيرون مى آورم. زمين يخ زده است. ساعت ٤ بعد از ظهر است. هنوز مى شود به تهران زنگ زد.

پنجشنبه ۲۰ دسامبر- تورنتو

پنجشنبه ٢٠ دسامبر ٢٠١٨
تورنتو، كانادا

زن چهل و چند ساله اى در ايستگاه تراموا از من مى پرسد كه از كجا آمده ام، چرا آمده ام، و چند روز قرار است بمانم. مى فهمم كه ايتاليايى است، هشت ماهه حامله است، و خوشحال است كه با پدرش فقط يك ساعت فاصله دارد چون برايش مهم است كه بچه اش ايتاليايى ياد بگيرد. شكمش زير كاپشن بزرگش پنهان شده است. تورنتو، خيابان كويينز غربى.٣ درجه بالاى صفر.

 مونترآل با اسم اتوبانها و خيابانهايش از همان لحظه ى ورود به شهر به ياد شما مى آورد كه به شهر فليكس لوكلرك، لوسين لليه، و سياست مدارها و شخصيتهاى فرهنگى ديگرى كه در تاريخ اقليت فرانسه زبان كانادا نقش اساسى داشته اند وارد شده ايد. تورنتو اما اينطور نيست. در آن خبرى از "فرزند كمتر زندگى بهتر" ، "خواهرم حجابت را رعايت كن" و نظاير آن هم نيست. با تهران كه ايدئولوژى و تعاليم اخلاقى را در جاى جاى خيابانهاى آن حك كرده اند فرسنگها فاصله دارد. در تورنتو اتوبان هاى ورودى شهر همه شماره گذارى شده اند. همان طور كه در اتوبان هاى شهر رانندگى مى كنيد و از خيابان هاى پر ترافيك مركز آن مى گذريد، تورنتو به شما يادآورى مى كند كه مركز برندها و شركتهاى بزرگ است. برج هاى ديلويت، ك. پ. ام. جى.، مرسدس بنز، راجرز، هيوندا و كرايسلر با تابلوهاى بزرگى كه از چندين خيابان آن طرفتر پيدا هستند به شما خوش آمد مى گويند. امروز ديدم اين اسم ها حتى روى چمن هاى كنار اتوبانى، بزرگ، نوشته شده بودند. تا مبادا فراموش كنيم كه اگر چه ماييم كه به پاى صندوقهاى راى مى رويم، اما سرنوشت ما را صاحبان همين شركتهاى بزرگ اند كه تعيين مى كنند.

تورنتو شلوغ است، اما نه براى كسى كه در تهران زندگى كرده است. تورنتو سرد است، اما نه براى كسى كه در مونترآل زندگى كرده است. اينجا هميشه انگار زيادى لباس پوشيده ام. اين شهر بزرگ با جمعيت عظيم اش كه به فارسى، عربى، هندى، چينى، و دهها زبان ديگر حرف مى زنند، على رغم آن همه تيراندازى كه در آن شده، هميشه به من احساس آرامش مى دهد. انگار مى شود لا به لاى اين آدم ها پنهان شد و ديگر يك "خارجى"، يك غريبه، نبود.

Wednesday, December 12, 2018

اجاره نشین‌ها


سه شنبه ١١ دسامبر، مونترآل 

شهر زير لايه ى سنگينى از برف به خواب رفته و دماى هوا به منهاى ١٢ رسيده. با دوستم نشستيم اجاره نشين ها را ديديم. اين فيلم من را به ياد آن كتاب كوچك كانت مى اندازد كه در ترم اول فلسفه مى خوانديم. چندين بار با دقت آن را خوانده بودم و باز شب هاى آخر كه مى خواندم چيزهايى از آن مى فهميدم كه انگار بار اول بود آن را مى خواندم. اجاره نشين ها از آن فيلم هايى است كه هر چقدر ببينى باز هم كم است. از اين فيلم زياد گفته اند كه چطور نماد جامعه ى ايران و انقلاب است. اما ما نتوانستيم نقد خوبى راجع به فيلم پيدا كنيم. به همين جهت فكر كردم خودم چند كلمه درباره ى آن بنويسم. اگر فيلم را نديده ايد شايد خواندن بقيه ى يادداشت لطفى نداشته باشد. 

در اين فيلم دو صحنه ى خاص وجود دارد كه مورد علاقه ى من است. يكى آن صحنه اى است كه "قندى" يا همان اكبر عبدى خواب است و رفيقش يك بالش سمتش پرت مى كند كه بيدار شو. او هم بيدار مى شود، كش و قوسى مى آيد و ساعت را نگاه مى كند: "تازه بيست دقيقه به ظهره." بعد مى رود داخل حمام. همين طور كه اكبر عبدى وارد حمام مى شود ما مى بينيم كه چطور ديوارها ترك برداشته و ريخته و زمين پر از آب است. اما آنچه جالب است اين است كه اكبر عبدى نه تنها تعجب نمى كند بلكه با دستش از خرابى ديوار كه چكه مى كند چند قطره آب روى گلدان مى ريزد. بعد هم تصوير پايين مى آيد و مى بينيم يك تكه چوب گذاشته اند تا از روى آن رد شوند و به سمت روشويى بروند تا پاهايشان نرود در آبى كه تمام زمين را فرا گرفته است. 

لابد براى شما هم پيش آمده كه چيزى كه در خانه تان، اتاقتان يا ميان وسايل شخصى تان خراب بشود و به شكلى آن را سر هم بندى كنيد. در اين قبيل موارد، آدم ممكن است تا مدتها از شىء كذايى استفاده كند به طورى كه حتى از خاطرش برود كه آن شىء در روز اول چطور بوده. و همه ى اين ها ادامه دارد تا آنكه روزى كسى از بيرون بيايد و بگويد كه آخر تو چطور با اين وضعيت سر مى كنى؟ آن وقت است كه آدم مى فهمد تمام اين مدت با چيزى شكسته سر كرده است. 

فكر مى كنم اين صحنه از همين رو اهميت دارد و يكى از بخش هاى كليدى فيلم است. خانه ى اجاره نشين ها از پاى بست ويران است. اما اين ويرانى در ابتدا چندان به چشم همه نمى آيد و اهالى در حينى كه از خرابى خانه شكايت دارند اما به شكلى آن را قابل زندگى هم كرده اند. مشكل از جايى شروع مى شود كه بر سر دسيسه ها و توطئه چينى چند تا از شخصيتهاى داستان (از جمله صاحب معاملات ملكى)، عده اى كارگر ساده با بيل و كلنگ به جان ساختمان مى افتند تا آن را "تعمير" كنند. 

آن وقت است كه داد مهندس ساختمان در مى آيد كه چه مى كنيد، چرا پى ساختمان را خراب مى كنيد. من و بچه هاى دانشكده چقدر نشستيم و وزن و جزييات مصالح را حساب كرديم. يك صحنه اى هم هست كه در آن مهندس نشسته و از دور نگاه مى كند و مى گويد آخر پنجره را ديگر چرا خراب مى كنيد، و بعد كارگر كلنگى مى زند و پنجره تق مى افتد پايين. 



صحنه ى مورد علاقه ى دومم در فيلم، آن جايى است  كه اكبر عبدى، عصبانى است و در بيابان راه مى رود. دارد مى رود سراغ عباس آقا كه از خرابى ديوار حمام روى سرش شكايت كند. دوربين نشان مى دهد كه او همان طور كه در بيابان راه مى رود با خودش حرف مى زند و در هوا براى عباس آقا خط و نشان مى كشد طورى كه انگار دارد با او حرف مى زند. آيا بهتر از اين مى شود آدم عصبانى اى را كه براى دعوا مى رود تصوير كرد؟ اين صحنه را دوست دارم چون به نظرم عصبانيت را به صورت مطلق و شخصى نشان مى دهد. مى دانيم كه موقع رويارويى با ديگرى عصبانيت ما اينطور كامل و به صورت مطلق بروز نمى كند. 

همان طور كه خانه رو به ويرانى است اجاره نشين ها واكنش هاى مختلفى به اين مساله نشان مى دهند. چند نفر (عباس آقا و برادر مهندسش) مشغول به همان دعواهاى قديمى خود مى شوند، عده اى هنوز متوجه عمق ماجرا نشده اند (همسايه ى اوپرا خوان طبقه ى چهارم كه به آرامى خاكروبه ها را از روى پله ها جمع مى كند)، و عده اى هم به سرعت دارند پولها و طلاها را برمى دارند و چمدانها را با عجله مى بندند. اما فيلم نشان مى دهد كه چطور ويرانى به شكلى تاثير خود را بر روى همه ى آنها مى گذارد و سيل آب همه را با هم به پايين مى فرستد. 

خانه در پايان فيلم سر انجام خراب مى شود. يكى از آخرين صحنه ها كه باز هم مهم است صحنه اى است كه در آن همه با وضعيتى نابهنجار، سر شكسته و دست بسته در خانه ى مخروبه نشسته اند كه مامور دولت سر مى رسد. چند نقشه را به آن ها نشان مى دهد و از قوانين جديد شهردارى مى گويد و توضيح مى دهد كه خانه و محله تعمير خواهد شد. 

اينجا مى بينيم كه همه با آن سر و وضع شكسته و بسته، در آن خانه ى ويران شده، جمع مى شوند دور نقشه هاى قشنگ شهردارى و چشم هايشان از ديدن تصاوير آينده ى خانه و محله برق مى زند. بعد به هم نگاه مى كنند و مى گويند يعنى ما به آرزويمان مى رسيم و صاحب خانه مى شويم؟ صحنه اى از خانه ى تميز و محله ى ساخته شده در كار نيست. فيلم با همين پرسش به پايان مى رسد... -نام فيلم: اجاره نشين ها. كارگردان: داريوش مهرجويى. سال ساخت: ١٣٦٥.

Monday, November 19, 2018

اعتصاب، سندیکا، و شرکت ملی پست کانادا



دوشنبه ١٩ نوامبر

برف مى آيد. برف نو روى برف هاى يخ بسته و كثيف روزهاى قبل مى نشيند. مدتى هست كارمندان شركت ملى پست كانادا در تمام شهرها در اعتصاب هستند. فكر كردم چند جمله اى درباره اين موضوع بنويسم كه در كشورهاى متمدن و يخ زده ى دنيا وقتى كارگرى از حقوقش راضى نيست چه اتفاقى مى افتد. 

بله. حدود سه ماه هست اعتصابها در كل كانادا در جريان هستند به اين شكل كه كارمندها به تناوب در روزهاى مشخصى از سر كار رفتن امتناع مى كنند و با پلاكارد جلوى اداره پست مى ايستند. اين موضوع باعث شده حجم زيادى از نامه و بسته پستى جمع بشود و نامه هاى مردم با تاخير به دستشان برسد. 

اعتصابها وقتى آغاز شدند كه سنديكاى كارمندان پست اعلام كرد نتوانسته با شركت پست به توافق برسد. در شركتهايى نظير اداره پست، قراردادهاى پرسنلى نه بين كارمند و كارفرما، بلكه بين سنديكا و كارفرما تعيين ميشود. سنديكا كه كاملا مستقل است همه سعى اش را مى كند كه قرارداد خوبى براى پرسنل ببندد. بر طبق قانون اگر مذاكرات به نتيجه نرسيد كارگران حق دارند اعتصاب كنند. سنديكا راى مى گيرد تا ببيند كارمندان مايل به اعتصاب هستند يا خير. موقع اعتصاب كارمندان حقوق نمى گيرند اما سنديكا به آنها پول ميدهد. اين پول از حق عضويتى جمع شده كه خود كارگران هر ماه بايد به سنديكا بپردازند. 

اعتراض امسال سنديكا دلايل متعددى داشته. از جمله اينكه خواهان افزايش حقوق دو درصدى براى پرسنل بوده اند. اما مهمترين دليل آن اين بوده كه سنديكا تحقيقى كرده و ديده كه تفاوت فاحشى بين حقوق پستچى هاى زن و مرد در روستاها وجود دارد، و زن ها خيلى پايين تر از مردها حقوق مى گيرند. اصلاح اين وضعيت چيزى در حدود نيم ميليارد دلار به پست ضرر خواهد زد. به همين دليل است كه ماههاست سنديكا و شركت پست به توافق نمى رسند. 



راديو و تلويزيون مرتب خبر اعتصابها را پخش مى كنند. دولت هم مذاكره كننده هاى مخصوصى را براى ميانجيگرى بين طرفين اختصاص داده است. سنديكا مى داند كه اين زمان حساسى است چون بيشتر سود شركت پست مربوط به فرستادن بسته هاى عيد نوئل است. به همين دليل شركت از سنديكا خواسته تا آخر ژانويه دست نگه دارند و حتى پيشنهاد كرده نفرى هزار دلار به هر كارگر پاداش بدهد. ظاهرا سنديكا هنوز اين پيشنهاد را نپذيرفته. 

دولت چه نقشى دارد؟ مذاكره كننده ارشدى را انتخاب مى كند تا به پيشرفت مذاكرات كمك كند. اگر او نتوانست بين طرفين صلح برقرار كند يك قاضى انتخاب مى شود تا راى نهايى را صادر كند. البته جاستين ترودو نخست وزير كانادا هم اين اختيار را دارد كه دستور بازگشت به كار صادر كند و چنين اتفاقى چند بارى در تاريخ كانادا سابقه داشته است.

دوشنبه ١٢ نوامبر، كينگستن و سخنان خوش


دوشنبه ١٢ نوامبر، كينگستن

آيا هرگز اتفاق افتاده است كه مجذوب سخنان كسى بشويد، و پاسخ گفتن به او را فراموش كنيد؟ و همان طور كه گوش مى كنيد به اين فكر كنيد كه اى واى بر من، چطور نفهميدم. اين جواب همه ى آن سوال هاست. و بعد همان طور از سرخوشحالى لبخند بزنيد، بى آنكه پاسخى بدهيد؟

شام با نورمن، دوست دختر و پدرش و ژوليانا بيرون رفتيم. در اواخر شب غريبه اى هم به ما پيوست. اين يادداشت را فقط از آن جهت مى نويسم كه از پدر نورمن بگويم. نورمن هميشه از پدرش زياد براى من تعريف كرده بود. با توجه به تعريفات نورمن، تصوير من از پدر او بدين گونه بود: مرد مسنى قدبلند با موهاى جوگندمى. يكى از آن كانادايى ها جدى كه مدارك تحصيلى بلند بالا دارند، راس ساعت ٦ شام مى خورند، و سر شام از پسرشان مى پرسند كه روزش را چگونه گذرانده.

پدر نورمن مردى بود با شكمى بزرگ و يك تى شرت گشاد تيره رنگ. چند تا از دندان هاى جلويش افتاده بود. نشستيم و شروع به حرف زدن كرديم و من ديدم پيش از آنكه توضيح بدهم پدرش همه چيز را درباره ى من مى داند. كه فلسفه خوانده ام و غيره و غيره. آمد. نيم ساعتى در جمع ما بود. و رفت. وقتى آمديم پول ميز را حساب كنيم ديديم قبل از رفتن سهم همه ى ما را حساب كرده و رفته است. به اين فكر كرديم كه هر كدام با او چه گفته ايم. در همان مدت كوتاهى كه پيش ما نشسته بود مكالمه اى را با من در پيش گرفت كه از شرح جزييات آن عاجزم. فقط مى دانم كه به شكل غريبى فلسفه را به منابع انسانى و بعد مصاحبه هاى شغلى و اتحاديه هاى كارگرى ربط داد. و اين كار را نه با يك سخنرانى طولانى، بلكه صرفا با سوال پرسيدن به شيوه سقراطى از من انجام داد. در اواخر صحبتمان من ديگر هيچ چيز نمى گفتم و فقط با لبخند، ناباورانه به او خيره شده بودم. موقع برگشتن ژوليانا گفت كه او هم تجربه ى مشابهى را داشته است. پدر نورمن فيزيك خوانده و در بيمارستانى كار مى كند. ژوليانا مهندس ژئوتكنيك است. ژوليانا گفت پدر نورمن جورى جريان خون در بدن را به موضوع مورد تخصص او ربط داده است كه او حيرت كرده است. هر دو مات و مبهوت مانديم از اين آدمى كه تنها نيم ساعت با ما بود و توانست با هر كدام از ما در حوزه تخصصى خودمان اينگونه بحث كند.

 موقعى كه به خانه برمى گشتيم ژوليانا گفت كه خوشحال است كه به اندازه ى پدر نورمن باهوش نيست، چون آدمى كه انقدر متفاوت است بايد زندگى سختى داشته باشد.

Sunday, November 4, 2018

شنبه سوم نوامبر- لیدی گاگا


شنبه سوم نوامبر

امشب فيلم جديد ليدى گاگا رو ديدم. "يك ستاره كشف مى شود." اسم فيلم همه چيز رو توضيح ميده. داستان خواننده ى جوان گمنامى كه توسط يك خواننده ى راك خوش قيافه كشف و به يك سوپر استار تبديل ميشه. فيلم قشنگى هست كه آدم از ديدنش لذت مى بره. اولين حسى كه موقع تيتراژ پايانى به سراغم اومد اين بود كه چه كار خوبى كردم اومدم، با وجود اينكه انقدر سرد بود و تنها بودم. ولى همين طور كه به سمت خونه قدم مى زدم به اين فكر كردم كه چيزى در اين قبيل فيلمها وجود داره كه عميقا من رو آزار ميده.

چند وقتى هست كتابى مى خونم درباره مديريت استعدادها، كه يكى از مباحث منابع انسانى هست. موضوع اين هست كه چطور مى تونيد بهترين استعدادهاى بالقوه يا بالفعل رو براى سازمانتون استخدام كنيد و بعد در طول سالها اين استعدادها رو مديريت كنيد. مثلا در سازمانهاى بزرگ براى "استعداد"هاى حياتى سازمان برنامه ريزى هاى ده ساله ميشه كه چطور بايد اين استعدادها رو در سازمان حركت و آموزش داد تا به جاهاى مشخصى برسند.

در عين اينكه مبحث خيلى جالبى هست، مدتى هست اين تاكيد شديد روى كلمه ى "استعداد" عجيب من رو آزار ميده. تمام اين فرهنگ نخبه پرورى و ستاره پرورى. اين ايده آمريكايى كه شما يا بايد نابغه باشيد، يا بايد بميريد. (به معناى واقعى كلمه، يا نابغه و ستاره و متخصص و مدير هستيد و از عهده هزينه هاى بيمه و پزشكى برمى آييد و يا ميميريد.) 

به اين فكر مى كنم كه چرا اين مساله به نظر من طبيعى نمياد. شايد به اين دليل كه زمانى كه بچه بوديم بيشتر ادبيات ترجمه ى اروپايى خونده بوديم، يا وقتى فلسفه مى خوندم بيشتر فلسفه ى آلمان و فرانسه مى خوندم، يا شايد به اين جهت كه اصولا در يك فرهنگ مذهبى، خدا همه رو يكسان خلق كرده و انسان ها حقوقى برابر با يكديگر دارند. هر چه هست، اين ايده براى من جديد و بيگانه هست. بر خلاف آنچه من هميشه خوانده و شنيده بودم، حرف اين شاخه از منابع انسانى اين نيست كه هر انسانى استعدادى دارد و اگر در جاى خود قرار داده شود بهترين است. بلكه حرفش اين هست كه نابغه ها بايد شكار بشوند و بقيه اهميتى ندارند. 

به نظرم فيلم ليدى گاگا با اينكه داستان كشف يك استعداد درخشان، و بنابراين داستان يك پيروزى هست، غم انگيز هست. از اين جهت كه طبعا بيشتر استعدادهاى درخشان ناگهان در حين كار كردن در يك بار سطح پايين، به كاشف استعدادهاشون برنمى خورند. چرا كه خود فيلم نشون ميده كه چنين فرهنگ و سيستمى با مفاهيم از پيش تعيين شده اش اساسا چنين فرصتى رو به آدم ها نميده. (ليدى گاگا اوايل فيلم، وقتى هنوز معروف نشده، ميگه كه همه به اون گفته اند كه هر چند صداش خوبه، اما با اين قيافه به هيچ جايى نميرسه.) 

اما چه به سر بقيه مياد؟ به سر آدم هاى "معمولى؟"

Saturday, November 3, 2018



چهارده ماه قبل، شبى گرم و مرطوب در ماه اوت. پنجره را پايين مى دهم. انگار هواى آبادان در بهار. يكى يكى از كنار خانه ها مى گذريم. دقيقا همان طور كه فكر مى كردم. خانه هاى قوطى كبريتى، خيابان هاى تاريك، ساكت، بى هيچ رهگذرى.

راننده تاكسى عينكى ست و سرش تاس است. مى گويد كه از صبح دارد دانشجوها را جا به جا مى كند. در تنها خيابان روشن شهر مى ايستيم. ساندويچى ساب وى را مى شناسم، و مى دانم به جايى مى روم كه در آن از غذا خبرى نيست. از همان لحظه كه با چمدان هايم از پشت پنجره هاى بزرگ شيشه اى فرودگاه تورنتو به پل هاى سيمانى شهر خيره شدم (اين روزها چه تصويرى كليشه اى تر از تصوير آدمى است كه با چمدانش در فرودگاه تنها مى ماند؟ آخ از اين روزها)، از همان لحظه با خودم گفتم كه آى آى، دوباره كانادا. 

جلوى خانه ى زنى به نام مگى پياده مى شويم. با مردى در حياط خانه اش سيگار مى كشد و حرف مى زند. مى پرسد شهرزاد تو هستى؟ اسمم را همان طور مى گويد كه در اينجا مى گويند. "شرزاد"، با شك و ترديد كه آيا درست تلفظ كرده اند يا نه. كليد را به من مى دهد و دوباره رويش را به سمت پسر كنارى اش برمى گرداند. تا روزهاى متمادى اين تنها جملاتى است كه با هم رد و بدل كرده ايم. از پله ها بالا مى روم. اتاقم را پيدا مى كنم. از پنجره درياچه ى تاريك پيداست. بالاخره رسيدم. به اين شهرى، به اين گوشه اى از دنيا، كه در آن هيچ كس را نمى شناسم. به كينگستن.

شب ٢١ اكتبر ٢٠١٨:
اتوبوس مونترآل يك ربع تاخير دارد. براى آخر هفته به كينگستن آمده بودم. يكى از دوستهايم من را تا ترمينال كينگستن رسانده و چمدانم را برايم آورده است. يكى ديگر براى توى راه كباب تابه اى داده است، يكى ديگر نان خامه اى. باقيمانده ى وسايلم در خانه ى يكى ديگر است، و يكى، نه، دو تاى ديگر، گفته اند هر وقت آمدى بيا خانه ى ما. 
راننده اول به فرانسه، بعد به انگليسى خوش آمد مى گويد و قواعد راه را توضيح مى دهد. به جاده ى تاريك خيره مى شوم. تصوير اشك ها، شادى ها، و داستان هاى يك شهر در شيشه ى سرد اتوبوس. كباب ها را از ظرف در مى آورم. هنوز گرم اند. مگر در يك سال چقدر اتفاق مى تواند بيفتد؟ 

پى نوشت: نقاشى را يك دوست برزيلى در مدتى كه در رستوران منتظر سوشى بوديم كشيده است. من نفر دوم از سمت راست هستم. همان كه موهاى فرفرى دارد.

Monday, September 17, 2018

١٦ سپتامبر، يكشنبه شب- مونترآل


١٦ سپتامبر، يكشنبه شب- مونترآل 

خانه ى الكساندرين دور است و در شرقى ترين نقطه ى مونترآل قرار دارد. بايد از ساختمان قديمى پالايشگاه، كارخانه ى شل، كارخانه ى سيمان لافارژ، ريل هاى راه آهن، و يك عالم اتوبان گذشت تا به آن رسيد. الكساندرين پوست سفيد و چشم هاى سبز دارد. قد كوتاه و فرز است. صبح ها ساعت پنج صبح، آن موقع كه هنوز هوا تاريك است و آدم صداى قطار را از دور دست مى شنود بيدار مى شود. تمام خانه را به هم مى ريزد، ظرفها را از ماشين در مى آورد، همه چيز را مرتب مى كند. بعد با ربدوشامبر بلندش مى نشيند بيرون و همان طور كه آرام آرام قهوه اش را مى نوشد برگه هاى شاگردهايش را تصحيح مى كند. الكساندرين معلم بچه هاى استثنايى است. 

دوست پسر الكساندرين قدبلند و مثل آرتيست ها خوش تيپ است. فقط وقتى حرف مى زند كه لازم باشد. بقيه ى مواقع در استوديوى زير زمينى شان تمرين موسيقى مى كند، يا توى حياط آبجو درست مى كند، يا لباس كارش را مى پوشد و مى رود بيرون. دانيل در قصابى سوپر ماركت كار مى كند. يك بار كه ديدم غذا درست مى كند پرسيدم كه آيا آشپزى را دوست دارد؟ گفت آشپزى براى "او" را دوست دارم. او، يعنى الكساندرين. الكساندرين حامله است. شش هفته اش است. 



١٦ روز است كه اينجا هستم. اتاق من در طبقه ى بالا قرار دارد. ديوارهايش آبى ست، آبى تيره. نزديك خانه يك سوپرماركت، چند غذاخورى، يك بانك و يك آرايشگاه هست. يك كوچه هم هست كه تهش را كه بگيرى ميرسى به رودخانه. مثل آن كوچه هاى ايستگاه نه آبادان. اما رودخانه سنت لارنس مثل بهمنشير نيست. دلگير است. هميشه كمى دلگير است. با آن كشتى هاى انگار شكسته و رها شده بر سطح آب. 



در اين شرقى ترين نقطه ى مونترآل، در كوچه، خيابان، پارك، سوپرماركت، استخر و آرايشگاه همه فقط و فقط به يك زبان صحبت مى كنند: فرانسه. اهل محل همه يكدست به فرانسه ى كبكى حرف مى زنند. اين براى ما كه بيشتر در محله هاى انگليسى زبان شهر زندگى كرده بوديم و به دانشگاه انگليسى زبان شهر رفته بوديم عجيب، اما دلپذير است. حتى در كلاس منابع انسانى هم اگر تصادفا جمله اى به انگليسى از دهان آدم دربيايد همه تعجب مى كنند. بعد آدم فورا مجبور مى شود فرانسه اش را بگويد. 

از وقتى به مونترآل آمده ام اتفاق عجيبى افتاده است. تلفنم هر روز زنگ مى خورد. آن هم در ساعتهاى دير وقت عصر كه هيچ كس در تهران بيدار نيست. مژگان است. همكلاسى دوران دبيرستان، كه اينجا همديگر را پيدا كرده ايم. مژگان زنگ مى زند تا بپرسد چه كار مى كنم و حالم چطور است و آيا مى آيم بيرون چرخى بزنيم. و بعد از فكرها و حس ها و نظراتش برايم مى گويد. براى اولين بار در كانادا احساس مى كنم كه تنها نيستم. احساس عجيبى است. امروز به اين فكر مى كردم كه بعد از آن همه سالهاى عمر كه به ياد گرفتن زبانهاى مختلف گذشت، شايد من بتوانم به راحتى مكالمه ى مفصلى به انگليسى داشته باشم، يا ساعتها به فرانسه براى كسى درد دل كنم. اما همه ى اينها به اين معنى نيست كه من مى خواهم اين كارها را انجام بدهم. چقدر من اينجا در همه ى اين سالها كسى را كم داشتم كه به زبان مادرى ام با او حرف بزنم. چقدر كم داشتم كسى را كه گذشته ى مشتركى با او داشته باشم و توى ماشين با هم ترانه هاى قديمى شهره و پوران را گوش كنيم. چقدر مونترآل خوب است.

Sunday, September 9, 2018

چامسکی

You keep plugging away – that’s the way social change takes place. That’s the way every social change in history has taken place: by a lot of people, who nobody ever heard of, doing work.

– Noam Chomsky

مصمم به تلاش خود ادامه دادن- تغيير اجتماعى اين گونه است كه روى مى دهد. اين گونه است كه تمام تغييرات اجتماعى در طول تاريخ به واقعيت پيوسته اند: با تعداد زيادى از آدم ها، آدم هايى كه هيچ كس هيچ كجا اسمى از آن ها نشنيده، كه با هم تلاش كرده اند. 

-نوآم چامسكى

(عكس از اعتصاب كاركنان اتوبوس خط ١٧٥ مونترآل،  نقل قول از صفحه ى سنديكاى كاركنان پست و تلگراف كانادا، ترجمه از من)

Sunday, August 26, 2018

شنبه ۲۵ اوت-‌ راب، آفتاب، و درهای بسته

شنبه ٢٥ اوت

هر روز صبح، راس همان ساعت، رفتن به همان خيابان، رفتن به همان ساختمان، نشستن پشت همان ميز، ديدن همان آدم ها. هفته ها، ماهها و سالهاى سال پس از يكديگر. آيا بيشتر ما از چنين شكلى از زندگى، و افسردگى و كسالت همراه با اون، گريزان نيستيم؟

راب يك فروشنده ى دوره گرد هست. براى يك شركت بازاريابى كار مى كنه و كارش اين هست كه از صبح در خيابان هاى كينگستن، و گاها شهرهاى اطراف، راه بيفته، در خانه ها رو بزنه، و بسته هاى اينترنت بفروشه. راب حقوق ثابت نداره و تمام درآمدش از راه كميسيون هست. راب يك آدم بسيار اجتماعى هست كه از كارش راضى هست و به نظر مى رسه كه در اون خيلى هم خوب باشه. 

لحظه اى به اين تصوير فكر كنيد. صبح به صبح سوار ماشين ميشيد و به شهرى ميريد كه تا به حال هرگز به اون سفر نكرديد، به خيابانى كه تا به حال هرگز در اون نبوديد، تا در خانه ى كسى رو بزنيد كه هرگز صاحب اون رو نديديد، تا با واكنشى مواجه بشيد كه از قبل به هيچ شكلى نمى تونيد اون رو پيش بينى كنيد. آيا كارى در دنيا هست كه بيش از اين استرس آور باشه؟  

اما پس از زدن در چه اتفاقى مى افته؟ راب با واكنش هاى مختلفى مواجه ميشه. در خانه اى با گل كارى هاى قشنگ، خانم مهربانى با دلسوزى از اون مى پرسه كه شرايط قرارداد چى هست. در محله ى فقير نشين ترى، مرد ميان سالى كه در حياط پشتى نشسته اون رو به يك ليوان آبجو مهمان مى كنه. در يكى از آن خانه هاى بالاى تپه، مرد مسن بداخلاقى با صداى بلند شروع به فحش دادن مى كنه و در رو محكم توى صورتش مى بنده. 

امروز همان طور كه راب داشت درباره ى اين واكنش ها صحبت مى كرد ازش پرسيدم، يعنى يك نفر اينطور فحش رو مى كشه بهت و در رو محكم مى بنده و تو همونجا نمى زنى زير گريه؟
- نه. چون مى دونم دو قدم كه اون طرف تر برم همسايه بغليش با روى خوش از من مى پرسه كه آيا توى اين گرما آب لازم ندارم كه برام بياره؟ 

توانايى بلند شدن و رفتن و در ديگرى رو زدن، وقتى درى با سردى تمام بر روى شما بسته شده. و داشتن اين اطمينان، در جهان آدم هاى سرد و بى تفاوت اطرافمون، كه بالاخره درى در جايى باز خواهد شد، و كسى از چيزى كه ما داريم استقبال خواهد كرد. چه كسى مى تونه روى چيزى كه راب بدين گونه با قدم زدن هاى طولانى در زير نور آفتاب ياد مى گيره قيمت بگذاره؟


Thursday, August 23, 2018

شنبه ۲۱ اوت، موزه هنرهای معاصر مونترآل

سه شنبه ٢١ اوت، موزه هنرهاى معاصر مونترآل-

بچه ها، يا حداقل اغلب بچه هاى امروزى، شاهزاده هاى سرزمين پدر و مادرشون هستند. هر پدر و هر مادرى قشنگترين پسربچه، موفرفرى ترين دختر كوچولو، و باهوش ترين بچه ى دنيا رو داره. بزرگ شدن، يعنى بيرون آمدن از محيط خانه و عالم كودكى، يعنى همون فرايند ترسناكى كه ما در طى اون ناگهان متوجه ميشيم كه هيچ نيستيم جز يكى از بى شمار آدم ديگر. شايد يكى از دلايل ترسناك بودن روزهاى اول مدرسه براى بيشتر بچه ها همين هست. از خونه اى كه در اون براى خودمون كسى بوديم و قلمرو اى داشتيم به فضاى بزرگى وارد ميشيم كه در اون ده ها هفت ساله ى ديگه، با مانتويى، مقنعه اى، روسرى اى، درست عين ما در رفت و آمدند. 

چه متوجه باشيم و چه نه، اين وحشت يكى از بى شمار انسان ديگر بودن تا تمام عمر با ما باقى مى مونه. ورزش مى كنيم، مدرك مى گيريم، كار مى كنيم، ماشين مى خريم، مهاجرت مى كنيم، تا بتونيم با اون بى شمار انسان ديگه رقابت كنيم. گاه نه حتى براى بهترين بودن، براى صرفا براى زندگى كردن و زنده ماندن در جهانى كه در اون دائما با همون معيارها اندازه گيرى ميشيم. آنچه در نهايت اتفاق مى افته اين هست، اما، كه هميشه كسانى هستند كه كارمندهاى بهترى، زن هاى بهترى، دوست دخترهاى زيباترى، دوستهاى وفادارترى، و رفقاى بانشاط ترى نسبت به ما هستند. اينجاست كه بين اون همه آدم گم ميشيم. دچار اضطراب ميشيم. و عصر ارتباطات و رسانه هاى جمعى هم تمام اينها رو چند برابر مى كنه. 

چند روز پيش جايى، نمى دونم كجا، خوندم كه بايد هر از چند گاهى برگرديم و به تصوير چشمهامون در دوران كودكى نگاه كنيم. كسانى كه سالهاى نخست زندگى رو با ما گذروندند چيزى رو درباره ى ما مى دونستند كه شايد هيچ كدام از آدمهايى كه بعدا به زندگى ما وارد شدند نفهميدند.  اين نگاه به چشم هاى دوران كودكى ممكن هست به صورتى ساده انگارانه صرفا مهربان بودن با خود تلقى بشه. اما در واقع يعنى لحظه اى درنگ، و به ياد آوردن همان چيزى، هر چند كوچك و خام، كه خاص من هست. چيزى كه باعث ميشه من، من باشم، حتى اگر در بين بى شمار آدمى باشم كه مثل من، يا بهتر از من، مى پوشند، مى خورند، حرف مى زنند. يعنى كار دشوار پيدا كردن خطوط مبهم "من" در بين دنيايى از آدم ها و كلمات.


Sunday, August 12, 2018

تصویرهای پراکنده از ماه اوت

تصويرهاى پراكنده از ماه اوت

سنگ هاى بزرگ كنار درياچه. موج ها. مرغابى ها كه به نزديكى صخره ها مى آيند. دورتر، قايق هاى تفريحى، كانادايى هاى سالم، سر حال، زيبا با آبجوهاشان.

پاهايش را روى سنگها جا به جا مى كند. كوشش مى كند به خاطر بياورد. "خيلى شعر قشنگى بود." به موبايلش ور مى رود.دستهايى ظريف با يك انگشتر زنانه ى قديمى. مى خواند: "گر آخرين فريب تو اى زندگى نبود/اينك هزار بار رها كرده بودمت." و اشك مى ريزد. "ببخشيد. خيلى معذرت مى خواهم. نمى توانم جلوى خودم را بگيرم. خيلى براى پرويز ناراحت ام. تو كه نمى دانى. من و مژگان هميشه با هم بوديم. از زمان دانشجويى. موهايش را مى شست و رويشان دست مى كشيد و اگر صدا نمى داد مى گفت هنوز تميز نشده. دائم به من آب نبات تعارف مى كرد و خودش نمى خورد. مى گفتم من كه اين آب نبات هاى آمريكايى را دوست ندارم. او هم جواب مى داد كه من چون خودم چاق هستم دوست دارم همه را چاق كنم. و مى زد زير خنده. چقدر جايش خالى است." مى گويد و اشك مى ريزد. دستم را دورش حلقه مى كنم و سرش را روى شانه ام مى گذارم. نمى داند كه اين فوران زيباى احساسات انسانى اش چقدر من را آرام كرده است. نمى داند چقدر خوشحالم كه اينجاست. كنار من، و درياچه، و قايق ها. 

...

سوتلانا با موهاى صاف طلايى و چشمهاى خاكسترى اش تمام آخر هفته هايم را پر مى كند. شهرزاد، امروز برويم ساحل، شهرزاد برو خانه يك دوش بگير مى آيم دنبالت برويم برقصيم. شهرزاد امروز ناهار مى رويم خانه ى آن دوستم. پل از سواحل اقيانوس، سباستين كه اهل پاريس است، زن جوان ظريفى با بلوز قشنگ سفيد كه در دانشگاه كار مى كند، وارنا كه حقوق مى خواند، ريچل كه از تورنتو مى آيد، وقتى با سوتلانا هستم دنيا بزرگ و پر از آدم هاى جديد است. سوتلانا مى داند چطور خوش بگذراند. به من مى گويد كه زياد شنا مى كنم. به قسمت كم عمق مى رود. پايش را دراز مى كند روى سنگها، آبجويش را در ظرف آبش مى ريزد، و با زن سياه پوست زيبايى مشغول حرف زدن مى شود. 

... 

چمن. حوله هاى خيس. كرم ضد آفتاب. جاناتان روى صندلى پارچه اى اش جا به جا مى شود. همان طور كه به جايى آن دورها نگاه مى كند عينك آفتابى اش را در مى آورد و عينك نمره اش را با جديت به چشم مى گذارد. مى گويد مى خواهم دخترهاى خوشگل را بهتر ببينم. من و ريچل به او مى خنديم. 

...

صداى تالاپ تالاپ شيرجه زدن بچه ها، مردها، و زن هايى با موها و چشم هاى روشن. صداى موسيقى از جايى در ساحل. صداهاى يك بعد از ظهر خوش تابستان در آن جاهايى از دنيا كه از ما خيلى دور است. آب خنك و آرام. آبى تيره ى درياچه، و بالاتر، سفيدى ابرها. مگر مى شود در دنيا جايى به اين قشنگى باشد، جايى انقدر مثل نقاشى؟ و آخ كه تو اينجا هم هستى. چشم هاى تو اينجا هم هستند. و هيچ جا من را تنها نمى گذارند. يا همه جا من را تنها مى گذارند. "مرگ در درياچه ى اونتاريو." اين مى شود اسم يك رمان باشد. رمانى قشنگ درباره ى مُردن. زير اين آسمان آبى، بين جيغ و فريادهاى شاد بچه ها. همين طور كه آدم از ساحل دور مى شود و به آرامش آبى آب پناه مى برد.

...

چمن. حوله هاى خيس. صداى خشخش پاكت چيپس. رو به خورشيد مى نشينيم. مى پرسم چند سالش است و از كى به كينگستن آمده. لاغر است، عينك مى زند، و انگار هيچ چيز در دنيا برايش اهميتى ندارد. مى گويد بيست و نه سالش است. و ده سال است كه اينجاست. مى گويم كه آدم اگر دلش بگيرد و در اين شهر نباشد كه بيايد لب آب بنشيند بايد خيلى سخت باشد. لبخند مى زند. من مى گويم كه سى سالم است. و مى گويد به تو مى آيد بيست و چند ساله باشى. مى گويم اما من دلم مى خواست سن ام بيشتر بود، مثلا شصت يا هفتاد. مى زند زير خنده، و همان جا كنارم مى ماند. درباره ى مديتيشن حرف مى زنيم و به پشتم روغن مى مالد. سوتلانا با موهاى طلايى خيس اش مى آيد. مى نشيند روى صندلى. صداى آهنگ راك اند رول را تا آخر بلند مى كند. 

...

"اصلا مگر مى شود آدم كوچك بشود؟"
"چرا نمى شود؟ چند اينچ قدش آب رفته."
"به خدا راست مى گويى؟ باور نمى كنم."
در چوبى توالت را باز مى كنم و مى آيم بيرون. دو زن مسن، يكى با انبوه موهاى سفيد فرفرى و لباس صورتى، و ديگرى با موهاى كوتاه ايستاده اند و دستهايشان را خشك مى كنند. 
يازده شب است و در يك بار راك اند رول هستيم. آمده ايم تا برقصيم. سوتلانا آرايش كرده و از هميشه قشنگ تر شده است. 

...

دير وقت است. از كنار پاركينگ ميدان شهردارى رد مى شوم. يك دفعه موجى از شادى مثل باد خنكى در تابستان انگار از كنار موهايم رد مى شود. همين پاركينگ بود كه هفته ى قبل از آن آمديم بيرون. عمو با واكر اش از همين كنار رد شد، و تمام راه را با ما پياده آمد و هيچ ناله نكرد. من و زن عمو چقدر حرف زديم و خنديديم. چهل و هشت ساعت آمدند و رفتند. و انگار عين يك ماشين كه به آن بنزين مى زنند پر شدم. خانواده، اين منبع مطمئن و قطعى عشق. وقتى خسته هستيم از آن همه تلاش براى درك شدن، پذيرفته شدن، دوست داشته شدن، در جايى كه از خانه دور است. 

...

صداى جيرجيرك ها. خيابان هاى خالى، تاريك، امن. صداهاى سكوت يك باغ در شب. صداى چرخيدن كليد در قفل. آرامش رختخواب. هميشه پيش از آنكه چيزى بنويسم به خواب رفته ام.


یک تصویر

مكان: هويزه، شهری در ۷۰ کیلومتری اهواز  تصوير: مردی كه خود را از چاه نفت حلق آويز كرده است. پايين تر روى زمين، يك جفت كفش كهنه. چند نف...